آینه دق
۵ آبان ۱۴۰۴، ۱۹:۵۹
داستانوارهای از سفرم با تقوایی به آبادان و اروندکنار در مرداد ۱۳۸۷
روی جاده باریک و دراز، وسط نخلستانهای بیآخری که میتوانستند تا ابد ادامه داشته باشند، تابلوی زنگزده روستای سعدونی را که رد کردیم، تقوایی با دست بهسمت چپ اشاره کرد. راننده فربه و خیس از عرق، بیهیچ راهنما و اشارهای پیچید توی کورهراه و رفت توی یک محوطه باز. گفت: همینجاست. راننده که ترمز کرد، مرد جوانی با یک زیرپوش زرد و شلوار راحتی گلوگشاد، در کسری از ثانیه از توی خانه کاهگلی مشرف به محوطه پرید بیرون. چشم نازک کرد و جلوتر آمد. تقوایی را شناخت. دست تکان داد. از زمان تعطیلی فیلمبرداری «چای تلخ» تا آنروز -که چندسالی میگذشت- توی همان لوکیشن و توی خانه نقش اول زن داستان و خانوادهاش، درست همانجا که سرباز عراقی به زن جوان ایرانی تجاوز کرد، زندگی میکرد و نگهبان آنجا شده بود؛ نگهبان روستایی که تقوایی و گروهش با دستهای خودشان و با خون دل ساخته بودند و هنوز پابرجا باقی مانده بود، بی آنکه فیلمی در آن ساخته شده باشد، بدون اینکه قرار باشد فیلمی در آن ساخته شود. تقوایی که پیاده شد و هُرم گرما که به صورتش خورد، نفس عمیقی کشید و سرفهای کرد و زل زد به دسترنجش، به چند خانه مخروبه اما هنوز پابرجا و کوچهها و روستایی که قرار بود داستانش در آن جان بگیرد؛ اما نگرفت، یعنی نگذاشتند که بگیرد. نگاهش کردم. خطوط چهرهاش درهم شده بودند. انگار به آینهای خیره شده بود، آینه دقِ مادری که فرزندش را سرِ زا از دست داده باشد. آهی کشید و راه افتاد توی دنیایش. باد داغی وزید و خاکی برپا کرد و صدای خشخش نخلها فضا را پوشاند. نمیدانم چرا یاد حرف ملول ناخدا خورشید افتادم که به مستر فرهان گفت: «خونه به آدمی آباد میمونه، خرابه به جن!»
به خانه زن جوان نگاه کرد که به یمن تغییر کاربریاش به ایستگاه نگهبانی، سالمتر از باقی خانهها مانده بود، به پنجرهها، به در، به آشغالهای تلنبار توی حیاط، به کوچه کنار خانه… و پیشتر رفت و پیچید توی کوچه پشتی. و آنجا ایستاد و سرانجام حرف زد:
- اونجا هم یک بازارچه درست کرده بودیم… توی همون محوطه باز… خیلی خوب شده بود… مدرسه هم که اونطرف بود، وسط نخلها… احتمالاً هنوز هم باشه!
و با دست به آنطرف اشاره کرد که نخلستان بود. باز نگاهی به اطراف انداخت.
- نمیدونم چرا اینا رو خراب نکردن؟
با کف دست دیوار یکی از خانهها را نوازش کرد، انگار دستی بر سر آن کودک کشته کشید و راه افتاد و در سکوت چرخی توی روستا زد. شاید در هر گوشهوکناری یکی از پلانهایش را میدید، قابهایش را، مرضیه وفامهر را، گلاب آدینه را، مرتضی احمدی را… باد داغ و صدای خشخش مدام نخلها با خود چیزهایی را از دوردست میآوردند؛ خاطرههای تلخی را، زخمهای بازی را. او پس از سالها، با دستی پر به زادگاهش بازگشته بود، به سعدونی، روستای کوچک عربنشینِ اروندکنار، در انتهای جزیره آبادان، تا زخم کاری جنگ هشتساله را جور دیگری نشان بدهد، تقدس جنگ را روی پرده نقرهای بتکاند و از ویرانی و هراس و خون، از ایستادگی و مبارزه و وطنی سخن بگوید که در وجود یک زن جوان تجلی مییابد. اما نخواستند، اما نگذاشتند، تا به خیال خودشان روی حقیقت سیاه این جنگ که نعمت بود و انگار هنوز هم است، خاک بپاشند. بادی داغ وزید و خاکی در کوچههای خالی بلند کرد و صدای خشخش نخلها که موسیقی متن آنجا بود، لحظهای بالا گرفت.
با خودم گفتم: و این آینه دق چرا هنوز پابرجاست؟ این روستای متروکه، این فضای خالیشده از آن چای تلخ لبدوز تقوایی؟
برگشت سمت ماشین و گفت: بریم. با نگهبان این رؤیای سوخته، این آینه دق، یا شاید حالا لانه جن دست داد و نشست روی صندلی شاگرد. در را پشت سرش بستم. سیگاری روشن کرد و همانطورکه از آن کامی جانانه میگرفت، از پشت شیشههای قهوهایشده عینک به روستایش نگاه کرد، نگاهی که عشق و نفرت را با هم در خود داشت.
برچسب ها:
نظر کاربران
نظری برای این پست ثبت نشده است.
مطالب مرتبط
نقدی بر تصمیم ضدمیراثی وزیر میراث
یکی بر سر شاخ، بُن میبرید!
گفتوگو با هنرمندان پیکرتراشی، درباره جایگاه صنایعدستی در زندگی انسان
پیکرتراشی چوبی هنری بیپشتوانه
تأملی بر ممنوعیت آفرود در طبیعت ایران
قانون یا فرهنگ؟ یک دوگانه نادرست
تأملی درباره کودکان، رسانه و جهانِ در حال تغییر
بچههایمان، بچه امروزند، نه گذشته
استادیم؛ حقوقمان در دست بررسی است
یادی از تلاشگران بینامونشان کشاورزی پایدار
بهبهانه صدسالگی« اسکندر فیروز»
مرکز آموزشی و پژوهشی کنوانسیون رامسر در مرکز و غرب آسیا را احیا کنیم!
«رهروان امید» در فرهنگسرای نیاوران روی صحنه میرود
چه کسی چالش را تحمـــل میکند؟
یک سال دور یک میز؛ به احترام محیطزیست ایران
تو یکـــــی نِهای هزاری، تو چراغِ خود برافروز
وب گردی
- قیمت بلیط اتوبوس به مرزهای غربی کشور مشخص شد
- کمک به تأمین مالی یا واردات داروی ELAHERE برای بیماران مقاوم به شیمیدرمانی در سرطان تخمدان
- آیا با کپی مدارک می توان سوار قطار شد؟
- درخواست لغو بسته شدن فرودگاه پیام
- مطالبه شفافیت در دانشگاه علوم پزشکی ایران
- خطاهای پنهان در ترجمه مدرک تحصیلی که پرونده اپلای را با تاخیر مواجه میکند
- درخواست توقف پروژه باملند برای حفاظت از درختان و طبیعت شهر لاهیجان
- بهترین پنل پیامکی ایران [4 تا از بهترین سامانه پیامکی ایران]
- آشنایی با خدمات متنوع اسنپفود در رشت
- بهترین مدل شومیز برای افراد چاق؛ 10 مدل ترند 1405 بیشتر
بیشترین نظر کاربران
ژئوتوریسم؛ ثروتی که هنوز جدی نگرفتهایم
پربازدیدها
1
رقص سوگوارانه؛ کنشی مقاومتی
2
رقص عزا
3
مبارزه با جستوجوی گنج
4
هوای آلوده با موتورهای منسوخشده و آلاینده خودروهای داخلی
5
گنجِ گمشده زیر چرخ لودرها




دیدگاهتان را بنویسید