تا اطلاع ثانوی، زندگی ادامه دارد





تا اطلاع ثانوی، زندگی ادامه دارد

۳ مرداد ۱۴۰۵، ۰:۰۵

برای بسیاری از ما، صبح دیگر با نور آغاز نمی‌شود؛ با صفحه تلفن همراه آغاز می‌شود. پیش از آنکه چای دم بکشد یا پنجره باز شود، ذهن در پی آن است که بداند شب گذشته چه اتفاقی افتاده است. گویی هر روز، پیش از آنکه زندگی را آغاز کنیم، باید مطمئن شویم که هنوز می‌شود زندگی کرد.

این فقط یک عادت نیست؛ تغییری است در رابطه انسان با آینده. روان انسان برای آرام‌ماندن، بیش از هر چیز به پیش‌بینی‌پذیری نیاز دارد. ما با این تصور زندگی می‌کنیم که جهان، با همه بی‌نظمی‌هایش، قواعد نسبتاً ثابتی دارد. برای همین درس می‌خوانیم، خانه می‌خریم، عاشق می‌شویم، فرزند می‌آوریم و برای سال بعد برنامه می‌ریزیم. آینده، سرمایه پنهان همه تصمیم‌های امروز ماست.

بحران، پیش از آنکه چیزی را ویران کند، این سرمایه را از انسان می‌گیرد. وقتی آینده مبهم می‌شود، اتفاق عجیبی رخ می‌دهد؛ زندگی متوقف نمی‌شود، اما به تعویق می‌افتد. مردم همچنان سر کار می‌روند، خرید می‌کنند، می‌خندند و عکس می‌گیرند، اما در بسیاری از تصمیم‌های مهم، جمله‌ای نانوشته حضور دارد: «فعلاً نه… شاید بعد.»

این «شاید بعد»، همان جایی است که روان آرام‌آرام فرسوده می‌شود.

زیگموند فروید جایی نوشته بود که انسان نمی‌تواند برای مدتی طولانی در وضعیت انتظار زندگی کند. انتظار، انرژی روان را می‌بلعد؛ انتظار خبر، انتظار آرامش، انتظار ثبات و انتظار فردایی که معلوم نیست چه شکلی دارد. ذهن در چنین وضعیتی، حتی وقتی خطری در برابرش نیست، آماده دفاع می‌ماند؛ مانند سربازی که جنگ تمام شده، اما هنوز اسلحه را زمین نگذاشته است.

شاید به همین دلیل است که این روزها، خستگی مردم فقط ناشی از کار نیست. بسیاری از ما از «آماده‌بودن» خسته‌ایم؛ از اینکه باید همیشه گوشه‌ای از ذهنمان را برای یک خبر بد، یک اتفاق غیرمنتظره یا تغییری ناگهانی خالی نگه داریم.

در اتاق درمان، اضطراب همیشه خود را با تپش قلب معرفی نمی‌کند. گاهی با ناتوانی در تصمیم‌گیری وارد می‌شود؛ با به‌تعویق‌انداختن یک تماس، یک سفر، یک انتخاب یا حتی یک رؤیا. انگار روان، وقتی به آینده اعتماد ندارد، ترجیح می‌دهد هیچ سرمایه‌گذاری عاطفی نکند.

شاید به همین دلیل است که این روزها، بسیاری از مردم بیش از آنکه بترسند، معلق‌اند. تعلیق، تجربه‌ای پیچیده‌تر از ترس است. ترس، دشمنش را می‌شناسد؛ تعلیق، نه. انسان معلق نمی‌داند باید بجنگد، فرار کند یا منتظر بماند.

اما زندگی قانون دیگری دارد.

زندگی هیچ‌گاه منتظر صدور اطلاعیه رسمی نمی‌ماند. کودکی که امروز به دنیا می‌آید، از بحران خبر ندارد. درختی که امروز برگ می‌دهد، منتظر تحلیل‌های سیاسی نمی‌ماند. عشق، دوستی، سوگواری، تولد و مرگ، هیچ‌کدام با تقویم بحران هماهنگ نمی‌شوند. جهان، بی‌اعتنا به اضطراب ما، به حرکت خود ادامه می‌دهد.

شاید سلامت روان، بیش از آنکه به معنای نترسیدن باشد، به معنای بازپس‌گرفتن سهم زندگی از دل نااطمینانی است؛ نه انکار خطر و نه غرق‌شدن در آن، بلکه پذیرفتن این حقیقت که انسان همیشه بخشی از عمرش را در جهانی نامطمئن زندگی کرده است. آنچه او را زنده نگه داشته، قطعیت نبوده است؛ توانایی معنا‌دادن به روزهایی بوده که هیچ تضمینی برای فردای آنها وجود نداشته است.

شاید بزرگ‌ترین خطری که بحران‌ها با خود می‌آورند، خود بحران نباشد؛ بلکه این باشد که ما را متقاعد کنند زندگی را تا زمانی نامعلوم به تعویق بیندازیم.
اما زندگی، برخلاف بسیاری از تصمیم‌های اداری، هرگز تا اطلاع ثانوی متوقف نمی‌شود.

به اشتراک بگذارید:

برچسب ها:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *