پشت پنجره اجارهنشینی
اجارهنشینی؛ از مسئله مسکن تا زیستفرهنگ
12 مهر 1405، 22:23
«اجاره هر ماه یک تکه از روح انسان را میدزدد؛ ترس و فشار روحیِ تمدید، روح مستأجر را شخم میزند.»
این جملهها تعبیر یکی از دوستان مستأجرم بود؛ دوستی که حالا در آمریکاست. در لاتاری برنده شد و رفت. چند روز پیش از وضعیت اجارهاش پرسیدم. گفت اجاره در آمریکا طوری است که میشود رشد کرد و اضافه کرد: «اینجا روحم در آرامش است و نمیخواهم به روزهای مستأجریام در تهران فکر کنم. خودت میدانی در تهران چه اوضاعی داشتم.»
وقتی با او مصاحبه کرده بودم، میگفت: «در ایران، بهخاطر تورم و ارزش داغان پول، سلامت ذهنی مردم تخریب شده است. مردم از هر انگیزهای برای وقت گذاشتن برای خودشان خستهاند و مثل تراکتور، برده تأمین هزینهها شدهاند. حتی بسیاری بیش از نصف حقوق ماهانهشان را به اجاره میدهند. فکر میکنم با اجارهدادن ملک، انگار آدمها خودشان را هم اجاره میدهند.»
به عصری در پنج سال گذشته برمیگردم که دایرکتم را چک میکردم و پیامی از فردی ناآشنا دیدم. پرسیده بود: «چه چیزی شما را خوشحال میکند؟» نوشتم: «خوشحالی آدمها و کمشدن سختیهایشان.» خودش را فیلمساز معرفی کرد؛ فیلمسازی که به گفته خودش هنوز اسمی درنکرده بود. لابهلای حرفهایش گفت: «من با سیلی صورتم را سرخ نگه داشتهام.» گفتم: «یأس در هنر و هنرمند مگر معنا دارد؟ هنرمند به هستیِ متفاوت و زیبا مینگرد؛ یأس مال دیگران است.» گفت: «این حرفها را میشناسم، اما همین الان به صاحبخانهام بدهکارم و آرامش ندارم که پروژه دستم را تمام کنم. واقعبینانه باشیم: اگر غذا و جای خواب نداشته باشم، اصلاً زنده میمانم که بعدش فعالیت هنری کنم؟ تولید محتوای هنری پول میخواهد، آرامش میخواهد. مگر مستأجر اصلاً میتواند لحظهای به آرامش برسد؟»
پرسیدم: «چقدر به صاحبخانهات بدهکاری؟» گفت: «چهار میلیون و ۸۰۰ هزار تومان برای چهار ماه!» بعدها که توانست اجارهاش را بپردازد، صدایش در ویسی که فرستاده بود میلرزید؛ نمیدانم از ذوق بود یا از آسودگی خیال. چرا یک جوان ایرانیِ بااستعداد نباید بتواند اجاره چهار ماه را بدهد تا با خیالی آسوده به هنرش برسد؟ او همیشه آشفته بود و بارها برای حل اختلاف اجارهاش به شورای حل اختلاف رفته بود، آن هم با اینکه سوئیتی فرسوده اجاره کرده بود.
روزی هم به شورای حل اختلاف رفتم. پر بود از جمعیتی که پرونده به دست، در راهرویی تنگ و دراز منتظر بودند. تصویری که از چنین جاهایی داشتم، اتاقهای بزرگ و شیکی بود با قاضیهایی چکشبهدست و میزهای چوبی قهوهای روشنِ متمایل به نارنجی؛ اما واقعیت چنین نبود: اتاقهایی کوچک با میزی که چند آقا دورش نشسته بودند و جمعیتی در راهرو که سرشان به شکوائیهها و مشکلات خودشان گرم بود.
خانمی را دیدم که مستأصل روی نیمکت سالن نشسته بود. کنارش نشستم و گفتم برای پژوهشی که دارم دنبال مستأجر میگردم؛ احیاناً شما مستأجر نیستید؟ گفت: «چرا، هستم. میتوانید از من بپرسید.» وقتی ماجرای خودش را تعریف کرد، هر دو انگار باری سنگین روی دوشمان بود و بغض داشتیم. فکر میکردم این ماجراها همیشه مال قصههاست، اما حالا زنی مهربان و بیقرار روبهرویم نشسته بود و قصه واقعی زندگیاش را میگفت: طلبکارش سفتههایش را به اجرا گذاشته بود و یک سال بود که رفتوآمد میکرد. از همسرش جدا شده بود و سرپرست سه دخترش بود. بهخاطر عقبافتادن اجاره، پیشنهاد قرض مردی را پذیرفته بود تا اجاره را بپردازد؛ و بعد از پرداخت بخش بیشتری از بدهیاش، وقتی پیشنهاد رابطهای خارج از عرف را رد کرده بود، آن مرد سفتههایش را به اجرا گذاشته بود. میگفت دچار حملات اعصاب شده و قاضیها حرفش را باور نمیکنند و شاهد میخواهند. بغضش گرفت و هر دو ساکت شدیم. نوبت رسیدگی به پروندهاش رسید و رفت. امیدوار شدم این بار مشکلش حل شود و حسابهایش باز شود تا دستکم بتواند جایی مناسبتر برای اجاره پیدا کند.
در راه برگشت، این حرفها مثل یک قصه در ذهنم بود. باورم نمیشد چنین اتفاقهایی برای یک زن سرپرست خانوار افتاده باشد؛ بیشتر شبیه قصههای اغراقشده کتابها بود. اما واقعیت داشت؛ واقعیتی تلخ از روزهای یک زن مستأجر با سه دختر.
برای پایاننامه و کتابم با دهها مستأجر از قشرهای مختلف گفتوگو کردم: از دختری نوجوان که با خشم از مستأجربودن و جابهجاییهای مدام گله داشت تا زنی که به آینده امیدوار بود؛ از خانوادهای از اتباع خارجی که همسایهشان برای وادارکردنشان به تخلیه خانه، شیشه به حیاطشان پرت میکرد؛ از زنی که پسر ۱۲سالهاش با مرگ خودخواسته از دنیا رفته بود و حالا نگران دخترانش بود که اگر شیشه به سرشان بخورد چه کند؛ از کودککاری که بزرگ شده بود و شاگرد سوپرمارکتی بود و به فکر فرار از ایران، تا دانشجوی دکتریای که بهصورت ازدواج سفید زندگی میکرد و…
با این حال، برخی احساسها، واکنشها و رفتارها میانشان تکرار میشد. مثلاً واژه «اجبار» مدام شنیده میشد، و نیز ترس: ترس از فردا و فرداها، ترس از محلهای پایینتر که با فرهنگشان سازگار نبود، ترس از همسایهای ناشناس، وقتی دخترشان باید تنها به خانه برمیگشت. از حسرتهای گذشته میگفتند؛ از روزهایی که ماندگاریشان در محله و ساختمان بیشتر بود و همه اهالی را میشناختند، و از رفتوآمدهایی که برای کمکردن هزینهها کم و کمتر شده بود. چند واژه و چند تصویر بهدلیل تکرار در میان اجارهنشینان در ذهنم مانده است: ترس، اجبار، حسرت، فرار، خستگی، تنش و استرس.
در کنار همه این روایتهای تلخ، کسانی هم بودند که تصویری مثبت داشتند. یکی از رابطه برادرانهاش با صاحبخانه ۳۵سالهاش میگفت و چه لذتی داشت شنیدن این رابطه دوستانه و انسانی میان موجر و مستأجر. در پایان هم دوستی از پدرش روایت کرد که چند مستأجر دارد؛ همه هوای هم را دارند و او قصههای شیرین رابطهشان را تعریف کرد. هنوز مرام انسانی وجود دارد و میتواند تقویت شود و فرهنگش بازتولید شود.
برچسب ها:
امنیت سکونتی، بحران اجاره، تورم مسکن، روابط موجر و مستأجر، روایت مستأجری، زنان سرپرست خانوار، زیست مستأجری، شورای حل اختلاف، فشار روانی، مستأجران
نظر کاربران
نظری برای این پست ثبت نشده است.
مطالب مرتبط
نگاهی به انیمیشن «وحشیها» و تقابل جامعه بومی با نابودگران جنگل
وحشی واقعی کیست؟
درسی که از سیل «مراوهتپه» نگرفتیم
چرا در بعضی کشورها مستأجربودن بهمعنای بیثباتبودن زندگی نیست؟
چرخه ۱۲ماهه تعلیق
برلین، شهر مستأجران
وقتی مستأجران تنها نباشند
مستأجران در شهر گران
کرمان؛ از ژرفای زمین تا افق آینده
بر اساس کتاب «دوباره فکر کن» اثر آدام گرانت
سازمانها چطور از باورهای قدیمی عبور میکنند؟
ضرورت بازتعریف ساختار و فرایند تهیه برنامه ملی
بنبست سیاست جنگل
پرونده خرس و مسیر صعب و دکل خاموش!
وب گردی
- بهترین هتل های مازندران و گیلان کدامند؟ 8 هتل های خوب شمال
- مشارکت اسنپ در خرید دستگاه استریل جراحی چشم
- لایو ترید؛ بهترین راه برای دیدن اجرای واقعی یک استراتژی معاملاتی
- بهترین آموزشگاه تیزهوشان کشور کجاست؟
- معرفی طرح های بیمه تکمیلی انفرادی سامان | پوششها و شرایط خرید
- مطالبه گنجاندن حداقل حقوق ۷۰ میلیونی معلمان در بودجه ۱۴۰۶
- درخواست معافیت دانشجویان ممتاز دکتری دانشگاه آزاد اسلامی از آزمون جامع
- درخواست افزودن درس موسیقی در مدارس
- حذف شرط: کد تخفیف اسنپ فود کد تخفیف اسنپ فود
- مطالبه عمومی برای اجرای مصوبات انتقال معادن شیراز بیشتر
بیشترین نظر کاربران
در روزهای جنگ، جامعه را تنها نگذاریم
پربازدیدها
1
رقص سوگوارانه؛ کنشی مقاومتی
2
رقص عزا
3
مبارزه با جستوجوی گنج
4
هوای آلوده با موتورهای منسوخشده و آلاینده خودروهای داخلی
5
گنجِ گمشده زیر چرخ لودرها




دیدگاهتان را بنویسید