بایگانی مطالب نشریه

گزارش «پیام ما» از روش های پیشگیری از ایدز روبان قرمز مرز نمی‌شناسد

گزارش «پیام ما» از روش های پیشگیری از ایدز
روبان قرمز مرز نمی‌شناسد
روی مبل نشست و برای چندمین بار برگه ی آزمایش را نگاه کرد. با خود گفت دوباره باید آزمایش بدهم ؛حتما اشتباه شده است. دوبار، آزمایش را تکرار کرده بود. پس فردا نوبت عمل داشت و ایدز یکی از آزمایش های پیش از عمل بود، که می توانست زندگی او را تغییر دهد. وقتی از آزمایشگاه زنگ زدند که باید آزمایش تکرار شود به هر چیزی فکر کرد غیر از این که به ایدز مبتلا شده باشد.
اخبار رسیده نشان می دهد که تعداد مبتلایان به ایدز در ایران رو به افزایش است. این زنگ خطری است که همیشه به گوش می رسد، ولی اکنون واضح تر شنیده می شود.
۶۷ درصد انتقال ایدز طریق اعتیاد تزریقی
پروین افسر کازرونی، رییس اداره ی کنترل ایدز و بیماری های آمیزشی وزارت بهداشت در مورد آمار مبتلایان به ایدز به ایسنا گفت : «از سال ۶۷ تا اول مهرماه ۹۴، ۳۰ هزار و ۱۸۳ مورد شناسایی شده که ۶۷ درصد انتقال از طریق اعتیاد تزریقی و ۱۸ درصد از طریق جنسی صورت گرفته است. از میان کل مبتلایان به ایدز در سال ۹۳ نیز،۴۱ درصد از طریق اعتیاد تزریقی و ۳۶درصد از طریق روابط جنسی دچار شده اند. همچنین ۱۵ درصد از کل آمار افراد مبتلا به ایدز از سال ۶۷ تا ۹۴ را زنان و ۸۵ درصد را مردان تشکیل داده اند.»
درمان و مراقبت خطر انتقال چندین برابر
کاهش پیدا می کند
با وجود اطلاع رسانی ای که در رابطه با ایدز شده؛ آمار نشان می دهد تعداد مبتلایان به آن در ایران رو به افزایش است. ابراهیم رنجبر پزشک درمانگر ایدز و مسوول مرکز مشاوره ی بیماری های رفتاری شهرستان کرمان به «پیام ما» دراین رابطه گفت : «انگ و تبعیضی که در ارتباط با این بیماری وجود دارد، مانع از مراجعه ی افراد مشکوک، که رفتارهای پر خطر داشته اند برای شناسایی، مراقبت و درمان شده است . این افراد در جامعه حضور دارند و می توانند این بیماری را به دیگران انتقال دهند. عدم آگاهی کامل جامعه نسبت به راههای پیشگیری، انتقال و پیشگیری پس از تماس در صورت مراجعه طی۷۲ ساعت و وجود درمان نگهدارنده مادام العمر،باعث شده که این بیماری به سرعت رشد کند. این در صورتی ست که اگر این افراد تحت درمان و مراقبت قرار گیرند خطر انتقال چندین برابر کاهش پیدا می کند.»
رنجبر مسوول مرکز مشاوره بیماری های رفتاری کرمان ،اهداف کلی سازمان کنترل ایدز را درمان و مراقبت می داند که به سه قسمت تقسیم می شود: «الف.شناسایی حداقل۹۰ درصد موارد مثبت موجود در جامعه ب.اتصال حداقل۹۰ درصد موارد شناسایی شده به مرکز مشاوره بیماری های رفتار(مرکز مراقبت و درمان ایدز) ج.پایبندی به درمان حداقل۹۰ درصد افرادی که درمان برای آن ها شروع شده است.»
مراقبت از زنان آسیب پذیر
کازرونی رییس اداره ی کنترل ایدز در رابطه با مراقبت از زنان آسیب پذیر اظهار کرد: «یکی از اقدامات کلیدی سازمان کنترل، گسترش برنامه ی مراقبت از زنان آسیب پذیر به صورت آموزش، مشاوره و توانمندسازی است. این برنامه با همکاری معاونت امور زنان ریاست جمهوری در دست اجراست. در این برنامه ی استراتژیک وزارتخانه ها و سازمان های مختلفی همراهی می کنند. در مراکز سلامت جامع، تمام زنان باردار در زمینه ی ایدز آموزش می بینند و مورد ارزیابی قرار می گیرند و در صورت ابتلا، تشخیص و درمان دارویی آن ها آغازمی شود. با این اقدام، می توان انتقال ویروس را از ۳۰ تا ۴۰ درصد به کمتر از دو درصد کاهش داد.وی با بیان این که بحث پیشگیری و کنترل اچ آی وی (ایدز) نه به عنوان یک بیماری، بلکه به عنوان معضلی اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و بهداشتی مطرح است، پیشگیری و کنترل آن را نیازمند همکاری سایر سازمان ها و بخش های مختلف جامعه عنوان کرد.»
بزرگترین ظلم
اکرم مادر دو کودک به سن ۸ و ۱۲ ساله است و خودش ۴۵ سال سن دارد.همسر او مبتلا به ایدز بوده و فوت کرده است. او به پیام ما گفت :«شوهرم معتاد بود؛ البته من تا سال آخر نمی دانستم که تزریق می کند. هیچ وقت خانه نبود. اکنون به همراه دو فرزندم پیش مادرم زندگی می کنم .هیچ خیری از شوهرم به ما نرسید،هر وقت هم که می آمد، دعوا راه می انداخت و می رفت .من خودم کار می کردم و خرج بچه هایم را در می آوردم . وقتی مُرد، خیلی مریض بود. ظاهرا آنفولانزا گرفته بود؛ اما کلیه هایش هم درگیر شده بودند.قبلا خودش به من گفته بود که ایدز گرفته است .می ترسیدم که ما راهم مبتلا کرده باشد .بعد از مرگش هر دو فرزندم را به آزمایشگاه بردم؛ خدا رو شکر سالم بودند. جرات این را نداشتم که خودم هم آزمایش بدهم.تا وقتی که جواب آزمایشم آمد، داشتم دیوانه می شدم .نمی دانم اگرمبتلا بودم ،بچه هایم چه می شدند.آن موقع کاملا حس آن زن های بیگناهی که ناخواسته مبتلا شده بودند را درک می کردم.این بزرگترین ظلم است که به گناه نکرده، تنبیه می شوند.هر روز خدا را شکر می کنم که این مصیبت را از سر گذراندم .
جلوگیری از انتقال ایدز به جنین
رنجبر پزشک درمانگر ایدز در مورد امکان کنترل انتقال ایدز از مادر باردار به جنین به «پیام ما» می گوید: «اگر مادر باردار اچ آ ى وی مثبت، در طی بارداری هیچ گونه مراقبت و درمانی برای اچ آ وی نگیرد، حدود۴۰ درصد احتمال ابتلای جنین وجود دارد.درصورت تشخیص بیماری قبل از هفته ی دوازدهم بارداری و مراقبت کامل و دریافت دارو، این احتمال حدود ۱ درصد خواهد بود.ما از سال ۸۹ تا امروز ۹ مورد نوزاد متولد از مادر باردار اچ آی وی مثبت داشته ایم، که هم مادر و هم نوزاد مراقبت کامل دریافت کرده اند و همه ی نوزادان منفی(سالم ) بودند.» او در ادامه گفت: «هر چه درمان دقیق تر و کامل تر باشد، یعنی مصرف روزانه و دقیق داروها طبق دستور پزشک باشد باعث کاهش ویروس در بدن بیماران شده و درصورت تماس این افراد با افراد سالم خطر انتقال کم می شود.»
بسته های آموزشی در مدارس
یکی ازجامعه های هدف برای آموزش در رابطه با کنترل و پیشگیری ایدز، کودکان و نوجوانان هستند.کازرونی رییس اداره ی کنترل ایدز ایران در این رابطه معتقد است: «جلب مشارکت بخش های مختلف، تاکید بر برنامه های پیشگیری و کنترل ایدز در گروه نوجوانان و جوانان به صورت آموزش در مدارس و خارج از مدارس در قالب بسته های آموزشی، که با هماهنگی وزارت آموزش و پرورش شروع شده از نمونه کارهایی هستند که در دست اقدام است.» وی در ادامه ضمن اشاره به تدوین برنامه ی پیشگیری و کنترل ایدز در قالب چهارمین برنامه استراتژیک از سال۹۴ تا ۹۸ گفت: «این برنامه، پنج هدف نهایی برای رسیدن به کاهش شیوع ابتلا در گروه های مختلف دارد. قرار است شیوع ابتلا در جمعیت عمومی به کمتر از ۱۵درصد ، در سوء مصرف کنندگان تزریقی به کمتر از ۱۳ درصد و در مورد در معرض خطر انتقال جنسی به کمتر از پنج درصد برسد، همچنین بروز عفونت نیز به میزان ۲۰ درصد کاهش پیدا کند.»
این واقعیتی تلخ است که ایدز یک بیماری مسری است؛ اما باید مد نظر داشت که راه های سرایت آن محدود و قابل کنترل اند و آگاهی کامل از آن مورد نیازجامعه است.تا علاوه بر مراقبت، ترس بی مورد هم از بین برود.
نکته ی دیگر که لازم است مورد تامل قرار گیرد، نحوه‌ی برخورد با مبتلایان است. تا وقتی هنوز فرصت است کسی بیماری اش را پنهان نکند و برای درمان و جلوگیری از پیشرفت بیماری اقدام کند. نگاه ها را باید عوض کرد تا دنیا جای بهتری باشد؛حتی برای مبتلایان به ایدز.

رازهای ۱۰۰ سالگی پروفسور ستوده کرمانی/ مردی که اهل شهر نبود

رازهای ۱۰۰ سالگی پروفسور ستوده کرمانی
مردی که اهل شهر نبود

پروفسور منوچهر ستوده؛ پژوهشگر ایرانی که بیش از یک قرن عمر کرد از مهمترین خصوصیاتش مصرف همیشگی «عسل طبیعی و شیر محلی» بود. مردی که اهل شهر نبود ولی ایران را پیاده برای تحقیق پیمود و از خود آثار بسیاری به یادگار گذاشت. مردی که.۱۰۳ سال عمر باکیفیت داشت.
، پروفسور منوچهر ستوده – ایران شناس که روز 20 فروردین در سن 103 سالگی از دنیا رفت جدا از یک عمر تلاش و فعالیت در حوزه های مختلف از جمله چاپ 60 جلد کتاب و نزدیک به 300 مقاله به عنوان یک جغرافی دان تاریخی و پژوهشگر برجسته کشورمان؛ یک خصوصیت بارز دیگری هم داشت و آن عمر طولانی و البته باکیفیت بود، به طوری که نزدیکانش از نوع تغذیه جالب او روایت های بسیاری دارند.
در این رابطه علی امیری – محقق گیلانی و کسی که حدود 10 سال با این پژوهشگر برجسته کشورمان در حوزه های علمی همکاری داشته است، درباره سلامت بدنی و نوع تغذیه پروفسور منوچهر ستوده می گوید:دکتر منوچهر ستوده با طبیعت رفاقت دیرینه داشت و وقتی به طبیعت نگاه می کرد از طبیعت الهام می گرفت. وی ادامه داد: مرحوم ستوده به هیچ عنوان با کود شیمیایی موافق نبود و وقتی میوه هایی که با کود شیمیایی تولید شده بود را متوجه می شد مصرف نمی کرد. همچنین هرگز درطول عمر خودش به باغ 10 هکتاری مرکبات خود، یک گرم کود شیمیایی نزد و همیشه از کود حیوانی استفاده می کرد و نسبت به محصولی که مردم از این باغ می خواستند. مصرف کنند مسوولیت داشت و همیشه وجدانش بیدار بود. این محقق گیلانی در ادامه تصریح کرد: پروفسور ستوده در تمام عمر خود، عسل طبیعی و شیر محلی مصرف کرد، همچنین ورزش می کرد و پیاده روی بسیاری داشت. نسبت به اتفاقاتی که باعث دلخوری، تنهایی و حزن و اندوه می شد به هیچ عنوان عکس العملی نشان نمی داد و جمله معروفی داشت و هر زمان بنده در مورد موضوعی حساس می شدم می گفت:«فلانی سخت نگیر؛ نباید زیاد سخت گرفت.» این جمله معروفش بود.
امیری با تأکید به حافظه بی نظیر مرحوم ستوده به آخرین روزها و صحبت هایش با مرحوم ستوده اشاره کرد و افزود: آخرین سؤالی که از پروفسور ستوده داشتم این بود که برق را چه زمانی دیدید؟ که وی عنوان کرد که برای نخستین بار در سال 1303 و در سن 11 سالگی در امامزاده یحیی که یک مهندس خارجی در حال کشیدن برق بود توانسته بود با برق آشنا شود و در سال 1305 و در سن 13 سالگی نیز دوربین عکاسی گرفته و مشغول عکاسی شده بود. این محقق گیلانی که در حوزه علمی با مرحوم ستوده برای تدوین 4 کتاب (دو جلد اسناد روستاهای قدیمی گیلان – یک جلد اسناد پراکنده حکام محلی ولایات قاجاریه – چاپ مجلس و یادنامه دولتشاهی که مرکز دایرالمعارف تابستان چاپ می کند) درباره آرزوی برآورده نشده مرحوم ستوده توضیح داد: وی هیچ آرزوی برآورده نشده ای نداشت و فکر نمی کنم کسی به مانند مرحوم ستوده در این مملکت زندگی با عشق کرده باشد زیرا وی به هر آن چیزی که دوست داشت رسیده بود.
تحصیلات و پژوهش ها
ستوده تا چهار سالگی در محله سرچشمه زندگی کرد. در هفت سالگی به مدرسه ابتدایی آمریکایی رفت و دوره 6 ساله ابتدایی را در این مدرسه گذراند.
ستوده در دوران تحصیل در دبیرستان البرز کتابدار کتابخانه دبیرستان هم بود. سال1313 وارد دانشسرای عالی شد و نزد استادانی چون سید محمد مشکات و علی اکبرشهابی درس خواند. نخستین مقاله خود را در 1315 درباره مطالعات تاریخی و جغرافیایی «مسافرت به قلعه الموت» نوشت. در سال 1317 درجه لیسانس در رشته ادبیات فارسی را دریافت کرد. در همین دوره در اداره فرهنگ گیلان و دبیرستان شرف تهران تدریس می کرد. در سال 1324 با فاطمه(شکوه اقدس) شمشیرگران ازدواج کرد. در سال 1329 از رساله دکتری خود زیر نظراستاد بدیع الزمان فروزانفر با عنوان «قلاع اسماعیلیه در رشته کوه های البرز» دفاع کرد. در سال 1330 بنا به دعوت انجمن فولبرایت برای سفر مطالعاتی به آمریکا رفت. در سال 1331 به عضویت جامعه ملی جغرافیای آمریکا درآمد؛ و در سال بعد به عضویت انجمن ایران شناسی به ریاست ابراهیم پورداود درآمد.
در سال های بعد آموختن زبان پهلوی را در محضر دکتر ابراهامیان آغاز کرد. همچنین نخستین کتاب خود را با عنوان فرهنگ گیلکی در سلسله انتشارات انجمن ایران شناسی در سال 1332 انتشار داد. در طی سال های بعد چندین سفر مطالعاتی به خارج از کشور داشت و ارتقای به درجه استادیاری دانشگاه تهران و بعد دانشیاری و انتقال به دانشکده ادبیات دانشگاه تهران و عضویت در گروه تاریخ و سرانجام ارتقاء به درجه استادی در سال 1354 از جمله اتفاقات زندگی او در این سال ها بوده است.
ستوده در طی همین سال ها تا سال 1381 در کنگره های مهم ایران شناسی همچون کنگره بین المللی تاریخ و هنر و باستان شناسی ایران در دانشگاه آکسفورد و کنگره بین المللی ابوریحان در پاکستان سخنرانی کرد. سفر به چین و آسیای میانه از دیگر فعالیت های سال های اوایل دهه 1360 استاد بود. ستوده ساکن کوی نارنج (سی سرا) سلمان شهر بود. وی تابستان ها در روستای کوشک لورا در جاده چالوس و زمستان در خانه دیگری که بسیار ساده بود در سی سرا (نزدیک چالوس) زندگی می کرد. خانه اش بسیار ساده بود و اتاقش در خانه ییلاقی کوشکک جز یک زیلو و یک دست رخت خواب چیزی نداشت. او با رادیو و تلویزیون میانه ای نداشت.

نظر احمدی شاعر و نمایشنامه نویس در گفتگوی اختصاصی با شهرام پارسا مطلق از «پیام ما» کرمان با فرزندان خود بی‌رحم است

نظر احمدی شاعر و نمایشنامه نویس در گفتگوی اختصاصی با شهرام پارسا مطلق از «پیام ما»
کرمان با فرزندان خود بی‌رحم است

نظر احمدی متولد جیرفت شاعر، نمایشنامه نویس و دانش آموخته تئاتراست که کارنامه متفاوت و پرباری در حوزه های شعر و تئاتر دارد او اخیرا دو مجموعه شعر و یک کتاب در زمینه تئاتر در دست چاپ و انتشار دارد و همچنین جهت ادامه تحصیل در مقطع دکتری از دانشگاه سوربن جدید در پاریس پذیرش گرفته است آن چه در پی می آید بخش دوم پاسخ های او به پرسش های من پیرامون شعر است:

خوانش شما ازشعر و مفهومی‌به نام شعریت چیست و با وجودی که این فرم را محدود می‌دانید چرا اصلا شعر می‌گویید؟
ببینید من هر تعریفی از شعربدهم آن را محدود کرده ام زیرا بعضی از مفاهیم هم چنان در حال شدن هستند وبسیار سیالند و نیزتوسط خیلی ها مورد خوانش قرار گرفته اند، و یا این که کسی مثل ویتکنشتاین تعریف آن را محال می‌داند ولی اگر هم تعریفی ارائه ندهم از سویی احتمالا انگ آن را خواهم خورد که نگاهم به شعربرپایه و بنیاد داشته های فلسفی یا تئوریک نیست ، پس بگذارید از نگاه نخستین فلاسفه آغاز کنم که خود اولین شکافندگان مفهوم شعر بوده اند، سقراط معتقد بود نگاه اروس بر هر که بیفتد شاعر می‌شود، از این گزاره چنین برمی‌آید که سقراط شاعر را تحت تاثیر الهام یا یک امرنامعلوم می‌داند و فرایند تولید شعر را احساسی و نه عقلانی و اما افلاطون شعر را محاکات دانسته وتا جای ممکن ارزش آن را فروکاسته او کار شاعر را تقلید از تقلید می‌داند، از جانبی شاعر را برای مدینه خود خطرناک می‌بیند و از سویی فرموده شعر بایستی در خدمت اخلاق و مدینه باشد، خلاصه این که تکلیف او با شعر و تکلیف ما با وی در نهایت روشن نمی‌شود اما همین دشمن قسم خورده شعربه باور اهل فن حکمی‌ترین رساله اش به نام پارمنیدس به زبان شاعران است و یا این که نیچه با بندهایی شاعرانه در ذم شاعران نوشته،دروغی به وسیله دروغ، این ها را گفتم که بدانید حتی تعاریف و نگاه بزرگترین فلاسفه هم شکننده و متناقض است و اما اگر به زبان ساده بگویم، شعریت که از آن دسته کلماتی است که به آن آلرژی دارم وبه جای آن تعبیرخودساخته ی شعربودگی را به کار می‌گیرم، یعنی آنچه که یک شعر را به بودن یا به هستی می‌آورد وبه تعبیر هایدیگر این هستی در زبان اتفاق افتاده و ماوا می‌گیرد،این شعر بودگی باز به تعبیر خودم DNA دی ان ای شعر است ،اما آنچه موجب شکل گیری نظریه های فراوان در حوزه شعر می‌شود یکی بحث در مورد چیستی شعر و دیگری هدف شعراست، این که شعر یا به طورکلی هنر باید برای هنرباشد یا به تعبیری افلاطونی برای مدینه یا اجتماع ،یا به قول کمونیست ها در خدمت سوسیالیسم یا انقلاب و یا به باور بعضی در خدمت مذهب یا در خدمت هدف و فایده،وهمین ها پای سبک های مختلف را به میان می‌آورد و در هر سبکی نیز یک سرعناصریا مولفه ها برجسته اند ،در یکی تصویر در یکی زبان یا نحو، در دیگری ساختمان دریکی پیام درآن یکی رویا یا آشنایی زدایی یا چندصدایی و..،و این چنین است که تعریف هنر و شعر سخت یا ناممکن می‌شود، پس هر کسی می‌تواند خوانش خود را از آن به دست بدهد، و اما شعربودگی به نظر من، همان است که حافظ به آن خلاف آمدعادت می‌گوید و یا من با ارسطو موافقم که می‌گوید، مهم چگونه گفتن است،و گرنه زبان شعر یک مشت کلمه هست و مهم این است که آنها را چگونه به کار گیریم و البته این که چه بگوییم هم در جای خود اهمیت دارد ،و اما این که من چرا هنوز شعر می‌گویم ،آخر من نمی‌خواهم با شعر معجزه کنم یا دنیا را تکان بدهم ،شعر برای من همیشه وقتی آغاز شده که در من چیزی به پایان رسیده،انگار چیزی من را ملزم به نوشتن خود می‌کند، انگار بازجویی با بدترین شکنجه ها در نهایت چیزی که می‌خواهد را از زیر زبانم بیرون می‌کشد و آن چیز شعر است وشاعر چون نمی‌خواهد زیاد اعتراف کند این شعر کوتاه به زبان می‌آید شعرهای کوتاه من این گونه ساخته می‌شود و چون در این دنیای گیج من تنها صدای غژ غژ آهن ها و تلق تلق موتورها و بنگ بنگ گلوله ها را می‌شنوم شعر من زیاد تمایلی به موسیقی ندارد، شعر برای من آن حرف هایی است که نمی‌توانم به کسی بگویم پس به شکل یک مشت تصاویر و کلمات سرخورده خلاصه از هر طریقی و هر جا شده برمی‌گردند ،البته نمی‌خواهم الزاما بگویم شعر برای من ریشه در ناخوداگاه دارد که البته این یکی از نگاه هایی است که به منبع تعزیه شعر وجود دارد ،من محدودیت های شعر را پذیرفته ام و زیاد در شعر به سرحدات حمله نمی‌کنم
به رغم این که شاعر جدی و پرکاری هستید چرا تا کنون مجموعه شعری از شما چاپ نشده است؟
ببیند بی تعارف بگویم در سرزمینی که این همه شاعر طرازاول و به باور بسیاری بزرگ ترین شاعران جهان را دارد،شاعرانی چون سعدی،حافظ،مولوی و و و یا باید خیلی اعتماد به نفس داشت یا روی زیادی که خود را شاعر دانست و با وجود همه این ها شما بهتر می‌دانید که شعر سرودن کاری بسیارسخت است و به واقع امر خطیری است و توام با خطر،خلق اثر هنری و شعر گفتن به تعبیر ویلیام فاکنر عرق ریزان روح است، اما از این ها هم که بگذریم به قول شاملو هیچ وقت برای چاپ کتاب دیر نیست و البته که من هم دوست ندارم عصیان یا آهنگ های فراموش شده ای داشته باشم که فردا باعث پشیمانی و گرفتن وقت دیگران بشود،واقعا درختان از اکثر شاعران معاصر بیشتر از اره برقی می‌ترسند ،من عاجزانه از خیل عظیم دوستانی که قصد چاپ کتاب دارند می‌خواهم پیش از انتشار اول سری به جنگل های شمال بزنند تا هم هوایی تازه کنند و هم ارزش یک درخت را بهتر بدانند، بلکه منصرف بشوند و اما به رغم همه این ها و البته خود شما شاهد بوده اید که واقعا به توصیه بسیاری از دوستان می‌خواهم دست به چنین کاری بزنم،خلاصه این که من امسال بالاخره با قلبی اندوهناک ودست ودلی لرزان و چشمی‌گریان چنان که می‌دانید، دو دفتر شعرم را به ناشر سپرده ام ،احتمالا خواهند گفت نه از آن چاپ نکردن ها و نه از حالا که دو تا دو تا می‌چاپد، راستش من با دو کار آمده ام که اگر قرار باشد شکست بخورم، درست حسابی باشد،خلاصه شاید با خواندن شعرهای من، چند نفری از شعر زده شوند که خود دست آوردی بزرگ برای حفظ محیط زیست و جنگل ها و مراتع است.
تئوری های ادبی و هنری چگونه می‌تواند در کیفیت شعر امروز دخیل و راهگشا باشد؟تاثیر تئوری های ادبی و کارگاه های شعر بر شعر دو دهه اخیر چه بوده است؟
بگذارید با همین کلمه تئوری شروع کنم تئوری از ریشه لاتین تئوریا به معنی مشاهده و تامل می‌آید و خب تئوری ادبی به مشاهده و بررسی چیستی ادبیات پرداخته و آن را توضیح می‌دهد و این تئوری یا نظریه به قول ارسطو در تقابل با عمل است در واقع این که تئوری توضیح دهنده ی ایده ها و پدیده های تجربی است و در توضیح عمل می‌کوشد،تئوری در قبال عمل، ماهیتی پسینی دارد و نه پیشینی و تولید اثر هنری انجام یک عمل است ،حالا این که تئوری چگونه موجب عمل می‌شود معلوم نیست، تازه آن هم موجب تولید هنر چرا که هنردر گذشته اتفاق نمی‌افتد که بر حسب تئوری باشد بلکه هنر راستین در آینده شکل می‌گیرد، ببینید باید چیزی ،پدیده ای یا وضعیتی برای تئوریزه کردن وجود داشته باشه ،و درکشور ما این مبحث بد فهمیده شده و رویکردهای جالب و بعضا عجیب و غریبی نسبت به آن وجود دارد، ببینید تئوری در غرب یک وجود پسینی دارد و اینجا یک وجود پیشینی، چرا که ما ماقبل آنها هستیم و در حال آزمودن آزموده در حال کپی کردن ،و خب هنر کپی شده مثل هر اثر کپی دیگر فاقد ارزش و هویت است و در کارگاه هایی هم که شما گفتید همین تئوری ها طرح می‌شده و می‌شود ،ما باید تئوری های خودمان را داشته باشیم ،ببینید مثلا ماهیت پست مدرنیسم در نقد مدرنیسم است و ما در وضعیت ماقبل مدرن هستیم ،چگونه می‌توانیم به درک عملی این وضعیت برسیم؟خب معلوم است نمی‌توانیم، پس سعی می‌کنیم تئوری های این وضعیت را در عالم نظر درک کنیم ،خب آن وقت چه اتفاقی می‌افتد؟ شما در عالم نظر با یک چیز مواجه و در عالم عمل با غیر آن چیز روبرو می‌شوید، این می‌شود که شما دچار تناقض و مهم تر از آن دچار تشتت آرا شده وهیچ چیزتان با هیچ چیز نمی‌خواند، و این وضعیت بسیار بحرانی است ، ببینید این بحران موجب شده ما بیشتر از آنکه شاهد شعر باشیم شاهد تعریف شعر هستیم، شعر به حاشیه رفته.. پس از نیما بسیاری خواستند نیما باشند،اما فراموش کردند این وضعیت سیاسی و اجتماعی عصر او و نیاز زمانه بود که نیما آمد و چنان کرد،فکر می‌کنند نیما با خواندن چند شعر فرانسه و تئوری های آنها نیما شد،نیما محصول یک وضعیت و نیاز بومی‌بود،همان که هگل می‌گوید که باید چیزی در روح زمانه باشد و آبستن اتفاقی باشد تا هنرمند مثل یک زائو آن را به دنیا بیاورند منتها خیلی ها دارند مدام دست به سزارین می‌زنند و یک مشت کودک معیوب و مرده به دنیا می‌آورند، این می‌شود که اثر هنری یا شعر تبدیل می‌شود به مقاله یا باید شاعر را به اثرش ضمیمه کرد،ما بیش از تولید دوست داریم مونتاژ کنیم،برای آنکه تنبل هستیم و دوست نداریم فکر کنیم، فکر نکنیم شعرما با صنعت مان فرق می‌کند صنعت گرانمان با پرایدهای مونتاژ شده جان مردم را به خطر می‌اندازد و ما با شعرهایمان فکر بسیاری را به خطر انداخته و می‌کشیم و می‌دانید اگراندیشه درملتی بمیرد دیگر غیر قابل جبران است
از نظر شما رابطه فرم و محتوا در شعر آزاد چگونه است امروزه مفهوم محوری از نظر برخی دوستان شاعر نقطه ضعف شعر محسوب می‌شود و بر معناگریزی و معنا زدایی تاکید می‌شود،آیا مفهوم نقطه ضعف شعر است؟
این یک بحث بسیار مهم است تا آن جایی که هگل می‌گوید تاریخ هنر تاریخ دگرگونی تناسبات بین شکل و محتوا است،بحث فرم و محتوا بسیار پیچیده و قدیمی‌است ومی‌دانید که افلاطون و ارسطو به نوعی دو سر این دعوای قدیمی‌هستند،افلاطون معتقد است زیبایی اشیا را نمی‌توان بدون ایده زیبا که وجودی مستقل از اشیا است درک کرد و از سویی ارسطو معتقد است ماده هر چیزی می‌تواند باشد اما این فرم است که تعیین می‌کند شی چیست و اما این بحث در دوران مدرن سویه و چهره متفاوتی به خود می‌گیرد چرا که شعر در عصر سنت در فرم های محدودی عرضه می‌شود و نیز شاعرسنت با مضامین محدودی سر و کار دارد،با اندکی اغماض می‌توان گفت شعر سنت تنها با یک ابرمفهوم روبرو هست و آن متافیزیک است، شاعر سنت معتقد است ،«یک عمر می‌توان سخن از زلف یار گفت،در بند آن مباش که مضمون نمانده است»،و این را مقایسه کنید با آنچه شاملو در« شعری که زندگی ست» عنوان می‌کند و به درستی می‌گوید«موضوع شعر امروز موضوع دیگری است..الگوی شعر شاعر امروز،گفتیم:زندگی ست» ،و این زندگی در عصر مدرن هر آینه به شکلی نو درمی‌آید و جامعه نیز و انسان مدرن حرف های تازه ای دارد،شما این تنوع اشکال را به شکل ملموس تر می‌توانید در معماری مدرن ببینید وخانه های امروزی را مقایسه کنید با مثلا خانه های عصر سنت یک ردیف اتاق در کنار،درست مثل غزل که یک سری بیت پشت سرمی‌آید،درست مثل موسیقی سنتی که بر پایه ی تکرار است، خانه ها و بیت های قطار شده تبدیل می‌شود به اتاق های تو در تو و به تبع آن این فرم ها مدام پیچیده می‌شوند، مانند ذهن انسان مدرن که مدام پیچیده می‌شود و شکل های متفاوت می‌گیرد،وهمین ها باعث می‌شود که نگاه به فرم متفاوت و فرم ورد زبان همه بشود،واما درباره فرمالیسم به عنوان یک مکتب ادبی باید گفت تاکید بیش از حد آن به فرم به خاطر آن است که مبادا اهمیت آن جدی گرفته نشود شما ببینید در نامه ای معروف که انگلس به مارکس نوشته می‌گوید درست است که اقتصاد تعیین کننده هست اما دیگر آگاهی های انسان چون هنر و فلسفه هم می‌تواند وجود انسان را تغییر دهد و تاکید بیش از حد به اقتصاد به خاطر آن است مبادا آیندگان به اهمیت آن واقف نشوند و یا دست کمش بگیرند و یا تاکید فروید برلیبیدو هم از چنین منطقی تبعیت می‌کند، این آدم ها به هیچ وجه ارتودکس نبوده اند اما همیشه هرحرف و نظرگاه تازه، یک ، سویه ی رادیکال نیز دارد وباید روی آن تاکید بیش از حد کرد چون مردم دوست ندارند به سادگی عقاید کهنه را کنار بگذارند، برای همین تاکید است شاید که فرم این قدر در دوران مدرن اهمیت پیدا می‌کند و مطرح می‌شود، اما درباره بخش دیگر سوال شما که درباره معناگریزی است باید بگویم هیچ فرمی‌خارج از معنا نیست ،مارکس می‌گوید شکل محصول محتوا است، اما در جای خود بر محتوا تاثیر می‌گذارد ،محتوا مربوط به چیستی و فرم متعلق به چگونگی اثر هنری است، و البته پاره ای از این جدل ها از جانب روشنفکران بیشتر به خاطر آن است که مرز میان هنر فرمالیستی وهنرعامه پسند مشخص بشود بحثی که پست مدرنیسم می‌خواهد نقطه پایانی بر آن باشد و به نوعی نقش میانجی را بازی کند، بعضی از دوستان شاعر ،و به تعبیری فردیدی شوپنهاورزده ما، معتقد هستند غایت همه هنرها آن است که به موسیقی برسند، چرا که موسیقی فرم محض است و نمی‌دانند« چون کلام به پایان می‌رسد،موسیقی آغاز می‌شود»خب کلام را تعطیل کنید ساز بزنید، چه کاری هست ؟بجای دف ددف دف کردن در شعر بروید دف بزنید،خب اخر این تز می‌خواهد به کجا برسد؟ می‌گویند مولوی آنجا شاعر است که گفته تو قی قی و من قوقو،تو دق دق و من حق حق،چه جالب پس همه آن غزلیات را گفته که به این کشف مهم برسد ؟و تنها ارزش مولوی در آنجا هست ؟و یا در مفتعلن مفتعلنی که او را کشته ؟بعضی انگاردر پی تحصیل حاصلند
در چند سال اخیر جریانهای شعری ساده نویس و پیچیده نویس و بحث و جدل های فراوان پیرامون موضوعات مذکور به مسئله ی بغرنحی تبدیل شده است ،شما در این مورد چگونه فکر می‌کنید و اصولا شما در کجای این دو جریان ایستاده اید؟
ببینید این بحث و جدل ها بیشتر از آن که نشانگر وجود دو جریان یا دو سبک و تئوری متفاوت باشد ،نشانه وجود بحران در شعر امروز ماست،بحرانی که عده ای را به افراط و پاره ای را به تفریط کشانده،و جالب این که هر دو خود را وامداراندیشه چپ می‌دانند،البته مقتدای بعضی مارکس جوان و بعضی مارکس پیر است،بدون اینکه هر گروه تعریف مشخصی از کار خود داشته باشد ،شعر می‌تواند هم ساده باشد و هم متفاوت ،اخر تا کجا می‌توان ساده بود؟ تا جایی که حرف زد؟ یا این تفاوت یعنی چه؟متفاوت نسبت به چه ؟اگر نسبت به هر شعر است که باید تا بی نهایت متفاوت بود،پس شعر متفاوت شعری هست که هنوز قرار است گفته شود،اگر پسوند ساده برای شعرآسان گرفتن و کم اهمیت شمردن شعر است که دیگر حرفی نمی‌ماند ، متفاوت بودن متفاوط ها هم اگر مثل این کارشان باشد که کلمه متفاوت را با ط بنویسند، پس آغاز کارشان همراه با غلط است تا انجام کارشان چه باشد،اخر با دو تا پسوند و یک مشت انگ که نمی‌توان تکلیف شعر را معلوم کرد، یا از تفاوت سبک و سیاق حرف زد،فکر می‌کنم ساده ها از شدت سادگی دارند در چاه شعر قضای حاجت می‌کنند و متفاوت ها به خاطر مشهور شدن،چون این حرف ها آفت شعر است،و اما من کجای این جریان ها هستم خدمتتان عرض کنم من نه ساده می‌نویسم نه متفاوت من همه سعی ام این است شعر بنویسم و شعر همان چیزی است که دارد این وسط فدا می‌شود
شما چندین سال در شهر کرمان کار و زندگی کردید،نگاهتان به فضای ادبی و جریان های شعری کرمان چگونه است؟
اگر بر اساس تجربه خودم بگویم راستش کرمان نفس من را گرفت وقتی پس از پایان مقطع اول تحصیلات دانشگاهی به کرمان برگشتم،دیدم به هیچ وجه نمی‌توانم کار کنم،خارج از کرمان من خیلی فعال بودم لااقل هر سال یک تئاتر به صحنه می‌بردم،اما کرمان پویایی آدم را می‌گیرد، این لطیفه ها که راجع به کسبه کرمانی در مورد دیر آمدن و زود رفتنشان از محل کار که می‌گویند انگار رد پایی هم در واقعیت دارد و مشمول حال همه اقشار شده، البته نمی‌خواهم تحلیل های جامعه شناسانه بدهم، اما متاسفانه فضای فرهنگی کرمان پر ازحسادت ها،حب و بغض ها، ومهم ترازهمه خودمحوری ها و تصمیمات فردی شده، و …،البته من برای همه حرف هایم دلیل دارم ،نمی‌خواهم خیلی غر بزنم و همین طور شما می‌دانید من علاقه ای به جلب توجه ندارم بازیگری را که درسش را هم خوانده بودم برای همین ول کردم، همه این سال ها در گوشه ای کار خودم را کردم در صورتی که دوستان زیادی چه در کرمان چه درتهران دارم که صاحب مجله و سایت و تریبون هستند اما حالا که تصمیم گرفته ام حرف بزنم می‌زنم،هر چند پرده نشینم اما در پرده سخن نمی‌گویم ،کرمان با فرزندان خود بی رحم است ، وقتش رسیده که کاری بکنیم ،یکی باید این حرف ها را بزند،شما ببینید اکثر مفاخرکرمان در خارج از کرمان پیشرفت کردند ،من تازگی ها به یک گروه مجازی دعوت شدم که اکثر شعرای به نام کرمان در آن حضور دارند،این قدر شاهد رفتارهای سخیف و میان مایگی بودم که باعث تاسف است، ،شما جرات داری در این فضا یکی را نقد کن، ،در همین گروه از خانم نوجوانی که اکثر مطالبش را از اینترنت کپی کرده بوده و پازلی از جمله های نامانوس تشکیل داده بود خواستم عمیق تر نگاه کند، می‌دانید با چه روبرو شدم ؟با پذیرفتن و تشکر به خاطر وقتی که گذاشته بودم؟البته که خیربا دشنام مواجه شدم وصفت هایی چون حسود،بی سواد وناآگاه که به من نسبت داد، آن هم از طرف کسی که نصف سن من سن ندارد،احمد رضا احمدی نام کرمان را که می‌شنود گوشی را می‌گذارد حتا وقتی هم کرمانی ها در تهران برای او بزرگداشت می‌گیرند خود که نمی‌آید هیچ حتا نام دخترش را که قرار بوده برای گرفتن جایزه بیاید هر چه در مقابل وزیر فریاد می‌زنند خبری نمی‌شود،این در صورتی است که کرمانی ها بسیار مرزباورند و خاصه خارج از کرمان خیلی به کرمانی بودن خود افتخار می‌کنند،زنده یاد باستانی پاریزی با خودش عهد کرده بود درهر سخن رانی یا نوشته، حرفی از کرمان بزند و برای معرفی تاریخ کرمان با جان و دل کوشید،ما چقدر با وی مهربان بودیم؟چند بزرگ داشت در زمان حیاتش برایش گرفتیم؟ اولین باری که با آقای ناظرزاده کرمانی به کرمان آمدم ،به خاطر تاخیر پرواز خیلی دیر وقت رسیدیم و دوستی که دنبال ما آمده بود در طول مسیر از مدرسه ای صحبت کرد که در محله سابقشان به نام پدر ایشان بوده که از مفاخر بزرگ کرمان است ،و گفتند اگر دوست دارید برویم ببینم،ساعت سه بامداد کلی راهمان را کج کردیم و رفتیم تا ایشان لااقل نام پدر را بر پیشانی مدرسه ببینند و ازقدرشناسی همشهری هایش نسبت به پدر به خود ببالند ،وقتی به مدرسه رسیدیم ،در کمال ناباوری دیدیم که نام آن را عوض کرده اند و ….
آسیب ها و فرصت های شبکه های اجتماعی و فضای مجازی برای شعر امروز چیست؟
بگذارید با یک مقدمه جواب بدهم، ببینید به طور کلی با ظهور اینترنت و چنین شبکه هایی ما شاهد یک انقلاب بزرگ در عرصه تکنولوژی هستیم که به بسیاری از عرصه ها تسری پیدا کرده،و روز به روز شاهد توسعه آن و به وجود آمدن کارکردهای متفاوتش هستیم، مثلا در بهار عربی و بسیاری از جنبش های سیاسی و مدنی شبکه های اجتماعی نقشی پررنگی داشتند، یا در زمینه شفاف سازی اطلاعات و افشای اسناد محرمانه دیدیم که وب گاه ویکی لیکس چه کرد و اتفاقا این روزها هم شاهد اخبار مربوط به فاش شدن اسناد مربوط به فرارهای مالیاتی شخصیت های مهم و معروف و فساد های مالی گسترده بسیاری از آنها هستیم که از طریق هک سیستم های شرکت ماساک فونسکا به دست ما رسیده و اما پدیده اینترنت و شبکه های اجتماعی آسیب های خاص خود را دارد و مانند یک چاقو می‌تواند هم درجراحی به کار رود و حیات ببخشد و هم می‌تواند به عنوان یک آلت قتاله استفاده شود، یکی از این آسیب های خاصه در جوامع جهان سوم و جامعه ای چون ما این است که طبقه متوسط به واسطه محدودیت هایی که در عالم واقع دارد بیش از حد به فضای مجازی پناه می‌آورد وبه مرور باعث قطع شدن رابطه اش با واقعیت و به وجود آمدن یک هویت تازه اما مجازی و گاه کاذب و پوشالی می‌شود،که این شاعر و غیر شاعر نمی‌شناسد،و دیگر آنکه وقت آدم را به شدت می‌کشد و اعتیاد به آن از مدرن ترین و بدخیم ترین نوع وابستگی ها هست ، اما پیرامون شعر این روزها بسیاری از شاعران به خاطر یافتن مخاطب و عرضه کارهای خود آن قدر غرق این فضا می‌شوند که آدم با خودش می‌گوید خب این ها کی کتاب می‌خوانند یا به کار و زندگی خود می‌رسند ،شاید آنها دارند تبدیل به همان روشن فکران رسانه ای می‌شوند که پیر بوردیو می‌گوید،روشن فکرانی میان مایه که معلومات خود را تنها از طریق رسانه دریافت می‌کنند که هیچ عمقی ندارد،ضمنا اندیشه های بوردیو در زمینه سلطه رسانه مهم است و خواندنی و در این زمینه بسیار روشنگر،در آخر این که این فضا چه قدر و چگونه به شعرکمک کرده نیازمند تحقیقات مفصل و موردی است اما همان قدر مثلا ارائه آثار شاعران را همراه با آزادی بیان فراهم کرده والبته راحت تر نیز از طرفی همان قدر رعایت نشدن کپی رایت و حقوق مولف در این فضا مشهود است.
نقش مخاطب در هنر و به صورت اخص در شعر چگونه است؟نظر شما در این مورد چیست؟
ببینید هستی هنر مربوط به مخاطب است ،یک اثرهنری مادامی‌که با مخاطب مواجه نشود هر قدر هم زیبا باشد متعلق به نیستی هست ،هرهنرمندی که بگوید مخاطب برایش مهم نیست دروغ گفته چون وقتی کسی هنری را عرضه می‌کند در پی مخاطب است، میزان ارزش ،زیبایی و شهرت یک اثر هنری را مخاطب مشخص می‌کند اما نقش بسیار مهم دیگری که مخاطب دارد مربوط به اقتصاد هنر است چرا که ارتزاق هر هنرمند حرفه ای بسته به مخاطب است،این نکته را هم در پرانتز بگویم که لزوما تعداد زیاد مخاطب نشانه ارزش زیاد و ماندگاری یک اثر نیست البته نمی‌خواهم زیاد وارد مبحث زیبایی شناسی بشوم ،اما راجع به شعر امروز ما نه تنها در ایران بلکه در غرب هم با بحران مخاطب روبرو هستیم و تیراژ کتاب های شعر از یکی دو هزار جلد فراتر نمی‌رود و خب شاید دلیل اصلی آن را باید در گسترش رسانه های جمعی و اینترنت جستجو کرد شاید هم میان مایه بودن شعرها یا محدودیت های شعر که گفتم و نیز شاید نزدیک شدن به پایان شعر،اما نکته دیگری که بحث مخاطب را خاصه در حوزه شعر ما در این یکی دو دهه ین همه بر زبان ها کشانده و موجب جدل شده این است که گروهی از شاعران عنوان می‌کنند علت کم بودن مخاطب آنها نشان دهنده تشخص ،و پیشتر از زمانه بودن شعرآنهاست و دیگر شعرا پوپولیست و توده گرا هستند که البته این بحث از جانب طرفین با افراط و تفریط هایی همراه است، اما این را که بگوییم حق با کدام گروه است بهتر است بگذاریم زمان بگوید، خلاصه گروهی به مخاطبان امروزشان دلخوش هستند و گروهی به مخاطبان آینده ،گروهی مخاطب عام می‌خواهند گروهی خاص ،ولی این را هر دو می‌دانند کار آنها بدون مخاطب هیچ است.
اخیرا دست به تجربه های جدیدی در ترجمه شعر به خصوص به زبان فرانسه زده اید،با توجه به ترجمه های متعددی که این روزها روانه بازار کتاب می‌شود چه ضرورتی شما را به این وادی کشاند؟
البته کار من در حد بازیگوشی وبازی با زبان است،و آن قدر متوهم نیستم که خود را مترجمی‌کاردان وحرفه ای بدانم ،ابتدا چند کار از ژاک پره ور که شاعر مورد علاقه من است ترجمه کردم که دوستانی خوششان آمد و تشویقم کردند و همین باعث شد که به آن ادامه بدهم ،معمولا ترجمه شعر از ترجمه سایر متون سخت تر است،اصولا بسیاری معتقد هستند که شعر بنا به دلایلی مختلف قابل ترجمه نیست ،شاید بهتر باشد بگوییم ترجمه نعل به نعل شعر کار دشواری ست البته بیشتر از دشوار بودن این است که خواندنی و جالب نیست،چون یکی از کارویژه های اصلی شعر موسیقی شعر است و انتقال آن دشوار است و همین طور کارهای که شاعر در نحو و زبان شعر انجام می‌دهد که هر چه بیشتر به اصلاح شعر زبانی باشد ترجمه اش را سخت تریا نا ممکن تر می‌کند، همین است که بسیاری ترجمه شعر را نوعی بازسرایی می‌دانند و اما وقتی نام بازسرایی وسط می‌اید باید حد و مرز آن را مشخص کرد به عنوان مثال ترجمه شاملو از شعرهای مارگوت بیکل که خود وی نام همکاری شاعرانه را بر آن گذاشته از نظری شاید از ترجمه گذشته و دیگر شامل آن نشود،واما خود من معتقدم تا آن جا که امکان دارد باید به شعروشاعرش وفادار بود اگر جز این باشد خب آدم چه ضرورتی دارد که ترجمه بکند یا نام ترجمه بر کارش بگذارد،و اما با وجود متعدد بودن ترجمه ها ی شعردر بازار نشر که شما به آن اشاره کردید ما چندان در این حوزه ترجمه های ویژه ای شاهد نیستم و مترجمانی چون شاملو یا پوری و چندنفری دیگر استثنا هستند و خیلی ها به قول سیدجواد طباطبایی که در مورد دوست مترجمی‌این تعبیر را به کار برده ، زبان بازی می‌کنند.
چه برنامه هایی برای آینده دارید؟
استاد ناظرزاده یک بار به من گفت تو جوری زندگی می‌کنی که انگار به پیرشدن و مرگ باور نداری ،متاسفانه یا خوشبختانه من بیشتر از آن دسته آدم ها هستم که منتظرم ببینم آینده برای من چه دارد ،اما از این ها گذشته فعلا مهم ترین برنامه ام تحصیل است و فکر می‌کنم نوشتن رساله آن هم به زبانی دیگر به قدر کافی وقت گیر باشد اما در خلال آن حتما به نوشتن شعر ،نمایش نامه و تکمیل پژوهش های نیمه کاره ام ،ادامه می‌دهم.
در پایان اگر حرفی دارید بفرمایید؟
فکر کنم به قدر کافی پر حرفی کردم،در آخر از تحریریه و همه بروبچه های روزنامه پیام ما که انصافا جز معدود رسانه های حرفه ای کرمان است تشکر می‌کنم،همین طور از شما آقای پارسامطلق عزیز سپاسگزارم و خوشحالم که بخشی از رسانه ی شما به صداهای خاموش و دراقلیت تعلق دارد.

ایران از نگاه دیگران

ایران از نگاه دیگران

سرویس ایران و جهان پیام ما از هفته‌ی گذشته شروع به کار کرده و به عنوان بخشی بسیار نزدیک به سرویس جامعه در راستای معرفی بیشتر و بهتر کشورمان و جاذبه‌ها و فرصت‌هایی که در کرمان عزیزما همیشه فراهم بوده اما با کم لطفی مواجه شده‌اند، این سرویس شروع به کار کرده و این مجموعه ‌ی مهمانی ماندگار به عنوان اولین مجموعه‌ی سرویس سفر پیام ما به چاپ می‌رسد به امید اینکه سفر از یک تفریح لوکس و گران‌قیمت تبدیل به یک تفریح ارزان و همگانی بشود و حداقل حسرت دیدن کشور خودمان و زیبایی‌های استان‌مان به دلمان نماند.
آنچه از ایران امروز میدانیم پژوهش و نوشتار و گفتار خودمان است . شگفتا که این همه نوشته ایرانی وجود دارد ولی هنوز ایران را با معیار اندک بازدیدکنندگان محققان فرنگی همچون: کمپفر و ادوارد براون و دکتر پوپ و امثال آنها می شناسند.
آیا مصداق مرغ همسایه و غازش است و یا افرادی از این دست به دور از تفکرات هموطنان خود زمانی که وارد ایران می‌شوند کفش آهنین و اراده ای استوار دارند تا از آسمان تاریخ ستاره ای بچنیند و ماندگار شوند ؟ آنها که تمام لذت های زندگی بومی خودی را به کناری گذاشته‌اند و وارد کار و زار فرهنگی کاملا متفاوتی می‌شوند. همچون ایرانیانی که به غرب رفتند و سرآمد علوم آن سرزمین ها شدند.
در این بخش بنا داریم در مورد مسافرین ماجرا ساز غربی بنویسیم .ماجراهایی که همین جا در شهر و دیارما برایشان اتفاق افتاده ولی خیلی وقتها باورش مشکل است. اتفاقا قرار نیست همه خاطرات از روزهای خوب و اتفاقات گل و بلبل باشد وقتی پای حقیقت درمیان است تلخ و شیرین سوا نیست.
اما همین تلخی ها شاید زنگ بیدار باشی برای اصلاح اجتماع خودمان باشد که قبل از اینکه دیگران بشنوند خودمان مطلع شویم. بر این باور هستیم که برای مردمی که به اجماع نظر گردشگران خارجی خودشان (مردم ایران ) خاص ترین و جذاب ترین و خاطره انگیز ترین جاذبه کشور ایران هستند شنیدن این حقایق خالی از لطف نخواهد بود .
به همین دلیل از این پس هر هفته یکی از این میهمان‌ها را به شما مخاطبان عزیز و مهمان‌نواز «پیام‌ما» معرفی می‌کنیم و برای معرفی چند مورد از میهمانانی که دلباخته‌ی این کشور و مردم و فرهنگ غنی آن شده‌اند را به شما میمهان‌نوازان معرفی می‌کنیم .
برای مثال:

سفردریایی یک بطری ازخلیج فارس
تا آبهای ژاپن
روزی در آبهای جنوبی کشور ژاپن جایی نزدیک به جزیره « کی کای « ژاپن ماهیگیران یک بطری صید کردند که حاوی یک پیام بود : امیر کلانتر از ایران – دوستتان دارم و یک شماره تلفن ماهیگیران یادداشت را به فرمانداری جزیره دادند و آنها هم با اشتیاق در جستجوی صاحب نامه بودند. به دلیل ناقص بودن شماره تلفن آنها تصمیم گرفتند فرستاده ای به ایران برای یافتن امیر کلانتر بفرستند.
خبرنگار برزیلی از شنیدن شهر آبادان و حکایت «برزیلته» شوکه می شود

وقتی ساندرو فرناندز خبرنگار بخش بین المللی شبکه رادیو تلوزیونی و روزنامه صبح Globo وارد ایران شد ماموریتش ضبط دیدگاه های مردم در مورد انتخابات مجلس ایران و نظراتشان در باره فضای پسا تحریم بود . اما در این اثنا کسی به او گفت ، در ایران شهری وجود دارد که مردم آن نه تنها عاشقانه برزیل را دوست دارند بلکه حتی خود را قسمتی از کشور برزیل میدانند .ساندرو بسیار متعجب شد و این موضوع را به همراه صدها عکس شاهد از اینترنت برای اتاق خبر شبکه فرستاد. آنها بسیار متعجب و خوشحال شدند از این کشف . ماجرایی که گزارش آن در شبکه سراسری برزیل پخش شد و به زودی ارتباطات فرهنگی بیشتری بین دو کشور بر خواهد انگیخت .
نوه پر افتخار ترین سفیر تاریخ معاصر فرانسه تصمیم به ماندگاری در ایران میگیرد

تعارف که نداریم با مشاهده حجم عظیم هموطنان ایرانی که به دیار غرب می شتابند هر بار که داستان روایت حضور و اقامت یک غربی را می شنویم باخود فکر میکنیم احتمالا فردی از همه جا رانده یا عارفی بجا مانده است که ایران را برای زندگی برگزیده اما گاهی داستان نه مثل پیش بینی ما بلکه مثل رویای ما به حقیقت می پیوندد.
دقیقا مثل روزی که یوگو لوپرت نوه و برادر زاده سفرای فرانسوی بعد از سه سال سفر بی وقفه ، کوله پشتی خود را در خاک ایران بر زمین نهاد. بعد از تحقیقات سه ماهه در ایران مصمم شد فارسی بیاموزد و روزهای عمر خود را در کنار مردم ایران و سپری کند و وارد اتفاقات اجتماع ایرانی شود.
یوگو تا امروز بیش از ۱۳ پروژه بین المللی در جهت گسترش ارتباطات فرهنگی ایران و اروپا شروع کرده است .
دو دقیقه ایران و ده ها افتخار جهانی
وقتی که «مندی تی» تهیه کننده هنگ کنگی و برنامه ریز شبکه HMtv در حال رفتن به سمیناری در امریکا بود که به دلایل فنی بلیطش کنسل شد .میخواست به خانه برگردد. در حال خروج از فرودگاه چشمش به یک آگهی بلیط نیم بها برای سفر به ایران افتاد . فکر کرد دو هفته تو خانه ماندن که صفایی ندارد. چمدانش هم که بسته اس دیگه معطل چه است؟ بلیط ایران را گرفت و سوار هواپیما شد . دو هفته موج سواری در ایران اجتماع ایران و عکس گرفتن و دوستان زیادی ایرانی که پیدا کرد و غذاهایی که خورد و مهمونیایی که رفت و عروسیایی که کل زد و آتش هایی که سوزاند همه در دوربینش ثبت شد. بعد که به خانه برگشت از مجموع اتفاقات یک فیلم دو دقیقه ای تهیه کرد .این فیلم در فستیوال در بیش از شصت فستیوال بین المللی فیلم کوتاه در سراسر جهان از جمله فستیوال « لرد بایکان « ایتالیا جایزه بهترین فیلم کوتاه را گرفت .

تا بحال بارها در شبکه های مختلف دیده شده.کارشناسان می گویند دو دقیقه ای که از ایران به تصویر می کشد به همراه ریتم بی نظیر موسیقی بیننده را روی صندلی خود بی قرار میکند چندان که بینندگان بسیاری بعد از دیدن فیلم همچون افراد هیپنوتیزم شده در اینترنت مشغول جستجوی روش دریافت ویزای ایران می شوند.

ماجرای صندلی بخشی فریدون بهمنیار کرمانی به مهندس ساعی؛ هواپیمایی که هرگز به مقصد نرسید

ماجرای صندلی بخشی فریدون بهمنیار کرمانی به مهندس ساعی؛
هواپیمایی که هرگز به مقصد نرسید

سرویس کرمون- مرحوم استاد باستانی پاریزی در کتاب درخت جواهر آورده است که:« همشهری و دوستی به نام فریدون بهمنیار داشتم. مردی تحصیل کرده و با سواد، درس شیمی را در فرانسه خوانده و صاحب دیپلم از دانشگاه های آن مملکت بود. پدرش مرحوم احمد بهمنیار از رجال صاحب نام و از استادان کم نظیر فارسی و عربی بود و سال ها در تبعید و زندان مبارزه با انگلیسی ها گذرانده بود. باری فرزند او فریدون بهمنیار که تحصیل کرده فرانسه بود، در ایران به کارهای فرهنگی و صنعتی پرداخت.» باستانی پاریزی در ادامه داستان جالب و عجیبی را از زبان فریدون بهمنیار بیان می کند:«وقتی من تحصیلات خود را در فرنگ تمام کردم، جوانی بودم آراسته و شاداب و در بازگشت به ایران، یک وقت برای بازدید بعضی آشنایان سفری به شیراز کردم- که فصل مناسب گردش بود. دوستان و آشنایان با من گرم گرفتند و چندین روز به میهمانی و دید و بازدید گذشت.
چون در تهران کار داشتم، یک بلیت هواپیما خریدم که از شیراز با هواپیما به تهران بیایم.
آن روزها هنوز سرویس هواپیمایی منظم در شهرهای ایران وجود نداشت و تنها بعضی هواپیماها هفته ای یک روز، روزهای پنجشنبه از آبادان به شیراز و از شیراز به تهران می آمد. من بلیت گرفتم و به فرودگاه رفتم. قوم و خویش ها اصرار داشتند که من هفته ای دیگر بمانم تا به اطراف شهر برویم. ولی من نپذیرفتم و آن ها نیز تا فرودگاه بدرقه من آمدند. هواپیما مملو از مسافر بود و البته سرویس هوایی هنوز زیاد نشده بود. روی صندلی هواپیما نشستم و کمربند بستم. همه صندلی ها پر بود. در همین وقت متوجه شدم که مردی بلندقد و زیباروی از در هواپیما به درون آمد و همان طور ایستاده خطاب به مسافران گفت:«آقایان آیا کسی هست که برای سفر به تهران شتاب نداشته باشد و بخواهد یک هفته در شیراز بماند و در یک هتل شیراز مهمان من باشد؟»
تقاضا عجیب بود و البته کسی جوابی نداد. آن مرد دوباره تکرار کرد:«آقایان! من در کار کشاورزی مملکت هستم و روز شنبه یک جلسه مهم برای دفع آفات و ملخ با یک هیأت بزرگ هلندی در تهران داریم و می دانید که با اتومبیل نمی توان تا شنبه به تهران رسید. اگر کسی هست که شتاب سفر تهران را نداشته باشد، جای خود را به من بدهد و با هواپیمای هفته بعد به تهران بیاید، تمام این هفته را مهمان من خواهد بود.
معلوم شد که مهندس برای دفع آفات به شهرستان های فارس رفته بوده و اینک با هزار زحمت خود را به شیراز رسانده که با تنها هواپیمایی که به تهران می رفت خود را به تهران برساند، ولی اینک جا ندارد. البته می شد از راه های غیرعادی و به کمک نیروهای انتظامی مسافری را پیاده کنند و او را سوار کنند ولی خود مهندس نخواسته بود و این راه را که گفتم برگزیده بود.» باری فریدون بهمنیار گفت:«من از جای خود برخاستم و گفتم بفرمایید. مخارج هم لازم نیست. چون من مهمان بستگان خود در شیراز هستم و آنها هم اصرار داشته اند که این هفته نروم. ولی من از آن ها جدا شدم. حالا برمی گردم و هفته بعد به تهران خواهم رفت.»
بدین طریق من پیاده شدم و با آن ها که به بدرقه آمده بودند، دوباره به شیراز برگشتم و آن مهندس به جای من نشست و عازم تهران شد.
آن هواپیما که از شیراز به تهران می آمد و هواپیمای جنگی داکوتا بود و روزی نبود که در گوشه و کنار عالم- و خصوصا در ایام جنگ- یکی دو تا از این ها سقوط نکند و به همین دلیل روزنامه های زمان جنگ، آن هواپیما را «تابوت پرنده» لقب داده بودند. به هر حال این هواپیما که حامل آن مهندس بود هرگز به تهران نرسید و در نزدیکی های ساوه موتورش از کار افتاد و سقوط کرد و همه آن مسافران از میان رفتند، و آن مهندس عالی مقام که به اصرار مسافر آن هواپیما شد و در وزارت کشاورزی مقامی بزرگ داشت، اسمش کریم ساعی بود.»
مهندس کریم ساعی مردی با سواد بود. او برای نخستین بار در ایران، بنیانی به نام «سازمان جنگل بانی ایران» بنا نهاد که در بسیاری از کشورها هم وجود چنین سازمانی بی سابقه بود. در دانشگاه – دانشکده کشاورزی- سمت استادی داشت. او کتاب های بسیاری نوشت که از آن جمله است؛ «جنگل و مرتع»،«جنگل شناسی»،«درختان جنگلی ایران»،«گونه های درختان جنگلی در ایران»،«پوشش برگ های جنگلی»،«روش بهره برداری از جنگل» و«عوامل فرسایش خاک».
او در یکی از کتاب هایش این جمله طلایی را نوشته بود:«… جنگل، مادر رودخانه هاست. جنگل در تعدیل آب و هوای پیرامون ما دخالت دارد. شن های کویری، پس از نابودی جنگل ها به سراغ آدمیان می آیند.»
حادثه هوایی مهندس کریم ساعی در سال 1326 خورشیدی رخ داد.
این مهندس کریم ساعی در دانشکده کشاورزی تحولات مهم ایجاد کرد. برای دفع آفات خصوصاً ملخ- با وجود نبودن وسایل در آن روزگاران- کارهای بسیاری انجام داد و مهم ترین کاری که کرد این بود که بین شمیران و تهران و در شرق قزل قلعه و یوسف آباد- که در آن روزگار کلاً بیابان بود- در دره ای که از یک چشمه و آبشار کوچک سیراب می شد و به همین سبب در جاده مخصوص شمیران در آن وقت ها به ایستگاه آبشار معروف بود، یک پارک جنگلی بزرگ ایجاد کرد که هنوز به نام پارک معروف است.
باستانی پاریزی در این مقاله آورده است که بعدها از دل پارک ساعی خیابانی بیرون آمد که هرگز نام ساعی را به خود نگرفت و چه شایسته بود که نام ساعی بر این خیابان گذاشته می شد.
این تعبیر را مرغان سخنگویی که هر روز، صبحگاهان، بر فراز شاخه های درختان این پارک نغمه خوانی می کنند، به زبان حال به ما می گویند: ای مهندس کریم ساعی در خور این نام گذاری تویی تو؛
آنان که سخن به جادویی می گویند/ هر یک به زبان هندویی می گویند/از گل تو خبر پرسی و مرغان چمن/ فریاد کنان، تویی تویی می گویند

دولت ضمن اعتقاد به مبارزه با فساد هزینه آن را نیز می‌پردازد

دولت ضمن اعتقاد به مبارزه با فساد هزینه
آن را نیز می‌پردازد
معاون اول دولت به نامه دانشجویانی که به استناد سخنان احمد توکلی، دولت را متهم به «بی انضباطی مالی» کرده بودند، پاسخ داد. به گزارش خبرآنلاین، اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانشجویان مستقل خطاب به معاون اول رئیس جمهور با استناد به سخنان احمد توکلی، نوشته بودند: به جای اینکه همواره اتهامات ثابت نشده‌ را به دولت‌های پیشین نسبت دهید، درباره سرنوشت مبالغ تخلفات مالی عنوان شده از سوی آقای توکلی پاسخ‌گو باشید. اسحاق جهانگیری نیز در پاسخ به آنان تاکید کرد که «دولت تدبیر و امید به قانون گرایی و مبارزه با فساد اعتقاد داشته و عمل کرده است و هزینه آن را نیز می‌پردازد».
متن کامل پاسخ مکتوب معاون اول رئیس جمهور به نامه سرگشاده اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانشجویان مستقل به شرح زیر است:
«متأسفانه این دروغ بزرگی است که به دولت نسبت داده شد. با فرض صحت موضوع، اگر یک محاسبه ساده صورت می‌گرفت، رقم واقعی یک بیستم ارقام اعلام شده هم نمی‌شد، این در حالی است که اصل موضوع هم خلاف واقع است. دولت تدبیر و امید به قانون گرایی و مبارزه با فساد اعتقاد داشته و عمل کرده است و هزینه آن را نیز می‌پردازد.» گفتنی است متن نامه سرگشاده اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانشجویان مستقل خطاب به معاون اول رئیس جمهور بدین شرح است:
جناب آقای مهندس جهانگیری، معاون اول محترم رئیس جمهور؛
با سلام
با وجود دغدغه‌های فراوان جناب رئیس جمهور در مسئله برجام و تمرکز کمتر ایشان در حوزه مسائل اقتصادی بر آن شدیم تا ابهام و سوالی را که این روز‌ها ذهن دغدغه‌مندان انقلاب و کشور در حوزه اقتصاد را با شما که گویا جزو معتمدین کشور در حوزه مباحث اقتصادی هستید در میان بگذاریم.
در پی آنچه در رسانه‌ها و مطبوعات همسو با دولت در رابطه با سخنان جناب آقای دکتر توکلی نماینده محترم مجلس شورای اسلامی پیرامون مبلغ قابل توجه ۱۰۵ میلیارد تومانی منتشر شده است- که حدوداً معادل ۳ سال یارانه پرداختی کشور، ۳۵ برابر اختلاس معروف! و ۱۰ برابر مبلغ پرونده- بابک زنجانی است- ابهاماتی برای ما دانشجویان به وجود آمد.
ایشان مدعی هستند بخشی از مبلغ فوق که برای تامین دارو و نیازهای اساسی کشور از صندوق توسعه ملی قرض گرفته شده بود در زمان دولت یازدهم در برخی دستگاه‌های دولتی صرف خرید ساختمان و پرداخت پاداش به کارکنان شده است. به نظر می‌رسد اگر سخنان دکتر توکلی یا حتی بخشی از آن صحیح باشد فاجعه اقتصادی در دولت یازدهم اتفاق افتاده است و در حالی که دولت محترم انتظار معجزه اقتصادی از برجام دارد و مردم را به بهشت برین پسابرجام حواله می‌دهد چنین بی‌انضباطی اقتصادی در دولت شما چه توجیهی دارد؟ بد‌تر از این اتفاق عدم شفافیت دولت محترم در خصوص این پرونده و پرونده‌های این چنینی و سیاسی بازی عده‌ای در خصوص فساد و تقسیم فساد به خوب و بد و نگاه قبیله‌ای به مسئله مفاسد اقتصادی است، خواهشمند است به جای اینکه همواره اتهامات ثابت نشده‌ را به دولت‌های پیشین نسبت دهید، درباره سرنوشت مبلغ پاسخ‌گو باشید.

ممنوعیت اخذ کرایه اضافه قبل از تصویب نرخنامه جدید تاکسیرانی

ممنوعیت اخذ کرایه اضافه قبل از تصویب نرخنامه جدید تاکسیرانی

مدیرعامل سازمان مدیریت و نظارت بر تاکسیرانی شهرداری کرمان گفت: اخذ هر گونه کرایه اضافه قبل از تصویب نرخنامه جدید، ممنوع است و تخلف محسوب می شود. به گزارش روابط عمومی این سازمان مجید عسکری افزود: موضوع مربوط به کارشناسی و محاسبه نرخ کرایه تاکسی در سال جدید از اسفندماه سال گذشته در دستور کار سازمان قرار گرفت و با در نظر گرفتن عوامل تاثیرگذار، نرخ جدید کرایه تاکسی تعیین شد. وی گفت: پس از تصویب نرخنامه در شورای سازمان تاکسیرانی برای تصویب نهایی به شورای اسلامی شهر کرمان ارسال خواهد شد که پس از تصویب این نرخنامه توسط شورای اسلامی شهر و تایید فرمانداری کرمان، نرخنامه جدید در سال 95 به منظور اجرا به اطلاع رانندگان تاکسی و شهروندان خواهد رسید. وی تصریح کرد: در حال حاضر اخذ هرگونه کرایه اضافه قبل از تصویب توسط شورای اسلامی شهر تخلف محسوب می شود و در صورت اعلام گزارش از سوی شهروندان و مشاهده هر گونه تخلف در این زمینه از سوی واحد بازرسی سازمان تاکسیرانی با متخلفان طبق مقررات برخورد قانونی می شود.

پروفسور سمیعی بعد از برد پرسپولیسی ها مقابل استقلال : از دیدن بازی لذت بردم

پروفسور سمیعی بعد از برد پرسپولیسی ها مقابل استقلال :
از دیدن بازی لذت بردم

پرسپولیس که از نیم فصل دوم لیگ سیزدهم زمانی که علی دایی سرمربی تیم بود هیچگاه صدرجدول را تجربه نکرده بودند دیروز و در یک بازی کاملا برتر و حساب شده موفق شد حریف دیرینه و سنتی خود را با نتیجه قاطع 4-2 شکست داده و با 48امتیاز به صدر جدول رده بندی لیگ برتر امسال صعود کند. پرسپولیس که امسال رتبه شانزدهم را هم در جدول مسابقات لیگ برتر تجربه کرده بود، در بازی دیروز با ترکیب هجومی 4-4-1-1 وارد زمین شد،توانست با گل زود هنگام مهدی طارمی که در دقیقه 5 بازی و در برگشت شوت سرکش نوراللهی به ثمر رساند،خوشحالی را به نزد هواداران پرسپولیس ارمغان آورد. بعد از این گل بازیکنان استقلال که با سیستم 4-4-2 بازی می کردند، سعی در جبران گل خورده خود داشتند و بارها حملات جسته و گریخته ای را بر روی دروازه حریف تدارک دیدند اما این پرسپولیسی‌ها بودند که باز هم در دقیقه 35 و روی ارسال دیدنی فرشاد احمدزاده برای مهدی طارمی با ضربه سر فوق العاده او دومین گل پرسپولیس و مهاجم بوشهری این تیم را وارد دروازه مهدی رحمتی کردند. همین بازیکن 5 دقیه بعد می توانست با ضربه پنالتی اش، هم خود هم تیمش را سه گله کند اما ضربه آرام او را مهدی رحمتی در دو مرحله، مهار کرد. دو تیم تا پایان نیمه اول موقعیت های زیادی را بر روی ئروازه تیم مقابل مهیا کردند اما نتواستند کار خاصی را انجام و نیمه اول با همین نتیجه 2-0 به سود پرسپولیس به پایان رسید. در نیمه دوم این تیم قرمز پوش که بازی را بهتر آغاز کرد و در همان دقایق ابتدایی نبمه دوم، رامین رضاییان، مدافع پیش تاخته پرسپولیس روی اشتباه مهدی رحمتی موفق شد گل سوم را به ثبت برساند. روی ارسال دیدنی فرشاد احمدزاده، رحمتی توپ را روی نقطه پنالتی برای رضاییان مهیا کرد و ضربه سر این بازیکن به گل سوم پرسپولیس تبدیل شد. درست یک دقبقه بعد و بر اثر اشتباه مسلم سوشا مکانی در جمع کردن توپ،این جابر انصاری بود که همانند بازی رفت، گل اول استقلال را رقم بزند. در دقیقه 57 دبل واکنش مهدی رحمتی مانع از رقم خوردن گل چهارم پرسپولیس شد، او یک بار ارسال عالیشاه به قصد گل را دفع و در ادامه نیز ضربه سر علیپور را با پا روانه کرنر کرد تا تیمش گل چهارم را دریافت نکند اما چند دقیقه بعد باز هم این پرسپولیسی‌ها بودند که روی اشتباه هرایر مگویان، احمدزاده به مهدی طارمی و در نهایت طی کردن مسافت یک نیمه ای زمین با پاس او در آستانه دروازه خالی برای مسلمان همراه شد تا او آسان ترین کار را برای بازی کردن دروازه رحمتی داشته باشد و تقریبا کار استقلال را تمام کند. هرچند چند دقیقه بعد استقلال صاحب یک گل پنالتی مشکوک شد و امید ابراهیمی آن را به گل تبدیل کرد تا قرمزها دومین برد مقابل استقلال را تجربه کنند، قبلا پرسپولیسی‌ها با ثبت یک برد 6 گله پرگل‌ترین دربی تاریخ را ثبت کرده بودند. شکست 4 بر 2 استقلال مقابل پرسپولیس در دربی هشتاد و یکم دلیلی شد تا طرفدران تیم پرطرفدار آبی تهران تا مدت ها بعد از سوت پایان بازی زیر باران ماندند و اعتراض خود را علیه استقلال اعلام کردند. در این بین اوج اعتراضات به پرویز مظلومی معطوف می شد که او را با شعار «مظلومی حیا کن استقلال رو رها کن» رو به رو کردند. نمایش نه چندان خوب استقلال در هفته های گذشته کمی طاقت طرفداران را کم کرده بود اما این شکست جایی برای سکوت نگذاشت و حدود 3 هزار تماشاگر بعد از بازی در ورزشگار ماندند و علیه مظلومی شعار دادند.
برانکو: اگر قهرمان نشویم
برد دربی کار بزرگی نیست
برانکو ایوانکوویچ سرمربی تیم برنده بعد از این بازی گفت: یک دربی بسیار خوبی بود، همه چیز عالی بود. فضا هم بی‌نظیر بود و خوشحالیم که توانستیم این همه هوادار را با این نتیجه خوب خوشحال کنیم.
سرمربی پرسپولیس به طور ویژه از بازیکنان تقدیر کرد و گفت: من فکر می‌کنم مردم هرگز مسابقه‌ای با این کیفیت را در دربی به خاطر نداشته باشند. واقعا اینجا باید به بازیکنانم تبریک بگویم که اسیر وضعیت‌های پیش آمده نشدند و بازی کامل خودشان را انجام دادند و به پیروزی رسیدند. دربی بازی‌ای است که بازیکنان تکلیفش را روشن می‌کنند و آنها کارشان را درست انجام دادند.
او در پایان حرف‌هایش گفت: بالاخره ما به رده‌ای رسیدیم که استحقاقش را داشتیم. اما اگر قهرمان هم نشویم عقیده دارم هیچ کار خاصی نکردیم. بنابراین حداکثر تمرکز را باید داشته باشیم و این بازی را فراموش کنیم.
مظلومی: برای قهرمانی
ناامید نیستیم
پرویز مظلومی نیز بعد از باخت دیروز در جمع خبرنگاران چنین گفت: هر دو تیم که بازی تهاجمی را به نمایش گذاشتند فکر می‌کنم گل اول برنامه‌های ما را بهم زد. بازی را از دست دادیم. می خواستیم مساوی کنیم و فرصت مساوی داشتیم اما گل خوردیم و گل دوم شیرازه تیم ما بهم ریخت. مردم از این فوتبال لذت بردند. بازی خوبی انجام دادیم. در توپ های برگشتی عملکرد خوبی نداشتیم اما تیم حریف به خوبی از موقعیت های خود استفاده کرد. اشتباهاتمان باعث شد تا پرسپولیس صاحب فرصت شود و همین موضوع شیرازه تیم ما را از هم پاشید. امیدوارم در بازی های آینده چنین اشتباهاتی نداشته باشیم. او در ادامه افزود: در 7 دربی حضور داشتم که یک دربی را باختم. اشتباهات زیادی هم داشتیم. با این حال هنوز برای قهرمانی ناامید نیستیم. هر اشتباهی که مرتکب شدیم، تنبیه شدیم. دفاع ما هر اشتباهی که کرد، گل خوردیم و همین موضوع باعث شد تا نتیجه بازی را هم واگذار کنیم.
حواشی شهرآورد 82
برتری برابر استقلال ،بیستمین بازی متوالی بدون شکست تیم فوتبال پرسپولیس در مسابقات فوتبال لیگ برتر بود.
پروفسور مجید سمیعی یکی از میهمانان ویژه دربی دیروز بود. ضمن اینکه مجری برنامه نود در آستانه دیدار حساس استقلال و پرسپولیس به سراغ پروفسور سمیعی رفته و گفتگویی جذاب با او ترتیب داده است که می تواند بخش جذاب برنامه این هفته اش لقب بگیرد ضمن اینکه پرفسور سمیعی پس از پایان دیدار پرسپولیس و استقلال، گفت: امروز فوتبال زیبایی را دیدیم به نظر من پرسپولیسی ها توپ را راحت تر حرکت می دادند و اشکال تیم مقابل یعنی استقلال هم این بود که نمی توانست توپ را به گردش درآورد.
سمیعی در پایان گفت: از دیدن جو ورزشگاه و شور و شوق مردم لذت بردم.
در پی آسیب دیدن پرچم کرنر سمت راست دروازه استقلال محسن ترکی در دقیقه 66 با قطع بازی از ناظرین بازی درخواست کرد پرچم را به حالت اولیه برگردانند. در این لحظه برگزارکنندگان بازی با ابتکاری عجیب کاور یکی از عکاس‌ها را با چسب به میله چسباندند تا پرچم کرنر به صورت موقتی درست بشود.
کریم باقری در کنار زمین با مهدی طارمی صحبت کرد و به او تذکر داد که فقط در اختیار تیم باشد و به بقیه بازیکنان نیز پاس بدهد.
رامین رضاییان بعد از به ثمر رساندن گل به سمت دوربین های تلویزیون آمد و عدد 8 که متعلق به علی کریمی است را نشان داد او قبل از دربی در کنفرانس خبری قول داده بود اگر گل بزند به علی کریمی تقدیم کند.
بعد از به ثمر رسیدن گل سوم تعدادی از هواداران استقلال ورزشگاه را ترک کردند.
تعدادی از هواداران استقلال علیرضا منصوریان را صدا می زنند و تعدادی دیگر فرهاد مجیدی را.
بعداز گل سوم موسی سلامت به دور نیمکت پرسپولیس با ویلچر می چرخید که در آغوش برانکو قرار گرفت.
یکی از عکاسان به خاطر پرتاب سنگ از طرف هواداران دچار شکستگی از ناحیه سر شد که به داخل تونل آمد و پزشکان سر او را بانداژ کردند.

روستاهای فراموش شده در جنوب کرمان خزان روستاهای «نمداد» و «میل فرهاد»

روستاهای فراموش شده
در جنوب کرمان
خزان روستاهای «نمداد» و «میل فرهاد»
نمداد و میل فرهاد نام دو منطقه کوهستانی در جنوب استان کرمان است که روستاهای زیادی را در خود جای داده است. به گزارش مهر خصلت کوهستانی این دو منطقه اجازه رونق گرفتن کشاورزی را به ساکنین این روستاها نمی دهد. تولید خرما در اندازه ای محدود است که می تواند تنها طی زمستان به مصرف خانوار برسد. تنها راه و منبع درامد مردم در این منطقه دامداری سبک و محدود است.
ساکنان روستاهای این مناطق غالبآ در کپر زندگی می کنند و از حداقل های زندگی محروم هستند. «کوه میل فرهاد» از جمله جاذبه های گردشگری این مناطق است. این کوه که یک هزار متر ارتفاع از سطح دریا دارد به دلیل بکر بودن یکی از بهترین گزینه ها برای صخره نوردی است. رونق یافتن گردشگری و صخره نوردی در این منطقه می تواند در بهبود وضع زندگی روستاییان نیز موثر باشد. روستاهای این منطقه عبارتند از: طبق، زیران، پت کی، کنج کسوو، چاه ابراهیم، گاوچران، سنگ کت و روشن آباد.

بسیار سفر باید در حاشیه‌ی هم صحبت شدن خبرنگار پیام‌ما با جهانگردی از آلمان اگر به دنبال رویاهایمان نمی‌رویم مسبب خودمانیم

بسیار سفر باید
در حاشیه‌ی هم صحبت شدن خبرنگار پیام‌ما با جهانگردی از آلمان
اگر به دنبال رویاهایمان نمی‌رویم مسبب خودمانیم

اگر به دنبال رویاهایمان نمی‌رویم مسبب خودمانیم
این جمله‌ای بود که “بن” یکی از جهانگردهایی که به دیدن باغ شاهزاده آمده بود بعد از ساعتی حرف زدن و گفتن و شنیدن از ایران، سفر و مردم دوکشور گفت. او که مهندسی آلمانی بود و حالا تصمیم گرفته بود که از شغلش جدا شده و به عشقش که سفر بوده بپردازد و کم کم با جریان حوادث و اتفاقات برود تا جائی که جهان قایق سرگردانی‌اش را متوقف کند و همان جا بماند وی از تجربیاتش در سفر می‌گفت که هیچ مردمی را نمی‌شود بر اساس تبلیغات رسانه‌ها شناخت و باید بروی و از نزدیک مردم را ببینی، تقریبا هرچه از رسانه‌های مختلف درباره‌ی مردم آسیا شنیده بودم غلط از کار در آمد و دقیقا نقطه‌ی مقابل آن حرف‌ها بودند.
وی ادامه داد هرچند مردمی مثل اهالی هند فقیر هستند اما به هیچ وجه فیلمی مثل “میلیاردر زاغه نشین معرف مردم و جامعه‌ی هندوستان نیست و حتی در مورد کودکان کار و خیابان هم فکر نمی‌کنم آن شرایطی که فیلم به تصویر کشیده‌است واقعیت داشته باشد، اما به هر حال منظور من از این حرفها این است که باید رفت و جهان را دید، برخلاف نظر اکثر مردم سفر کردن امر پر هزینه و گران قیمتی نیست و به هیچ وجه به طبقه‌ی خاصی از اجتماع تعلق ندارد بلکه همه‌ی مردم به راحتی و با هزینه‌ی اندک می‌توانند به سفرهای دور و دراز بروند و روی مهربانی و لطف مردم هم حساب کنند و مطمئن باشند که هیچ وقت لنگ نمی‌مانند.
وی از مشوق اصلی خودش در این سفرها چنین یاد کرد: قبل از اینکه به این سفر دست بزنم دلهره و شک و تردیدهای زیادی داشتم تا اینکه با دوستی آشنا شدم که زندگی بسیار خلاق و جالبی داشت، وی برایم روایت کرد که پس از مدتها کافه داری در برلین به این نتیجه رسیده که نیاز دارد برای رهای از درگیری‌های یک رابطه‌ی عشقی و شروعی دوباره در زندگی به سفری طولانی برود و چه سفری برای اهالی اروپا ارزان‌تر و ساده‌تر از تور دور اروپا به واسطه‌ی پاسپورت و هزینه‌ها و زبان و …. خلاصه بعد از مدتها مطالعه و بررسی و به این نتیجه می‌رسد که باید یک ون تهیه کند و با بریدن دیواره‌ی ون آن را شبیه به یک کافی‌شاپ متحرک درست کند و در همان ون هم بساط خوابیدن و استراحت را علم کند و هم درآمدی در سفر داشته باشد و هم ماشینی که بتواند هر از چندی در آن بخوابد و تنها مشکل‌اش مساله‌ی بهداشت بوده که آن هم با استفاده از مهمان‌نوازی بعضی از مردم و گاهی اوقات هم خیریه‌ها و کلیسا‌ها که موقعیت‌های حمام ارزان و یا رایگان را فراهم می‌آوردند، مشکل بهداشت هم حل می‌شد و جالب‌ترین نکته این‌جاست که این دوست پس از یک‌ سال‌ونیم سفرش را به پایان می‌رساند و نه تنها هزینه‌ی آنچنانی نکرده بود که پس انداز خوبی هم فراهم می‌کند و از ماه سوم سفرش هم مشغول نوشتن خاطرات سفر برای وبلاگ یک روزنامه‌ی معروف آلمانی می‌شود و حالا هم نویسنده‌ی ثابت آن نشریه‌است و هنوز هم به سفر مشغول است و کتابی‌هم به نام سفرهای کافی‌شاپ در دست انتشار دارد که تمام این نکته‌ها روی هم رفته مرا وادار کرد که هر چه سریع‌تر از زندگی روزمره و تکراری خودم فرار کنم و سفرم را شروع کنم.
بن در ادامه از مردم ایران بسیار به خوبی یاد کرد و گفت: دو کشور آسیایی برخورد بسیار خوب و مهربانی با من داشته‌اند و واقعا دلم می‌خواهد بیشتر از هرجایی در این دوکشور بمانم یکی هندوستان و دیگری ایران، مردم ایران خصوصا کرمان بسیار مهربان و مهمان نواز هستند و هر چند که من هتل گرفته‌ام و بخاطر اطلاعات غلطی که به من داده بودند فکر می‌کردم اینجا شهر خطرناکی است اما نمی‌خواهم به هتلم بر گردم و دلم می‌خواهد بیشتر با این مردم زمان بگذرانم، اینجا همه با لبخند با من روبرو می‌شوند و هر کس هر کمکی که از دستش بر می‌آید به من و دوستانم می‌کند و هیچ وقت برای ما اتفاق نیوفتاده که یک ایرانی و علی الخصوص یک کرمانی با ما برخورد بدی بکند در واقع نه تنها برخورد بد که ما حتی بی توجهی هم از کرمانی‌ها ندیدیم و مسیرهایی که هیچهایک می‌کردیم نه تنها به سرعت مردمی که در ماشین‌شان جا داشتند مارا سوار می‌کردند بلکه حتی اگر جا نداشتند ماشین را متوقف می‌کردند و می‌پرسیدند که به کمک احتیاج داریم و یا اینکه چطور می توانند به ما کمک کنند و چه چیزی احتیاج داریم تا سفر برای ما بهتر و لذت بخش‌تر بشود و این در حالی است که در ترکیه ما تقریبا برای مردم وجود نداشتیم وهر اتفاقی هم که می‌افتاد کسی کوچکترین مهربانی نسبت به ما نداشت و برخورد مردم ترکیه در مقابل ایران و خصوصا کرمان اصلا قابل مقایسه هم نبود. و مارا بیشتر مشتاق کرد که مدت بیشتری را در ایران بمانیم.
صحبت‌های “بن” واقعا ضربه‌ی مهمی به سکون من وارد کرد و دیدم که چطور کمبود اعتماد به نفس بهانه‌های مختلفی را به دست من و امثال من می‌دهد که هر روز بیشتر و بیشتر خودمان را در زندگی روزمره و ملال آور خود غرق کنیم و به جای زندگی کردن صرفا زنده‌ایم و واقعا اگر همین الآن بمیریم در آخرین لحظه چیزی جز حسرت نداریم، حسرت راه‌های نرفته ،کارهای نکرده، و عمری را که پای مسائلی هدر کردیم که می‌توانستیم با مسائلی بهتر هم جامعه را از خودمان راضی نگهداریم و هم از زندگی لذت کافی را ببریم و هم به نسل بعد از خودمان بیاموزیم که زندگی هدیه‌ای بسیار گران‌بهاست و نباید این معجزه‌ی نایاب و گران‌بها را به راحتی و ارزانی با وقت گذراندن و نا امیدی و ترس‌های مختلف به خاک ریخت و به جای هنرمندانه زیستن و بازیگر نمایش زندگی بودن صرفا یک تماشاچی ساده باشیم و دخالتی در روند و چگونگی پیشرفت زندگی خود و جامعه‌ی خود نداشته باشیم و بی عملی خود را به گردن سیاست‌مداران و جامعه و خانواده بیاندازیم و به قول معروف نگوییم که کشورم برای من چه کاری انجام داده بلکه ببینیم خودمان چه کاری برای کشور انجام داده‌ایم.

دوستی عجیب

دوستی عجیب
سال ۲۰۱۳، یک رویداد وزنه‌برداری در آمریکا برگزار شد. قرار بود اسپانسر این رویداد یعنی HopeKids کلیه عواید آن را صرف درمان کودکان دچار بیماری‌های نادر کند. برگزاری این رویداد باعث شد که یکی از وزنه‌بردارها به نام دیوید دوگلاس با دختر ۱۲ ساله‌ای به نام لیندسی رتکلیف آشنا شود. آقای دوگلاس هیکل تنومندی دارد، او با بیش از ۱۸۰ سانتیمتر قد می‌تواند به راحتی بیش از ۲۰۰ کیلوگرم وزنه را روی سینه ببرد، ضمن اینکه او یکی نظامی بازنشسته است.
دختر ۱۲ ساله، یکی از کودکانی بود که بیماری نادری داشت، بیماری او پروجریا Progeria نام دارد که باعث می‌شود بدن ۸ تا ۱۰ برابر معول پیر شود و این کودکان خیلی زود، چهره‌ای شکسته و پیر پیدا می‌کنند و معمولا در اواسط نوجوانی یا اوایل جوانی از دنیا می‌روند. حالا این ورزشکار مهربان سعی می‌کند به این کودک روحیه بدهد و لیندسی مبدل به خواهر کوچک ناتنی او شده است. او در مورد این دوستی گفته است: مردم وقتی به من نگاه می‌کنند، تصور می‌کنند خیلی قدرتمندم، در صورتی که از جهات مختلف این لیندسی است که قوی و قدرتمند است.

پرواز بر فراز آشیانه‌ی فاخته

پرواز بر فراز آشیانه‌ی فاخته
رمانى از کن کیزى (۱۹۳۵-۲۰۰۱) ، نویسندۀ امریکایى، که در ۱۹۶۲ منتشر شد. گویندۀ داستان، شخصى که خودش در تیمارستان بسترى است، با اولین جملاتش حال و هواى کابوس‌وار این تیمارستان و حوادث کتاب را براى خواننده روشن مى‌سازد. این تیمارستان در نظر خواننده به صورت تشکیلاتى براى سرکوب و تلقین زیرکانه جلوه‌گر مى‌شود که بسیار خوب کار مى‌کند و همۀ ساکنان درمانده‌اش را تسلیم کرده‌. شوک الکتریکى و عمل جراحى لوبوتومی مغز از جمله وسائل سرکوب بشمار مى‌آیند. ریاست این سازمان در دست سرپرستار یا «بیگ نرس»، زن چاقى با هیکل بى‌قواره و ترسناک است. پس از گذشتن صفحاتى از کتاب، مک مورفى، قهرمان داستان، مرد چهارشانه و تازه‌واردى که بلند و بى‌پروا مى‌خندد، در مقابل او قد علم مى‌کند.
مرکز ثقل این نماد جامعۀ صنعتى مدرن را درگیری‌هاى بیگ نرس و سیستم حامى وى با مک مورفى، به مثابۀ پیشگام فردگرایى، مردى خارق‌العاده و کاملا طبیعى و منجى تشکیل مى‌دهد. چیف برمدن، سرخ‌پوست دورگه‌ای در این داستان است که اداى کرولال‌ها را درمى‌آورد و مک مورفى متوجه این امر مى‌شود. جامعۀ سفیدپوستان به او نقش آدم خل حرف‌گوش‌کنى را داده است، اما مک مورفی به تدریج او را از ایفاى این نقش مى‌رهاند. رفته‌رفته بیماران دیگر از قبیل هاردینگ، روشنفکر شکاک، نیز با مک مورفى همدست شده و به خرابکارى در جلسات اجبارى گروهى مى‌پردازند. (نویسنده، درمان گروهى را به عنوان روشى مزورانه براى سرکوب و رام کردن معرفى مى‌کند.) مک مورفى در ابتدا به مبارزۀ خود علیه بیگ نرس شکل شرط بندى مى‌دهد و در مبارزه با اطاعت بى‌چون‌وچرا و ترس، از سلاح خنده و بازى استفاده مى‌کند و درست همین بازیگرى است که اطرافیانش را مجذوب و در عین حال، متزلزل مى‌سازد.
ولى آیا او فقط قماربازى است که نهایتا در لحظۀ حساس جا مى‌زند و همه را قال مى‌گذارد؟ آیا او هم، از ترس شستشوى مغزى، بالاخره به قوانین این سیستم گردن مى‌نهد؟ هیجان این رمان نه فقط از مقابلۀ بیگ نرس و مک مورفى، بلکه در عین حال از موضع متزلزل سایر بیماران در برابر مک مورفى قهرمان نیز ایجاد مى‌شود. نقطۀ اوج مبارزه مک مورفى را بر ضد «خلأ عاطفى و کوتاه آمدن» ، قایقرانى ماجراجویانه‌اى تشکیل مى‌دهد. کیزى در اینجا به انگیزه‌اى سنتى متوسل مى‌شود که در ادبیات امریکایى اغلب به چشم مى‌خورد. ماهى‌گیرى در عمق و توفان در وسط دریا، طبیعت وحش به مثابۀ مظهر آزادى و بارورى و فرار از چنگ فشارها و سترونى اجتماعى و همچنین مضحکۀ که او در شب والپورگیز، شب قبل از اول مه، بر پا کرده بود مى‌بایست بیماران را از چنگ بیگ نرس، که براى آنها به صورت تبلور وحشت درآمده است، رها سازد. اما بیلى، مردى که به صورت جنون‌آمیزى به مادرش وابسته است، در این شب خودکشى مى‌کند. «بازى» پایان یافته است و اکنون قهرمان داستان به صورتى واضح‌تر نقش منجى را به عهده مى‌گیرد. او مصمم به فداکارى است و علنا با نظام مى‌جنگد. ابتدا به یک نگهبان سیاهپوست، که به مثابۀ کاریکاتور نفرت ظاهر مى‌شود، حمله‌ور مى‌شود و، بالاخره، به خود بیگ نرس. نظام انتقام خود را مى‌گیرد، شوک الکتریکى و عمل جراحى مغزى مک مورفى را به جنازه‌اى متحرک تبدیل مى‌کند. گویندۀ داستان این جنازۀ متحرک را مى‌کشد تا هالۀ نورانى او را زنده نگاه دارد. پرواز بر فراز آشیانۀ فاخته: قهرمان داستان مغلوب نمى‌شود و گوینده، وفادارترین یار او، موفق به فرار مى‌گردد.
این رمان نشانه‌هاى بارز کتابى پرفروش را داراست. در عین حال، تصویرگرى سیاه-سپید، زبان ساده و نمادهاى واضح و تا حدودى بى‌پروا، تنها به منظور افزایش تأثیر نبوده است، بلکه به شکل طعنه‌آمیز مورد بحث قرار مى‌گیرند. مک مورفى فقط یک قهرمان نیست، او نقش قهرمان را هم بازى مى‌کند. منش و نقش این شخصیت به دفعات مورد تأکید قرار مى‌گیرد. نویسنده، بنابه اعتقاد خودش، بدین‌وسیله بر ضدّ «روشنفکرى فلج‌کننده» قیام مى‌کند: انسان باید این قهرمان را در نظر داشته باشد تا بتواند بر ترس و فشار براى همرنگ شدن غلبه کند. خود کیزى یکى از قهرمانان جنبش هیپی‌ها بود. انتقاد اجتماعى و ضد روشنفکرى او نه فقط در شخصیت بازیگرانش، بلکه در نحوۀ شرح داستان نیز نمایان مى‌شود. شخصیت‌ها همچون خود داستان انعطاف‌ناپذیرند؛ و این بدان معناست که هرگاه اتفاقى بیفتد، به همان اندازه هم مى‌توان با نظام مبارزه کرد. در قالب فیلمنامۀ دیل واسرمان و، مهم‌تر از آن، به‌علت فیلم‌سازى میلوش فورمن و بازی عالی جک نیکلسون، این کتاب موفقیتى جهانى به دست آورد. این رمان در این بین به عنوان اثرى کلاسیک در ادبیات جدید امریکا شناخته شده است.
منبع/یک پزشک