فاطمه باباخانی
روزنامهنگار
فاطمه باباخانی
۳ مرداد ۱۴۰۴
«حمید مرادی»، بیستمین شهید زاگرس شد
فاطمه باباخانی
۳۱ تیر ۱۴۰۴
حفاظتگری پارهوقت در بحران اقتصادی
تبعیضهای جنسیتی در بسیاری از مواقع به چشم مردان نمیآید. وقتی یکی از اساتید دانشگاه به آنها میگوید بهتر است سراغ فعالیت میدانی بروند و در این زمینه حاضر به حمایت از او هستند، نمیدانند برخورد با زنان چقدر متفاوت است، اینکه به زنان میگویند بهتر است سراغ گزینههای دیگری بروند. «فرنوش کوچالی» متولد اسفند ۱۳۷۰ دانشآموخته مهندسی منابعطبیعی گرایش ارزیابی و آمایش سرزمین دانشکده محیطزیست است. در دوران دانشجویی برای اولینبار در پارک ملی توران، «دلبر»، یوز ماده، را در فنس دید و مشتاق شد فعالیت میدانی انجام دهد. بااینحال، همهچیز خلاف انتظار او پیش رفت؛ از گفتوگویش با استاد دانشگاه تا مدیران مناطق و محیطبانان. فرنوش کوچالی خسته نشد، جشنواره روز ملی یوزپلنگ را با کمک دیگر همکارانش در انجمن یوزپلنگ ایرانی برگزار کرد، در پروژه آموزشی با موضوع پلنگ در طالقان و پروژهای مرتبط با یوز در میاندشت همکاری کرد. جزئی از تیم «پروتکل ذخیرهگاه نیمهطبیعی برای حفاظت از یوزپلنگ» بود و انواع و اقسام کارهای آموزشی و حفاظت مشارکتی را انجام داد. او در حال حاضر جزو اعضای تیمی است که در حال حفاظت مشارکتی برای «زیستگاه یوزپلنگ» هستند. از او پرسیدم چطور وارد این عرصه شد؟ چه کرد؟ و چشمانداز حفاظت را چطور میبیند؟
فاطمه باباخانی
۲۵ تیر ۱۴۰۴
عدالت در سایه تهدید
«مظنون اصلی از اشرار است، وکلای ساکن بهبهان میترسند پرونده را قبول کنند. از محیطزیست میخواهیم وکیلی برای ما بگیرد.» اینها گفته «نسترن منصورینژاد»، همسر «هدایتالله دیدهبان»، محیطبان منطقه حفاظتشده خاییز است که در درگیری با متخلفان کشته شد. مراسم چهلم او امروز در حالی برگزار میشود که متهم اصلی همچنان متواری است، وکلای بهبهان نامهای به فرماندار نوشته و از تهدیدهای امنیتی به جانشان از سوی اشرار گفتهاند. رئیس اداره محیطزیست کهگیلویه در نامهای به دادستان بهبهان با اشاره به درگیری مسلحانه و تهدید جان هدایتالله دیدهبان از سوی همین متهم در بهمنماه ۱۴۰۳ درباره چرایی آزاد بودن او پرسشهایی را مطرح کرده است.
فاطمه باباخانی
۲۴ تیر ۱۴۰۴
کار زنان در حوزه گوشتخواران هنوز تعجبآور است
موشکها که به تهران رسیدند و آوار را بر سر ساکنان بخشهایی از تهران ریختند، اولویت رسانهها را تغییر دادند. در شرایط جنگی پرداختن به مقوله زنان حفاظتگر و چالشهایی که در کارشان با آن مواجهاند، نه دیده میشد و نه حتی مسئله حفاظتگران بود. گرچه در زمانه آتشبس هستیم اما دوباره چهارشنبهها، سراغ زنان حفاظتگر میرویم تا یادمان نرود این جامعه گرههای زیادی دارد که باید گشوده شود. در این گفتوگو با «آذین سعیدینسب» از حفاظتگران نسل جدید که در زمینه گوشتخواران فعالیت میکند، صحبت کردیم. او در این گفتوگو چالشهایی را که زنان در این عرصه به صرف جنسیتشان با آن مواجهاند، برشمرد و مهاجرت را بخشی از مراحل زندگی نسل جدید دانست؛ مدرسه، دانشگاه، کار و مهاجرت. «دلم میخواهد بدانم زندگی و کار در جایی که به صرف جنسیت تو را از ابتدا کنار نمیگذارند، چه حسی دارد. »
فاطمه باباخانی
۲۲ تیر ۱۴۰۴
ناجیان زاگرس در آتش
همان وقت که موشکهای اسرائیل به تهران رسیدند، موجی از دلهره شهر را فراگرفت و جنگ آغاز شد، ترکشهایش به جان زاگرس هم افتاد و آن را آتش زد. حجم خبرهای هر روز آنقدر زیاد بود که اگر فعالان محیطزیست و دوستداران طبیعت در کنار مدیران استانی نبودند، زاگرس میسوخت و کسی هم از آن مطلع نمیشد. آنها بودند که سریع شروع به ساماندهی کردند، گروه تشکیل دادند و تلاش کردند حجم آسیبها را کاهش دهند. آنها دوازده روز پای کار بودند، بدون آنکه جلوی هیچ دوربینی دیده شوند. از هر کدام، پرسیدم چه انگیزهای شما را در این هرم گرما و آتش به منطقه حریق کشاند، یک جمله گفتند: «وظیفه انسانی و ملی من است.»
فاطمه باباخانی
۲۰ تیر ۱۴۰۴
بیخانمانی یک ساعت پیش از آتشبس
«در تماس اول به پدرم گفتم خسارت جزئی است، ساعتی بعد دوباره صحبت کردیم و گفتم اندکی بیشتر از جزئی، چند ساعت بعد دوباره پدرم زنگ زد، اینبار گفتم ساختمان ریزش دارد و ناپایدار است. در چهارمین تماس بالاخره حقیقت را گفتم؛ خانهمان بهشکل کامل تخریب شده؛ نه تنها خانه ما، بلکه کل ساختمان.» اینها را «سینا طوسی»، عضو داوطلب هلالاحمر که تکتک روزهای جنگ دوازدهروزه در تهران مشغول امدادرسانی در خانههای ویرانشده از حملات اسرائیل به ایران بود، میگوید. ساعت ۴ صبح همزمان با آتشبس پدرش از شمال با او تماس گرفت و گفت همسایهها خبر دادهاند انفجاری در حوالی خانهشان رخ داده است. سینا در تمام طول مسیر تمرین کرد آرام باشد و خودش را نبازد. نیروهای هلالاحمر در کوچه حاضر بودند، گفتند شما را چه کسی اعزام کرده؟ جواب داد: اینجا خانه ماست. همه شوکهشده کنار رفتند و راه را باز کردند، سینا برادرش را دید که سفینه اسباببازی پرتشده بر اثر انفجار از انبار را در دست گرفته بود و گریه میکرد. همزمان با تسلی دادن به برادر، چشمش به خانه و ساعت دیواری بود، همان ساعتی که از کودکی تا همین شب قبل هر بار که بیدار میشد، چشمش به آن میافتاد و بیش از هر شیء دیگری در خانه برایش عزیز بود. بیل مکانیکی آمد و ضربهای به دیوار خانه زد، به یکباره همه خاطرات ویران شد، ساعت دیواری، مجسمه محبوب مادر و هزاران چیز دیگر که ماحصل یک عمر تلاش پدرش از کار نجاری بود.
فاطمه باباخانی
۱۵ تیر ۱۴۰۴
قرار نبود پشت چراغقرمز بمیریم
«دست چپم را گذاشتم روی سرم، خودم را جمع کردم پشت موتور و گاز دادم، تا خانه حتی یکبار هم نگاهی به پشت سرم نینداختم.» اینها را «امیر مهدوی» میگوید؛ همان موتورسواری که در فیلم انفجار میدان قدس دیده میشود، همان موتورسواری که بهسرعت از محل انفجار دور و از زاویه دوربین خارج میشود. هنگامی که او گاز داد تا از مهلکه بگریزد، «میلاد علوی» روزنامهنگار از مترو خارج شد، صدای کشیدهشدن موتور امیر را بر آسفالت خیابان شنید. چشمش بهسمت آسمان افتاد، آنچه میدید ماشینهایی بود که در هوا چرخ میزدند، همراه با آسفالتهای تکهتکهشده. بهتزدگی، توصیف او از وضعیت خودش در آن لحظه است، مأموری به تخت سینهاش میزند و داد میکشد که برو، برو! آب در لحظه میدان را پر کرد و به کفشهای میلاد رسید. وارد مترو میشود؛ آنجا هم قیامت است.
فاطمه باباخانی
۷ تیر ۱۴۰۴
بازگشت به خانه در بیموامید
ساعت ۱۱ شب بود که به تهران رسیدند، دوستانشان را به خانههایشان رساندند و وارد خیابان پاسداران شدند. چند کوچه پایینتر از بوستان نهم ترافیک شروع شد. مردم برای تماشا آمده بودند. با وجود تماس دوستان و اطلاعرسانی در مورد آنچه در این کوچه اتفاق افتاده بود مانیا باز هم شوکه شد. از دو خانه ویلایی سرکوچه تنها تلی از خاک و از ساختمانهای چندین طبقه اطراف آنها، تنها اسکلتی به جا مانده بود. اسباببازی فروشی سر کوچه دیگر آن نمای شاد همیشگی را نداشت، با وجود پاکسازی، کف خیابان پر از شیشه بود و برق میزد. همسرش حسین سر کوچه ماشین را پارک کرد تا ببینند چه بر سر همسایگان آمده است. مانیا مات و مبهوت به ساختمانها نگاه میکرد. خانه آنها در انتهای کوچه بود، موج انفجار به شیشههای لابی رسیده و باعث فروریختن آنها شده بود. در تاریکی شب عکسی از ساختمان سر کوچه گرفت و آن را در شبکه اجتماعی خود منتشر کرد. همان وقت یکی از آن سر دنیا پیامی برایش فرستاد که دلش را آتش زد. یکی از همانها که رفتهاند و منتظرند جانهای عزیز دیگری هزینه بدهند تا دنیای آنها گلستان شود. تنها مانیا نبود که در برگشت به خانه شوکه شد، بسیاری پس از چند روز خروج از تهران، با شهر دیگری مواجه شدند. بیش از این گروه، آنها که پیش از جنگ به دلایل مختلف به کشورهای دیگر سفر کرده بودند و در میانه جنگ با سختی فراوان خودشان را به تهران رساندند.
