نگاهی به بحران‌های انباشته نظام آموزشی و جایگاه مدرسه در حکمرانی

آقای رئیس‌جمهور، نبض مدرسه نمی‌زند!





آقای رئیس‌جمهور، نبض مدرسه نمی‌زند!

۱۸ مرداد ۱۴۰۵، ۲۳:۱۱

اگر قرار است از حال و آینده کشور سخن بگوییم، باید نخست از امروز کودکانش بگوییم؛ از کلاسی که چراغش خاموش مانده، از نیمکتی که روزهاست کسی بر آن ننشسته است، از مدرسه‌ای که درهایش بسته مانده و از کودکی که حق داشت بی‌دغدغه جنگ و بحران، زندگی کند، با دوستانش بازی کند و کودکی کند.

وقتی از جنگ سخن می‌گوییم، معمولاً ذهن‌ها به‌سمت آوار، انفجار، کشته‌ها و خسارت‌های اقتصادی می‌رود. اما جنگ، ویرانی دیگری هم دارد؛ ویرانی‌ای که شاید امروز صدایی نداشته باشد، اما پژواک آن سال‌ها بعد در کشور شنیده خواهد شد.

جنگ، ریتم عادی زندگی کودکان را بر هم می‌زند؛ آنان را ناگهان از بازی، دوستان، مدرسه، معلم و برنامه روزانه‌شان جدا می‌کند و احساس امنیت را از آنان می‌گیرد. اما برای کودک، مدرسه فقط مکانی برای دریافت آموزش نیست که بتوان آن را با آموزش مجازی یا ماندن در خانه جایگزین کرد. مدرسه بخشی از خودِ کودکی است؛ جایی که کودک برای نخستین‌بار زندگی جمعی را تجربه می‌کند، دوست پیدا می‌کند، گفت‌وگو و حل اختلاف را می‌آموزد، مسئولیت‌پذیری را تمرین می‌کند، اعتمادبه‌نفس به دست می‌آورد و جایگاه خود را در جهان کشف می‌کند. به همین دلیل، حق آموزش صرفاً حق دسترسی به محتوای درسی نیست؛ حق حضور در مدرسه و بهره‌مندی از تجربه‌هایی است که شخصیت، هویت و مهارت‌های اجتماعی کودک را شکل می‌دهد.

آقای رئیس‌جمهور، شما بهتر از هر کسی می‌دانید که در اسناد بین‌المللی حقوق کودک و همچنین در نظام حقوقی جمهوری اسلامی ایران، آموزش یک حق بنیادین شناخته شده است. اصل سی‌ام قانون اساسی، دولت را موظف به فراهم کردن آموزش رایگان تا پایان دوره متوسطه می‌کند و قانون حمایت از اطفال و نوجوانان نیز محرومیت از تحصیل را به‌عنوان مسئله‌ای نیازمند حمایت مورد توجه قرار می‌دهد. در این نگاه، آموزش صرفاً یک خدمت عمومی نیست که دولت هر زمان با بحران مواجه شد، بتواند آن را کاهش دهد؛ آموزش حقی است که دولت حتی در شرایط دشوار نیز موظف به تضمین آن است.

آقای رئیس‌جمهور، جنگ گریبان یک نظام آموزشی باکیفیت و باثبات را نگرفت؛ گریبان مدرسه‌ای را گرفت که سال‌هاست نشانه‌های بیماری را بروز داده است. مدرسه در ایران مدت‌هاست با مشکلات انباشته‌ای روبه‌رو است؛ مشکلاتی که اکنون در شرایط بحران، خود را آشکارتر نشان می‌دهند. مسئله مدرسه را نمی‌توان صرفاً مسئله یک دستگاه اجرایی یا وزارتخانه دانست. مدرسه نهادی اجتماعی و زیربنایی است که با کیفیت سرمایه انسانی، انسجام اجتماعی و آینده کشور پیوند دارد. وقتی مدرسه در حاشیه تصمیم‌گیری‌های کلان قرار می‌گیرد، پیامدهای آن فقط در کلاس درس باقی نمی‌ماند؛ آثار آن در سراسر جامعه آشکار خواهد شد.

مهم‌ترین نشانه این بیماری، بحران یادگیری است. نتایج آزمون‌ها نشان می‌دهد حدود ۴۰ درصد دانش‌آموزان دوره ابتدایی و متوسطه اول، حتی به حداقل سطح یادگیری در خواندن، علوم و ریاضی دست نیافته‌اند و بیش از ۷۰ درصد عملکردی پایین‌تر از میانگین این آزمون‌ها داشته‌اند.

این اعداد، روایت کودکانی است که سال‌های حضور در مدرسه را پشت سر می‌گذارند، اما فرصت یادگیری واقعی را آن‌گونه که باید به دست نیاورده‌اند. بر اساس گزارش بانک جهانی، در سال ۱۳۹۸، از ۱۱.۷ سال آموزش مورد انتظار برای یک کودک ایرانی، حدود ۳.۶ سال به‌دلیل پایین بودن کیفیت یادگیری، عملاً ازدست‌رفته تلقی می‌شود. کاهش زمان واقعی یادگیری نیز خود بخشی از همین بحران است. درحالی‌که استاندارد ساعات آموزشی دوره ابتدایی در بسیاری از نظام‌های آموزشی دنیا حدود ۹۰۰ تا ۱۰۰۰ ساعت در سال است، زمان آموزش در مدارس ابتدایی ایران کمتر از ۶۰۰ ساعت برآورد شده است. یعنی حتی در شرایط عادی نیز مدارس کشور فرصت کمتری برای انجام مأموریت اصلی خود در اختیار دارند.

اما بحران یادگیری تصادفی نیست. یکی از مهم‌ترین عوامل تأثیرگذار بر کیفیت آموزش، معلم است. بر اساس گزارش معاونت راهبردی رئیس‌جمهور، از حدود ۷۵۰ هزار معلمی که طی ۱۴ سال اخیر وارد آموزش‌وپرورش شده‌اند، حدود ۵۰۰ هزار نفر آموزش حرفه‌ای معلمی ندیده‌اند؛ این نشان می‌دهد نظام آموزشی در تأمین مهم‌ترین سرمایه خود، یعنی معلم توانمند و حرفه‌ای، با چالش جدی روبه‌رو بوده است و گویی معلم بیش از آنکه یک متخصص آموزش و تربیت تلقی شود، نیرویی برای پر کردن کلاس‌ها و تحقق برخی مأموریت‌های مورد انتظار سیاست‌گذار از مدرسه دیده می‌شود؛ درحالی‌که معلمی حرفه‌ای تخصصی و ورود به آن نیازمند دانش تربیتی، مهارت حرفه‌ای و آموزش نظام‌مند است. مسئله این است که در فرایند جذب و به‌کارگیری، گاهی معیارهای حرفه‌ای معلمی در برابر ملاحظات سیاسی به حاشیه رفته است و تاوان این سیاست را کودکان می‌پردازند.

موضوع مهم دیگر، نابرابری در آغاز مسیر یادگیری است. حدود ۶۰ درصد کودکان پیش از ورود به کلاس اول، دوره پیش‌دبستانی را تجربه نمی‌کنند؛ درحالی‌که سال‌های نخست زندگی، نقش مهمی در رشد شناختی، اجتماعی و عاطفی کودکان دارد. در شرایط اقتصادی امروز و با توجه به هزینه‌های دوره پیش‌دبستانی، بسیاری از خانواده‌ها امکان استفاده از این فرصت را ندارند و کودکانی از همان ابتدا با فاصله‌ای آموزشی وارد مدرسه می‌شوند؛ فاصله‌ای که پیش از آنکه حاصل تفاوت در تلاش یا توانایی باشد، محصول تفاوت در فرصت‌هایی است که خانواده‌ها توان فراهم کردن آن را دارند. این یعنی نابرابری آموزشی، پیش از آنکه کودک نخستین قدم را در مدرسه بردارد، آغاز شده است.

آقای رئیس‌جمهور، می‌دانم که شما بهتر از هر کسی می‌دانید که اگر بخواهیم علائم بیماری مدرسه را بشماریم، فهرست آن بسیار طولانی خواهد بود؛ از وضعیت معیشتی و حرفه‌ای معلمان، فرسودگی فضاهای آموزشی، تشدید شکاف دیجیتال، ضعف مشارکت خانواده‌ها و جامعه در اداره مدارس، حافظه‌محوری و آزمون‌محوری، تجاری‌شدن آموزش، چالش‌های برنامه‌های درسی و کتاب‌های آموزشی، کم‌رنگ‌شدن نقش پرورش و عدم خدمات مشاوره‌ای، نادیده‌گرفتن زبان مادری در فرایند یادگیری، شکاف عمیق آموزشی میان طبقات و مناطق مختلف کشور، بازماندگی از تحصیل، فقر یادگیری و ده‌ها مسئله دیگر که هر یک به‌تنهایی می‌تواند موضوع یک گزارش مستقل باشد.

اما فراتر از همه این نشانه‌ها، می‌خواهم توجه شما را به مسئله‌ای عمیق‌تر جلب کنم؛ مسئله‌ای که شاید خطرناک‌تر از هر یک از این علائم باشد: از دست رفتن معنا و جایگاه مدرسه در ذهن جامعه و در نظام حکمرانی کشور.

مدرسه نهادی اجتماعی است که جامعه از طریق آن، کودکان خود را برای زندگی جمعی آماده می‌کند. وقتی بخشی از والدین به این باور می‌رسند که «فرزند ما در مدرسه چیزی یاد نمی‌گیرد» یا «حضور یا عدم حضور در مدرسه تفاوتی در رشد و یادگیری ایجاد نمی‌کند»، با یک زنگ خطر جدی مواجه هستیم. این فقط نارضایتی از یک خدمت عمومی نیست؛ این نشانه تضعیف اعتماد به نهادی است که باید یکی از مهم‌ترین پایه‌های رشد فردی و اجتماعی باشد. ما با آسیبی عمیق‌تر از یک ضعف اجرایی مواجه هستیم؛ ما با بحران جایگاه یک نهاد بنیادین روبه‌رو هستیم. البته نباید این بی‌اعتمادی را به خانواده‌ها نسبت داد. این احساس، محصول سال‌ها تجربه انباشته مردم از افت کیفیت، کاهش فرصت یادگیری، فاصله میان آموزش رسمی و نیازهای واقعی زندگی و تضعیف جایگاه حرفه‌ای معلم است. وقتی مدرسه نتواند مأموریت اصلی خود را به‌خوبی انجام دهد، طبیعی است که جامعه نیز به‌تدریج اهمیت و نقش آن را کمتر احساس کند.

آقای رئیس‌جمهور، بحران مدرسه دقیقاً از جایی آغاز می‌شود که نظام حکمرانی، مدرسه را یک خدمت اداری معمولی می‌بیند؛ نهادی که می‌توان آن را مانند بسیاری از دستگاه‌های اجرایی دیگر، در زمان کمبود منابع، بحران انرژی، آلودگی هوا یا اعتراضات اجتماعی تعطیل کرد. بی‌تردید، حفظ سلامت کودکان اولویتی انکارناپذیر است؛ اما چاره آلودگی هوا، ناترازی انرژی یا دیگر بحران‌ها، تعطیلی‌های پیاپی مدرسه نیست، بلکه اصلاح سیاست‌ها و رفع ریشه‌های این بحران‌هاست. این همان نگاه خطرناکی است که مدرسه را به حاشیه می‌راند. ریشه بیماری مدرسه آن است که نظام حکمرانی، به‌تدریج فراموش کرده است مدرسه برای چیست.

امروز مسئله فقط بازگشایی مدارس نیست؛ مسئله بازگرداندن مدرسه به جایگاه شایسته خود در جامعه و نظام تصمیم‌گیری کشور است. مدرسه بیمار است؛ نه بیماری که با یک مُسکن یا تصمیمی مقطعی درمان شود. این بیمار، بیش از هر چیز، به تشخیصی درست، کارشناسان خبره و متخصص و اراده‌ای جدی و شجاعانه برای درمان نیاز دارد؛ عزمی که مدرسه را از حاشیه سیاست‌گذاری به متن تصمیم‌گیری‌های کشور بازگرداند. اگر مدرسه از پا بیفتد، فقط یک خدمت عمومی را از دست نداده‌ایم؛ ستونِ پرورش انسان و جامعه فرو می‌ریزد. آقای رئیس‌جمهور! هزینه تأخیر در درمان این بیمار را امروز کودکان می‌پردازند؛ و فردا، ایران.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *