یادی از «جواد مجابی» و شخصیت برجسته او
مردی که میخندیــــــد
15 شهریور 1405، 21:27
نسل ما، متولدین سالیان پایانی دهه ۵۰ و سالیان آغازین تا میانی دهه ۶۰، اگر سودای شاعری و نویسندگی و کار انتقادی داشت و میخواست جدی گرفته و دیده شود، راه نهچندان میانبرش این بود که وارد عرصه روزنامهنگاری شود. در این روند بود که فرصتی ناب نصیبمان میشد تا پای صحبت بزرگان ادبیات این سرزمین بنشینیم و گفتوگویی بگیریم برای روزنامه یا مجلهای. خب، جوان بودیم و نامهای بزرگ زنده در آن روزگار پرشمار بودند و از منظر جایگاه و اهمیتشان تا حدی رعبآور. گاهی میرفتی و طرف را میدیدی و کاری میکرد و چیزهایی میگفت که تصویر باشکوهش را در ذهنت فرومیپاشید و گاه میرفتی و چنان شیفته منش و زیست و گفتههای طرف میشدی که جایگاهش در ذهنت نهتنها تثبیت میشد که چندین پله ارتقا مییافت.
برای من، «جواد مجابی» بیهیچ تردید و اغراقی در گروه دوم جای گرفت. یکی از نخستین گفتوگوهایی بود که من و «رسول رخشا» برای روزنامه مرحوم «کارگزاران» میگرفتیم و نام «جواد مجابی» چنان بزرگ بود که ما جوانکهای آن دوران با ترسولرز پا به خانهاش گذاشتیم. اما چنان رفتار پاکیزه و بیادا و غروری داشت و چنان پرمغز و غنی سخن میگفت که من بهشخصه ارادتم به او چندین و چند برابر شد. میخواهم بگویم ما هنرمند و نویسنده بزرگ کم که نداریم! اما بسیارند آنهایی که وقتی رودررویشان مینشینی، از آن بزرگی حرفهای در زیست و رفتارشان اثر چندانی نمیبینی. مجابی اما رئوف و گرم و بیعقده جلوه میکرد. برآیند زندگیاش را هم که مرور میکنی، میبینی حاشیه و گره و خدشهای نمیتوانی در سرگذشتش بیابی. آن روز هم که ما نزدش بودیم، با شوری رمانتیک پردههای اتاق کارش در خانه «کوی نویسندگان» را کنار زد و به چند درخت و چمنزار آنسوی پنجره اشاره کرد و گفت: «میز کارم را گذاشتهام اینجا و صبح زود بیدار میشوم و پردهها را کنار میزنم و فرض میگیرم در دل باغی دلخواستهام و موسیقی دلخواهی میشنوم و بعد شروع میکنم به نوشتن. هر روز مینویسم؛ هم شعر و هم داستان.» از همان روز به شخصیت والایش و به ژرفای سوادش غبطه خوردم و این غبطهخوری تا امروز و اکنون نیز با من است، چون بهشدت انسانی، عمیق و شریف بود و حالا در فقدانش، غبطهام آمیخته است به این حسرت که چرا بیش از اینها محضرش را تجربه نکردم. اما اگر بنا باشد به برخی کارهایی که در حرفهام کردهام بنازم، حتماً یکی از آن کارها نقد مفصلی است که در جلسه رونمایی بازنشر رمان «شب ملخ» ارائه دادم و حس کردم پسندیده و به چشمش آمده و تحسینش مغرورم کرد و به دل و ذهنم نشست.
گمانم همین یکبار به منزلش راه یافتم و ازآنجاکه در کل مهارتی در معاشرت ندارم، انتظار داشتم چون بسیاری از دیگر بزرگان که مرا بابت عدم پیگیری و ارتباط زود از یاد میبرند، از یادش بروم. شگفتا که بعدها هر بار جایی در محفلی یا جلسهای دیدمش، مرا به یاد داشت و تحویل میگرفت و حتی گاهی نشانیهایی میداد که فلان نقد یا مطلبم را خوانده و در بابش نکتهای میگفت یا تشویقی میکرد و این را البته به حساب خودم نمیگذاشتم که مثلاً آدم مهمی هستم برایش. مرامش با رأفت و احترام عجین بود و چه زیبا.
یکبارش که برایم همیشه خاطره خجستهای است، در یکی از سالنهای همایش «دانشگاه تهران» بود؛ جایی که شاعران جوان و دانشجوی آن دانشگاه جلسهای گرفته بودند و دکتر مجابی و چند عزیز دیگر هم دعوت بودند و لطف میزبانان شامل حال من هم شده بود. آن شاعران جوان پشتسرهم شعر خواندند و شنیدیم و بعد هم از مهمانان دعوت کردند که شعر بخوانند. گروه آوانگاردی بودند و من فکر میکردم شاید شعرشان به مذاق شاعری چون «جواد مجابی» خوش نیاید. اما گشادهرو و صادق پشت تریبون رفت و تشویقشان کرد و یادم هست شعری خواند که داستان بانمکی در پس سرایش آن بود: گویا تصادفاً دستش به کیبورد خورده بود و واژهای بیمعنا تایپ شده بود که طنین نامی بیگانه را داشت. او هم همان را شخصیتی فرض کرده بود و در متن شعرش با آن موجود ناشناخته سخن میگفت.
من هرگز در هیچ محفلی او را بیلبخند و نامهربان ندیدم. دفعهای را هم به خاطر نمیآورم که دیده باشمش و سر شوخی را با کسی یا چیزی باز نکرده باشد. این کاراکتر لبخند بر لب را نهفقط در حشرونشر با او که در تمامی آثارش میتوان رصد کرد. در ادبیات ما که هم آثارش و هم بزرگانش معمولاً سگرمههای درهم و گره اندر گره دارند، مجابی انگار بیش از همه دانسته بود که تنها راه بازتابدادن عمق فاجعه، سوگ و خشم و خشونت و گزارش تاریکیها نیست. هوشمندی او امروزه بیشتر بر ما آشکار میشود که میبینیم در تلخترین رویدادهای اجتماعی، در دل جنگ، در متن بلایای طبیعی و در اوج صدمات اقتصادی، سلاح جامعه کماکان طنز است و طنز. طنز را جدی میگرفت، بهجای آنکه جدیتی طنزآمیز داشته باشد.
غمانگیز است غیاب این لبخند در این روزگار که از آن نسل بزرگ، کمتر کسی در میان ماست. اما «جواد مجابی» آنقدر میراث مکتوب برایمان گذاشته که هر بار دلتنگش میشویم، به سراغش برویم و دیداری تازه کنیم و از او بیاموزیم.
برچسب ها:
ادبیات ایران، جواد مجابی، روزنامهنگاری، شاعر معاصر ایران، شب ملخ، شعر و داستان، طنز اجتماعی، گفتوگو با جواد مجابی، نقد ادبی، نویسنده ایرانی
نظر کاربران
نظری برای این پست ثبت نشده است.
مطالب مرتبط
دربارۀ «جواد مجابی» و سالها محفلداریاش
خانۀ روشنِ سهشنبهها
خوانشی اگزیستانسیال از غیاب یک متفکر
بار گران تاریخ و سبکی کلمات
نگاهی به زندگی و زمانه نویسندهای که خود را به یک تعریف محدود نکرد
زیستن رندانه
پرونده «پیام ما» به یاد «جواد مجابی» مردی میان ادبیات، مطبوعات و هنر
یک راه کافـــی نبـــــــود
شفافیت؛ پاسخِ روشن به حواشی
آمایش غیرسرزمینی و بحران آب
وقتی ناامیــــــدی از گلو به گلو میرسد
مستند هاکیشکا در جشنواره مردمشناسی نافا
شهروند پیشفرض مدیران شهری: مرد میانسال، سالم و توانمند
گفتوگو با «الناز بایرامزاده» به بهانه انتشار رمان «آواز در عمارت»؛ روایتی از زندگی «ملوک ضرابی»
زنی که آوازش در تاریخ ماند
وب گردی
- مطالبه گنجاندن حداقل حقوق ۷۰ میلیونی معلمان در بودجه ۱۴۰۶
- درخواست معافیت دانشجویان ممتاز دکتری دانشگاه آزاد اسلامی از آزمون جامع
- درخواست افزودن درس موسیقی در مدارس
- حذف شرط: کد تخفیف اسنپ فود کد تخفیف اسنپ فود
- مطالبه عمومی برای اجرای مصوبات انتقال معادن شیراز
- شناسنامه دار بودن ظروف صنعتی چه نقشی در مدیریت مسئولانه آن ها دارد؟
- قیمت بلیط اتوبوس به مرزهای غربی کشور مشخص شد
- کمک به تأمین مالی یا واردات داروی ELAHERE برای بیماران مقاوم به شیمیدرمانی در سرطان تخمدان
- آیا با کپی مدارک می توان سوار قطار شد؟
- درخواست لغو بسته شدن فرودگاه پیام بیشتر
بیشترین نظر کاربران
در روزهای جنگ، جامعه را تنها نگذاریم
پربازدیدها
1
رقص سوگوارانه؛ کنشی مقاومتی
2
رقص عزا
3
مبارزه با جستوجوی گنج
4
هوای آلوده با موتورهای منسوخشده و آلاینده خودروهای داخلی
5
گنجِ گمشده زیر چرخ لودرها




دیدگاهتان را بنویسید