نگاهی به داستان «هرس»، نوشته «نسیم مرعشی»

جنگ در غیاب جنگ





جنگ در غیاب جنگ

4 مهر 1405، 20:28

«نسیم مرعشی» در کتاب «هرس» داستان را از نقطه‌ای شروع می‌کند که رسول، مردی درمانده با شانه‌هایی خمیده، در ماشین رنوی زردرنگش، با پسرش مهزیار برای پیدا کردن نوال، زنش، راهی آبادان است. ۹ سال از آغاز جنگ ایران و عراق گذشته و جنگ تمام شده است. مرعشی زمان داستان را میان گذشته و حال شناور می‌کند تا داستانش را تعریف کند.

در این متن کوتاه قصد تعریف کردن داستان را ندارم و فقط به نکته‌هایی می‌پردازم که داستان را برایم مهم کرده است.

داستان «هرس» فقط داستان رسول و نوال و آنچه بر خانواده‌شان گذشته نیست. «هرس» حتی تصویری کوچک از جنگ، سنگر، توپ، تانک، مین‌های پنهان‌شده در زمین، قمقمه‌ها و پلاک‌های بدون صاحب، دیوارها و سقف‌های فروریخته خانه‌ها، نیمکت‌های دفن‌شده زیر پشته‌ای از خاک و تمام ویرانی‌هایی که با چشم دیده می‌شوند، نیست.

«هرس» داستان گرفته‌شدن جان زندگی از زندگی است؛ داستان سرزمین سوخته‌ای که نخل‌هایش ستون‌هایی بی‌جان شده‌اند؛ داستان ده‌ها و صدها آبراه و تالاب و مرداب‌هایی که نمی‌توانند حیات ساکنان ریز و درشتشان را تأمین کنند. «هرس» داستان خانواده است؛ خانواده‌ای که زن، آن زن مادر، رخت بر بدن نخل‌ها می‌دوزد، اما نه بر تن دخترانش. چه بر نوال گذشته که برای نخل‌ها مادری می‌کند، اما برای دخترانش نه؟ چه بر نوال گذشته که حضور در روستایی را که فقط زنان در آنجا زندگی می‌کنند، بر حضور در خانواده ترجیح می‌دهد؟ آیا نوال هم نخلی سوخته است که نیاز به مراقبت دارد؟

نوال سمبل تمام چیزهایی است که در جنگ از بین می‌روند، اما قابل رؤیت نیستند و با چشم دیده نمی‌شوند؛ مثل تمام زخم‌های روحی. نوال همان نخل بدون سر است؛ نخلی که نیاز به مراقبت دارد.

مرعشی در «هرس» موضع نمی‌گیرد؛ از ایرانی، عراقی، فرمانده و سرباز می‌گوید و پرهیز می‌کند از هر آنچه داستان را به یک داستان جنگی تبدیل کند. داستانش داستان نبرد فیزیکی نیست؛ داستان تمام چیزهای غیرقابل‌رؤیت است. به همین دلیل، من داستان را در طبقه‌بندی داستان‌های جنگی نمی‌بینم و در دسته داستان‌های جامعه‌شناختی و روان‌شناختی می‌بینم.

نگاه دقیق مرعشی به تفاوت میان فرزند دختر و پسر در بعضی از جوامع، که جامعه این داستان هم متأثر از این نگاه است، داستان را قابل‌تأمل‌تر می‌کند.

در جایی از داستان چنین روایت می‌شود:

«نوال شب‌هایی که بی‌خواب می‌شد، شب‌های زیادی که بی‌خواب می‌شد، گوسفندها را نمی‌شمرد تا خوابش ببرد، مردهای مرده خرمشهر را می‌شمرد، از کس‌وکار خودش شروع می‌کرد، از پسرش و آقاش و پسرعموهاش، که قبل از پسرش و آقاش طوری مرده بودند که هیچ تکه درشتی ازشان باقی نمانده بود، بعد می‌رسید به همسایه‌ها، بعد به همبازی‌های بچگی‌اش و…»

در مجموع، داستان با زبانی بسیار صمیمی، روان و عاطفی به روایتی از آسیب‌های پس از جنگ می‌پردازد؛ به رسول‌ها و نوال‌ها، به نخل‌های سوخته و زخم‌هایی که گرچه دیده نمی‌شوند، اما وجود دارند.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *