بایگانی مطالب نشریه
افتتاح چهار طرح صنعتی و معدنی در جیرفت
افتتاح چهار طرح صنعتی و معدنی در جیرفت
با حضور مشاور وزیر صنعت، معدن و تجارت، نماینده شهرستانهای جیرفت و عنبرآباد در مجلس شورای اسلامی، فرماندار جیرفت و رئیس سازمان صنعت، معدن و تجارت جنوب کرمان چهار طرح صنعتی و معدنی در جیرفت افتتاح شدند. به گزارش روابط عمومی سازمان صنعت، معدن و تجارت جنوب کرمان، رئیس سازمان صنعت، معدن تجارت جنوب کرمان ضمن گرامیداشت یاد شهیدان رجائی و باهنر و تبریک هفته دولت خدمت دولتمردان جمهوری اسلامی ایران، در خصوص کلیات طرحهای قابلافتتاح سازمان در هفته دولت گفت: «14 طرح صنعتی و معدنی شامل 5 طرح معدنی و صنایع معدنی و 9 طرح صنعتی با سرمایهگذاری بالغبر 400 میلیارد ریال در هفته دولت امسال آماده بهرهبرداری بوده که توانایی ایجاد اشتغال برای 248 نفر بهصورت مستقیم را دارند. این طرحها شامل کارخانههای فرآوری رب گوجه، تولید دستمالکاغذی، نایلون و نایلکس، فرآوری میوههای آجیلی، درب و پنجره دوجداره، سنگ ساختمانی تزئینی، کارخانه سنگبری، معدن آهن، معدن مس معدن آهک میباشند. وی در خصوص چهار واحد افتتاحشده با حضور مشاور وزیر صنعت، معدن و تجارت در شهرستان جیرفت گفت: «سرمایهگذاری این طرحها 5/205 میلیارد ریال و میزان اشتغال آنها 101 نفر است. » محمود اسکندری نسب افزود: « این واحدها شامل تولید محصولات فلزی گل نرده با ظرفیت 600 تن، تولید نایلون خضری با ظرفیت 1020 تن و همچنین بتن آماده گروهی با ظرفیت 10000 تن در سال است.» وی در خصوص وضعیت معادن و صنایع معدنی آهن جنوب کرمان نیز توضیح داد: «14 پروانه اکتشاف که 56 درصد از کل پروانه اکتشافهای تاریخ جنوب کرمان و 4 پروانه بهرهبرداری که 100 درصد پروانههای بهرهبرداری معادن آهن جنوب کرمان میباشند، در دولت تدبیر و امید صادرشده، همچنین 2 پروانه بهرهبرداری صنایع معدنی نیز در همین دولت صادرشده که قبل از آن هیچ صنایع معدنی در این خصوص در جنوب کرمان وجود نداشته است.»
کرمان کنسرت
وب سایت کرمان کنسرت اولین و تنها مرجع فروش الکترونیکی بلیط با امکان انتخاب صندلی در استان کرمان است. کرمان کنسرت آمادگی خود را برای همکاری با برگزار کنند گان کنسرت و سایر رویدادهای فرهنگی و هنری اعلام می دارد. کرمان کنسرت تنها یک مرجع فروش بلیط نیست بلکه می توانید فروش بلیط را در چند نقطه به صورت آنلاین مدیریت کنید.
www.kermanconcert.com
09352520005
توریسم آپ کرمان
گردهمایی ماهانه کارآفرینی در صنعت
دوشنبه 8 شهریور ماه- محل برگزاری : میدان آزادی ، بلوار جمهوری اسلامی، اتاق بازرگانی کرمان
درخواست از سلطانی فر معاون رییس جمهور برای بازدید از طاق علی
درخواست از سلطانی فر معاون
رییس جمهور برای بازدید از طاق علی
ناصرشجاعی پژوهشگر از ریاست سازمان میراث فرهنگی کشور که در کرمان به سر می برد دعوت کرد که برای بازدید از دستکند بسیار کهن باستانی در کوه های شرقی شهر کرمان، موسوم به تاق علی، اقدام نماید. وی یادآور شد که با بررسی های انجام گرفته در چندسال گذشته به این نتیجه رسیده است که دراین دستکند می توان پایه های آغاز پیشرفت بشری را در زمینه علم و هنر را مشاهده کرد و این دستکند که در سینه ستبر کوه شیوشگان است، به دست پهلوانانی توانمند ساخته شده است که می تواند نماد اصلی فرهنگ و تمدن کهن ایرانی قرار بگیرد و شعر پر مفهوم فردوسی تنها در اینجا می تواند مصداق پیدا کند که / هنر نزدی ایرانیان است وبس
از احمدینژاد تا روحانی کابینهای که دیگر خط قرمز نیست
از احمدینژاد تا روحانی
کابینهای که دیگر خط قرمز نیست
لیلا چرمچیان-خبرآنلاین
در ورای همه قیلوقالهای مربوط به برگزاری و لغو کنسرتها، حسن روحانی بار دیگر اثبات کرد رئیسجمهوری است که در اجرای قانون خط قرمزی نمیشناسد و اگر تصمیم خلاف قانونی اتخاذ شود مقابل آن میایستد حتی اگر شخص تصمیمگیرنده وزیر ارشاد کابینه او باشد.
اوایل هفته جاری بود که رئیسجمهور با اشاره به حاشیههای ایجادشده در مورد برگزاری کنسرتها و مشخصاً لغو کنسرتها در مشهد بعد از اظهارات امامجمعه این شهر، گفت «یکجا میخواهد کنسرتی برگزار شود مجلس قانونگذاری شکل میگیرد درحالیکه ما مجلس شورای اسلامی داریم و هرکسی که صبح بیدار میشود و یک تریبون پیدا میکند نمیتواند قانونگذاری کند، و وزیر نیز نباید تبعیت کند چراکه وزیر باید تابع قانون باشد.» این سخنان شیخ پاستور از یکسو کنایه صریح به اظهارات اخیر علم الهدی درباره لغو کنسرتها در این شهر بود و سوی دیگر خطاب رئیس دولت به وزیر کابینهاش بود. چه آنکه علی جنتی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی پس از ماهها تحمل فشار از سوی برخی مسئولان شهر مشهد درباره لغو کنسرتها در اظهارنظری عجیب عنوان کرد «با توجه به مزین بودن شهر مشهد به مرقد مطهر امام رضا (ع)، اجرای کنسرتها در این شهر مخالفانی ازجمله نماینده محترم ولیفقیه در خراسان رضوی را داشت که ما به نظر ایشان احترام گذاشته و بااینکه این کنسرتها مشکل خاصی نداشت اما از ادامه اجرای آنها در این شهر صرفنظر کردیم.» امری که تعبیر به عقبنشینی وزیر ارشاد در مقابل اظهارات امامجمعه مشهد تفسیر شد. شاید همین عقبنشینی بود که برخی دیگر از ائمه جمعه را نیز بر آن داشت که در دنبالهروی از امامجمعه مشهد امر به تعطیلی کنسرتها در شهرهایشان بدهند. اما ماجرا آنجا جالبتر شد که علی جنتی بعدازاین اخطار و نهیب علنی رئیسجمهور موضعش درباره برگزاری کنسرت را تغییر داد و گفت «عامل اصلی لغو کنسرتها در مشهد مقدس امامجمعه این شهر است که اجازه نمیدهد حتی کنسرتهای سنتی و محلی نیز برگزار شود.» وزیر ارشاد درنهایت تأکید کرد که «بههیچوجه قصد عقبنشینی از مواضع خود را نداریم و با رئیس قوه قضاییه مکاتباتی را انجام دادیم تا موانع هر چه سریعتر از پیش رو برداشته شود.»
روحانی چه گفته بود که مواضع آقای وزیر تغییر کرد؟
حسن روحانی رئیسجمهوری که زمان تبلیغات انتخاباتی خود را «حقوقدان» معرفی کرده بود، در سال پایانی ریاستجمهوریاش در دوره اولبار دیگر نشان داد مطابق آنچه آموخته و وظایفی که اصل 113 در مقام ناظر بر حسن اجرای قانون اساسی بر عهده وی گذاشته، هیچ تعرضی را به حدود قانونی و منافع مردم که از اهداف اصلی هر قانونگذاری به شمار میرود، حتی در مقام اظهارنظر برخی نزدیکان کابینه برنمیتابد و به قول خوش بهقدری در آن جدی است که بهصراحت میتوان با استناد به سخنان خود روحانی گفت وی در برخورد با موارد بیقانونی باکسی عهد اخوت نبسته است. مسئلهای که رئیسجمهور در مورد آن فارغ از هر دغدغه سیاسی و جناحی و تنها از منظر ناظر بر اجرای قانون اساسی تأکید دارد این است که «بیقانونی خوب نیست و بیقانونی به نام دین و دلسوزی بدتر است.»
از آن رئیسجمهور تا این رئیس دولت
روحانی در سالی که باید همه داشتههای دولتش را جمعوجور کند و به سمت برگزاری و حضور در دوازدهمین انتخابات ریاست جمهوری برود، تأکید دارد «افتخار ما این است که کشورمان کشور قانون است و امام (ره) بارها بر اینکه حکومت اسلام و جمهوری اسلامی حکومت قانون است تأکید کردند؛ چراکه اگر قانون زیر پا رود سنگ روی سنگ بند نمیشود.» روحانی تأکید بر اجرای قانون دارد اما نه از باب رئیسجمهوری که به دنبال نشستن مجدد بر کرسی ریاست دستگاه اجرایی است؛ او برخلاف سلف خود در دولتهای نهم و دهم تأکید بر اجرای قانون دارد و بیقانونی و نادیده گرفتن قانون را حتی از سوی وزرای منتخب خود نمیپسندد و زیر بار آن نمیرود، رویکردی که نهتنها امروز در مورد تصمیم وزیر ارشاد بلکه از روزهای آغازین دولت یازدهم بدان تأکید داشته و با تذکر دادن به وزرای متخلف اهمیت آن را به وزرا و همکارانش در دولت یادآور شده است.
شیخ پاستور خط قرمزی ندارد
ظریف، نعمت زاده و یونسی ازجمله وزرای نزدیک رئیسجمهور بودند که طی سه سال گذشته در مقاطعی نوع اظهارنظرشان که فراتر از حدود قانونی وظایفشان بود حسن روحانی را به تذکر واداشت، گفته میشود وزیر خارجه محبوب دولت یازدهم در نخستین ماههای فعالیت دولت به جهت نوع اظهارنظرش درباره توان دفاعی کشور که برخی آن را غیرتخصصی برداشت کردند با تذکر رئیسجمهور مواجه شد. از سوی دیگر سال گذشته در چنین روزهایی وزیر صنعت، معدن و تجارت در اظهاراتی علیه تحریم کنندگان خرید خودروی صفرکیلومتر داخلی در شبکههای اجتماعی، آنان را «ضدانقلاب» نامیده بود، که به گفته حسین فریدون، رئیسجمهور طی تذکری به وزیر خود یادآور شده بود که باید رفتار ما با منتقدان، محترمانه باشد. در اواخر سال جاری مشاور او در امور اقوام و اقلیتها نیز تذکر گرفت چراکه وی در چارچوبی فراتر از حوزه تعریفشده برایش در اظهاراتی عنوان کرده بود «در حال حاضر عراق نهفقط حوزه تمدنی نفوذ ماست، بلکه هویت، فرهنگ، مرکز و پایتخت ماست و این مسئله هم برای امروز و هم برای گذشته است.»
البته تأکیدی که رئیس دولت یازدهم بر اجرای قانون دارد، خط قرمزی ندارد، روحانی مانند رئیس دولتهای نهم و دهم کابینهاش را خط قرمز خود نمیخواند، و در مواجهه با رفتار غیرقانونی و یا تسلیم شدن اعضای کابینه در برابر بیقانونی که هر دو نادیده گرفتن قانون است خود پیشقدم تذکر میشود حتی پیش از آنکه افکار عمومی وارد عمل شود. این در حالی است که در سالهای نهچندان دور و در دولت دهم، احمدینژاد سال 1390 در واکنش به برخی گمانهزنیها درباره دخالت برخی نزدیکانش در فسادهای اقتصادی، مسئلهای که بعدها درگذر زمان صحت این گمانهزنیها اثبات شد گفت «کابینه خط قرمزی است که اگر بخواهند به آن دستاندازی کنند، دیگر من باید وظیفهی قانونی خود را انجام دهم و این حتماً به کشور آسیب میزند.» شاید توجه به همین جمله کافی باشد برای درک تفاوتهای احمدینژاد با رئیسجمهور امروز کشور که حقوقدان است؛ روحانی از وزرای خود میخواهد در مقابل بیقانونی تسلیم نشود خود قانون را رعایت کرده و بیقانونی را نیز برنتابند برخلاف مشی رئیس دولتهای نهم و دهم که بهجای ایستادن مقابل بیقانونها مقابل قانون ایستاد امری که خود نیز اذعان داشت کشور را با مشکل مواجه میکند.
مدیرکل بیمه سلامت استان خبر داد کاهش زایمان سزارین با اجرای طرح تحول سلامت
مدیرکل بیمه سلامت استان خبر داد
کاهش زایمان سزارین با اجرای طرح تحول سلامت
فاطمه پورمرادی
مدیرکل بیمه سلامت در جمع خبرنگاران میگوید که یکی از ابعاد طرح تحول سلامت ترویج زایمان طبیعی بهجای سزارین است که بهصورت رایگان انجام میشود. تعرفه زایمان سزارین و طبیعی را برای پزشکان یکسان کردیم و انتظار میرفت که بانوان بیشتر زایمان طبیعی داشته باشند اما آنطور که میخواستیم آمارها پیش نرفت. قبل از اجرای طرح تحول سلامت ۵۴ درصد زایمان سزارین بوده است که هماکنون، به ۴۳ درصد رسیده است، اما در برنامه پیشبینی ۳۰ درصدی شده بود.
جعفری ادامه میدهد که باید زایمان طبیعی را در بانوان جامعه جا بیندازیم و فواید زایمان طبیعی را بگوییم تا زنان باردار مگر به تجویز پزشک به سمت سزارین نروند. او معتقد است که تخصصیترین بخش جنوب شرق زنان و زایمان در بیمارستان افضلی پور است . وی توضیح میدهد که ناظرین ما برای رسیدگی به شکایات در همه بیمارستانها در ساعات اداری حضور دارند و در همه مراکز پوسترهایی نصب کردیم برای شکایات و سؤالات مردم هستیم و شماره ۰۹۱۳۱۴۰۲۹۴۰ برای توانمندسازی بیماران هم برای مشاوره هم پاسخگویی به سؤالات در تمامی ساعات شبانهروز قادر به پاسخگویی است.
به گفتهی جعفری همهی بیمارستانها مکلف هستند که خودشان کارهای بیمار را انجام دهند و نیازی به همراهی بیمار نیست بهخصوص در بیمارستانهای دولتی که طرح سلامت اجراشده است. اما در صورت حضور همراه باید کارهای خدماتی از حمل تخت همراه و غذای همراه ارائه شود. جعفری مدیر اداره کل بیمه سلامت استان کرمان اعلام کرد که در راستای طرح تحول سلامت ۲۳۰ هزار نفر فاقد هرگونه بیمه بودند که بهصورت غیرحضوری و در کوتاهترین زمان تحت پوشش بیمه قرار گرفتند. با اجرای این طرح آمار بیمهشدگان تحت پوشش استان کرمان به بالای یکمیلیون و ۸۵۰ هزار نفر رسید.
او میگوید که ما در اجرای طرح تحول سلامت غیر از باز کردن چتر بیمه، هزینههای درمان را کاهش دادیم و این خدمتی شایان بود که برای مردم نیز ملموس بود . به گفته این مسئول همراه با اجرای طرح تحول بیمارستانها مکلف شدند که تمامی لوازم و داروها را در همان محل داشته باشند که بیمار و همراهان بهسختی نیفتند و همهچیز مهیا باشد. او ادامه میدهد که پس از اجرای طرح موقع پرداخت صورتحساب برخیها باورشان نمیشود که تنها باید این مبلغ اندک را از کل هزینههای صورت گرفته و عملهای بسیار پرداخت کنند. جعفری میگوید که در راستای این طرح تمامی تجهیزات و لوازم نیز ارتقا یافتند و طرح 2k نیز اجرا شد.
مدیر اداره کل بیمه سلامت استان کرمان در توضیح این طرح گفت که این طرح به این صورت است که ما به پزشک ۲ برابر مبلغ تعرفه پرداخت میکنیم تا در شهرستانها در تمامی زمانها حضور یابد و با انجام هر کار دو برابر تعرفه دریافت کند، تا درمان مردم تسریع پذیرد. او تأکید میکند که هماکنون اگر ساعت پایانی شب مراجعه کنید حتماً پزشک متخصص هست.
امامجمعه تهران خطاب به دولت:
برجام را گنده نکنید
خبرآنلاین نوشت: خطیب موقت نمازجمعه تهران خطاب به دولتمردان گفت: مساله برجام را خیلی گنده نکنید چراکه مقام معظم رهبری همیشه از بد عهدی دشمن سخن میگویند اما دوستان حاضر نیستند از این بدعهدیها یک جمله بگویند. حجت الاسلام کاظم صدیقی خطاب به دولت گفت: فرصت باقیمانده را به سیاسیکاری و تبلیغات انتخاباتی نپردازید، چراکه معلوم نیست فرصت مجددی برای خدمت به مردم پیدا کنید.
انتقاد معاون روحانی از دعواهای کودکانه سیاسی
ایسنا نوشت: انصاری معاون حقوقی رییسجمهور گفت: نباید بگذاریم افتخارات ملی در دعواهای کودکانه سیاسی گم شود و فضای ناامیدی کشور را فرا بگیرد. وی خاطرنشان ساخت: همه این سخنان به معنای آن نیست که در کشور مشکل نداریم اما با توجه به کارنامه درخشان دولت تدبیر و امید در سه سال گذشته و حمایت مردم و لطف خدا، غلبه بر مشکلات دور از دسترس نیست.
بررسی اظهارات کذب نماینده جبهه پایداری در مورد بازداشت عضو تیم همراه ظریف در سفر به ترکیه
ایسنا نوشت:یک عضو هیات نظارت بر رفتار نمایندگان گفت که این هیات اظهارات کذب یکی از نمایندگان در مورد بازداشت یک عضو تیم همراه ظریف در سفر به ترکیه را مورد بررسی قرار میدهد. محمد مهدی برومندی اظهار کرد: قطعا نمایندگان باید در یک چارچوب نظاممند و قانومند حرکت کنند و در همین چارچوب تعامل قوا، پیگیری مطالبات مردم و اظهار نظرهای خود را مطرح کنند. اینها نکاتی است که نمایندگان باید در جهت مصالح کشور رعایت کنند. وی با اشاره به اظهارات کذب یکی از نمایندگان در مورد بازداشت یک عضو تیم همراه وزیر امور خارجه در سفر به ترکیه گفت: اگر در هیات نظارت تشخیص دهیم که مواردی از این دست مشکلاتی را برای کشور ایجاد میکنند و مواردی که خلاف امنیت کشور باشد حتما از مکانیزمهای قانونی که در دست داریم استفاده میکنیم و هیات نظارت بر رفتار نمایندگان به آن ورود خواهد کرد.
انتقاد تند علمالهدی از دولت:
چرا به یک اقلیت لائیک توجه
سیاسی میکنید
تسنیم نوشت:امام جمعه مشهدمقدس با بیان اینکه دولت مراقب باشد آرم «ولنگار فرهنگی» بر پیشانیاش نخورد، گفت: اینکه هر وقتی در هر عرصهای یک عده افرادی که خودشان متولی فرهنگ هستند، مدافع لاابالیگری باشند با خون شهدا تناقض دارد. آیت الله علم الهدی اظهار داشت: عدم موفقیتهای دیگر مربوط به خود عزیزان است بهویژه در حوزه فرهنگی. در آفند و پدافند فرهنگی یک ولنگاری وجود دارد و تساهل و تسامحی دیده میشود که دارای علت است و علت آن توجه سیاسی برخی مسئولان و متولیان فرهنگی به قشر «اقلیت لائیک» در این کشور است. وی گفت: برای خوشایند یک قشر لائیک میخواهند در اجرای ارزشهای دینی دچار ولنگاری شوند تا جائی که برای خوشایند اینها حتی توهین به روحانیت وابسته به مقام ولایت را صورت میدهند و این درست نیست و این ولنگاری قابل اغماض نیست.
پایان هفته چهارم لیگ دسته اول ادامه تساوی و شکست برای مسی ها
پایان هفته چهارم لیگ دسته اول
ادامه تساوی و شکست برای مسی ها
هفته چهارم از دور رفت لیگ دسته اول ایران جام آزادگان، عصر دیروز و در شهرهای مختلف ایران با انجام 9 بازی به پایان رسید.
در این هفته تیم مس کرمان در قائم شهر میهمان نساجی این شهر بود. مس در این بازی که دو بازیکن اصلی خود یعنی فرزاد حسین خانی و آرمان شهداد نژاد را به دلیل مصدومیت در اختیار نداشت با ترکیب رضا حیدری، بهنام داداش وند، محمدرضا زینال خیری، مجید ایوبی، احمدرضا زنده روح، سجاد اژدر(مهدی تیکدری)، محسن دلیر(مهدی دغاغله)، فرشید علیزاده، علیرضا قاسمی، وحید اسماعیل بیگی، علیرضا ابراهیمی وارد زمین شد و در نیمه اول بازی خوبی را به نمایش گذاشت و اگر کمی خوش شانس بود در دقیقه 15 بازی توسط احمدزنده روح به گل می رسید. در هر حال دو تیم با نتیجه تساوی بدون گل راهی رختکن شدند. از نکات مهم در این نیمه اخراج یکی از مربیان نساجی بود.
همین نتیجه در نیمه دوم هم ادامه داشت و پرویز مظلومی و محمود فکری زورشان به هم نرسید و در پایان دو تیم به تساوی بدون گل رضایت دادند. بازیکنان مس اگر در این نیمه کمی هوشیارتر بودند می توانستند در دقایق پایانی به گل برسند و اولین سه امتیاز بازی های خود را کسب کنند. این تیم هفته آینده میزبان استقلال اهواز خواهد بود.
در دیگر بازی این هفته گل گهر سیرجان و در ورزشگاه اختصاصی خود پذیرای تیم جنوبی نفت مسجد سلیمان بود که این بازی هم با تساوی بدون گل به پایان رسید. آبی های سیرجانی که فصل را با دو برد خوب شروع کرده بودند، این هفته نیز مانند بازی گذشته کارشان را بدون برد و البته باخت به پایان رساندند تا با 8 امتیاز هم چنان در رده های بالای جدول قرار داشته باشند. گل گهر هفته آینده میهمان نساجی خواهد بود تا مازندرانی ها برای دو هفته متوالی میزبان دو تیم از استان کرمان را به عهده داشته باشد.
مس رفسنجان دیگر تیم استان کرمان که بدون امتیاز در قعر جدول رده بندی قرار داشت در این هفته هم و در ادامه روند شکست های مداوم خود با تک گل دقیقه 90 روح االه عرب مغلوب میهمان خود یعنی آلومینیوم اراک شد تا همچنان در انتهای جدول جا خوش کند. این روند نتیجه گیری تیم رفسنجانی نمی تواند پایان خوشی برای آنها داشته باشد و اگر وضع به همین منوال باشد شاید در پایان فصل یکی از تیم های فانوس به دست باشند. مس رفسنجان در بازی بعدی خود، میهمان نفت مسجد سلیمان خواهد بود.
رتبه چهارم رقابتهای زورخانه ای کشور برای نوجوانان کرمان سقوط آزاد ورزش باستانی
رتبه چهارم رقابتهای زورخانه ای کشور برای نوجوانان کرمان
سقوط آزاد ورزش باستانی
مسابقات هنرهای فردی، تیمی زورخانه ای و مرشدی قهرمانی نوجوانان کشور (متولدین 1380 تا 1382) که طی روزهای پنج شنبه و جمعه 4 و 5 شهریورماه جاری در استان خراسان جنوبی برگزار شد با قهرمانی تیم نوجوانان استان اصفهان به کار خود پایان داد .
به گزارش روابط عمومی فدراسیون پهلوانی و زورخانه ای، این رویداد ملی به مناسبت بزرگداشت هفته دولت و همچنین یادواره شهیدان رجایی و باهنر در زورخانه موسی بن جعفر (ع) بیرجند برگزار گردید که بیش از 200 ورزشکار ، مربی و سرپرست در قالب 16 تیم از سراسر کشور به رقابت پرداختند و در مجموع رشته های تیمی زورخانه ای، هنرهای فردی و مرشدی تیم نوجوانان اصفهان با 433 امتیاز به مقام قهرمانی رسید.
نوجوانان استان کردستان نیز با 410 امتیاز بر سکوی دومی ایستاد و تیم استان خراسان جنوبی با 395 امتیاز به مقام سومی بسنده کرد.
تیم های استانهای کرمان، سمنان و یزد به ترتیب با 368، 343 و 322 امتیاز مقام های چهارم تا ششم را از آن خود کردند.
لازم به ذکر است آیین اختتامیه و اهدای جوایز و مدال قهرمانان این دوره از رقابتها با حضور علیرضا زندی (دبیر فدراسیون پهلوانی و زورخانه ای )، برومند (مدیر کل ورزش و جوانان استان خراسان جنوبی)، معاونین ادره کل ورزش و جوانان استان، رییس اداره ورزش و جوانان بیرجند، مهدی قمری (رییس هیئت پهلوانی و زورخانه ای ستان خراسان جنوبی)، مسوولین نیروی انتظامی، قهرمانان، پهلوانان، پیشکسوتان و خانواده های علاقمند به توسعه ورزش زورخانه ای و ترویج فرهنگ پهلوانی با شکوه بسیار برگزار گـردیـد.
قرعهکشی لیگ اروپا برگزار شد دردسر مضاعف برای جهانبخش
قرعهکشی لیگ اروپا برگزار شد
دردسر مضاعف برای جهانبخش
تیم ای.زدآلکمار که علیرضا جهانبخش در اختیار دارد، همگروهان خود را در لیگ اروپا شناخت.
به گزارش «ورزشسه»، در شرایطی که سرمربی باشگاه آلکمار آرزو کرده بود تیمش با منچستریونایتد همگروه شود اما این اتفاق نیفتاد و آلکمار که با گذر از حریفان مقدماتی به جمع 64 تیم مرحله نهایی صعود کرده بود، در گروه D با زنیت روسیه، مکابی و دوندالک ایرلند همگروه شد.
همگروهی با مکابی یک دردسر ویژه برای این ستاره فوتبال ایران است و او با توجه به رسمیت نشناخته شدند رژیم اشغالگر قدس از سوی ایران در این دو بازی حضور پیدا نخواهد کرد که این مساله باتوجه به فضای رسانهای اروپا میتواند برای او دردسرساز باشد.
پیش از علیرضا جهانبخش دو بازیکن ایرانی دیگر نیز تجربه همگروهی تیمهای باشگاهی با تیمهای رژیم اشغالگر قدس را داشتهاند. این دو وحید هاشمیان در بایرن و اشکان دژاگه در تیم 21 سال آلمان بودهاند که مورد اشکان دژاگه با جنجال خبری وسیعی همراه شد و در نهایت ادامه کار را در آلمان برای این بازیکن دشوار کرد. البته خوشبختانه لیگ اروپا کمتر از لیگ قهرمانان مورد توجه است ولی جهانبخش و مربیان تیم آلکمار باید از همین حالا به دنبال راه چارهای برای این موضوع حساس باشند.
به مناسبت هفتمینن سالگرد در گذشت همایون صنعتی زاده مرد عجیب
به مناسبت هفتمینن سالگرد در گذشت همایون صنعتی زاده
مرد عجیب
علیجان غضنفری
در سال 1304 هجری خورشیدی مرحوم عبدالحسین صنعتی زاده و همسرش «قمرتاج بانو» در تهران صاحب فرزند پسری می شوند. دایی بزرگ کودک «میرزا یحیی دولت آبادی»، مبارز مشروطه خواه و نویسنده معروف نام وی را «همایون» می گذارد. هوش سرشار و کنجکاوی های فراوانش از همان کودکی بیش از همه علاقه و توجه دایی را برانگیخته است. سفارش کرده که هر هفته یک بار «همایون» را نزد وی ببرند و در مورد وی می گوید:«دو خصیصه در همایون وجود دارد که در آینده، وی را به بزرگی خواهد رساند. استعداد فوق العاده و ابداع راه حل برای مشکلات.»
4سال بعد برادرش فریدون به دنیا می آید. او از تولد برادر شاد می شود. اما کودک با هوش، نگرانی پنهانی دارد که موجب وحشتش شده. می ترسد که این شادمانی چندان پایدار نباشد و آن اختلاف پدر و مادرش است. در سال 1312 و درست در اوج اختلافات «مهدخت» به دنیا می آید. همایون که اینک پسری 8 ساله است، اعتراضش را به این اختلاف علنی می کند! مهدخت صنعتی می گوید:«در حیاط منزل پدرم درخت بزرگی بود که بالا رفتن از آن خطرناک می نمود. همایون با زحمت زیاد خود را از تنه صاف و لغزنده آن بالا می کشد و فریاد می زند: چرا دوباره بچه دار شدید؟ او نباید در میانه این دعواها، به دنیا می آمد!»
تمام خانواده با ترس و لرز پای درخت جمع می شوند و هرچه التماس می کنند، پایین نمی آید. تا بالاخره پدرم می آید و رسماً به او قول می دهد که مهدخت آخرین فرزند او باشد! آن وقت اجازه می دهد، وی را پایین بیاورند.»
نگرانی کودک، 7 ماه بعد صورت واقعیت به خود می گیرد و پدر و مادر از هم جدا می شوند. از اینجا به بعد پای پدر بزرگ – حاج علی اکبر صنعتی- در زندگی همایون باز می شود و زندگی وی در مسیر تازه ای می افتد. حاج اکبر وقتی می بیند راهی برای نجات زندگی خانوادگی پسر و عروسش نمانده، از آن ها می خواهد که تربیت همایون را به وی واگذار کنند و به «دولت آبادی ها» می گوید:«شما می دانید که من جز این پسر (عبدالحسین) در زندگی کسی را ندارم و روزی که به خواستگاری عروسم آمدم با رضا و رغبت اعلام کردم که من تنها پسرم را به شما بخشیدم. امروز همه شما عاقل و بالغ بوده و مسئول سرنوشت خودتان هستید؛ اما من در برابر یک پسری که به شما داده ام، پسری از شما می خواهم و این خواهش من، چیزی از حق مادرانه شما کم نخواهد کرد. من می خواهم او را در راه صحیحی تربیت کنم.»
از این جا به بعد فصل جدیدی در زندگی همایون آغاز می شود. مهدخت می گوید: آینده نشان داد که همایون بیش از همه ما شانس آورد. فریدون که نزد پدر ماند و پدر وی را به آمریکا فرستاد که طب بخواند، همان جا در سن 21 سالگی خودکشی کرد. من هم همراه مادرم به اصفهان رفتم.
البته نباید فراموش کرد که همایون جنبه دیگری داشت که فریدون فاقد آن بود. فریدون خوب بود؛ اما استعداد و پشتکار همایون را نداشت. همایون هر وقت با مانع و مشکلی رو به رو می شد، تمام تلاش و خلاقیت خود را به کار می بست تا مانع را به بهترین شکل از پیش پای خود یا دیگران بردارد. یادم می آید، زمانی که من هفت سالم شد، پدرم، ضمن تماس با کرمان از همایون خواسته بود که به اصفهان آمده مرا از مادرم تحویل بگیرد و به تهران نزد پدر برساند. طبق قانون شرع، مادرم موظف بود در 7 سالگی مرا تحویل پدر بدهد. از اصفهان سوار اتوبوس که شدیم، من یک ریز گریه می کردم و پاهایم را به جلوی صندلی می فشردم، بلکه اتوبوس را از حرکت بیندازم! همایون با حوصله آرامم کرد و گفت: آخه دختر جون چه کسی تا حالا تونسته با گریه مشکلات خودشو حل کنه، که تو دومی اش باشی، هان؟!
گفتم:«خب میگی چه کار کنم، من فقط می خوام برگردم پیش مادر.
– هرکاری راه حل خودشو داره، تو به جای گریه کردن باید عقلتو به کار بیندازی و راه حل مناسبی پیدا کنی؟
– تو بگو چکار کنم؟
-این مشکل توئه، خودت ام باید حلش کنی.
– دادش تو رو خدا یه کاری بکن.
– فعلا ساکت باش و تا صبح فکر کن، مطمئنم اگه فکر کنی راهشو پیدا می کنی.
توی تهران از اتوبوس که پیاده شدیم، پرسید:«بالاخره راه حلی پیدا کردی؟»
– نه تو چی؟
– پس همین گوشه گاراژ بایست و از جات جم نخور و با هیچ کس هم حرفی نزن تا من برگردم!»
پس از چند دقیقه با یک پاکت بزرگ شکلات برگشت:«این شکلات ها رو می گیری و توی یه گوشه حیاط خونه قایم می کنی. سرسفره، پیش چشم بابا لب به غذا نمی زنی، هر وقت بابا ازت پرسید، مگه دوست نداری پیش من بمونی جواب می دی دوست دارم؛ اما دلم واسه مادرم تنگ می شه!»
چند روزی دستورات همایون را مو به مو عمل کردم، بابام که به شدت نگران حال و روز من بود، یه روز ازم پرسید: دختر مگه دلت نمی خواد پیش بابا بمونی؟! گفتم: چرا خیلی ام دوست دارم؛ اما یاد مادرم که می افتم، دلم تنگ می شه. یک هفته بعد، زن بابام زنگ زد به مادرم، و التماس کرد: مهدخت به کلی از خورد و خوراک افتاده، شما را به خدا، زودتر بیاین و اونو ببرین، یه وقت می میره و من مقصر می شم!
دو سه روز بعد، توی اتوبوس، همایون کنارم نشسته بود و هر دو شاد و خوشحال عازم اصفهان بودیم.
همایون در کرمان
در نخستین روزهای سال 1313، همایون به همراه پدر بزرگ وارد کرمان شد. زندگی در کرمان دریچه تازه ای به روی او گشود که به کلی با تهران متفاوت بود. در تهران او در خانه ای زندگی می کرد که از لحاظ مادی جزو خانواده های ثروتمند به حساب می آمد و پدر و مادر او اگر اختلافی داشتند، بر سر کمتر یا بیش تر ریخت و پاش کردن این ثروت بود. اما کرمان دنیای دیگری بود. در این شهر او با بزرگ هفتاد ساله ای آشنا می شد که هر چند گوشش بر روی اصوات این جهانی بسته شده لیکن پنجره ای از انسانیت در قلبش گشوده شده و چراغی در دلش روشن گشته که روز به روز شعله ورتر می شود و همه زندگی، تلاش و فعالیتش وقف آن شده است. هر روز صبح، از خواب برمی خیزد. پاشنه ها را می کشد. در ادارات سر و کله می زند. این و آن را می بیند تا بتواند برای ده ها یتیمی که چشم امیدشان به دست اوست، امید فراهم کند. اداره شان کند. برایشان سرپناه بسازد. مستغلاف گردآورد. آینده شان را تضمین کند. بی آن که چیزی برای خودش بخواهد.
همایون که با جدا شدن پدر و مادر، خوشبختی اش را از دست رفته می دید، در پرورشگاه پدربزرگ با بچه هایی آشنا شد که نه سایه پدری بر سرشان بود، نه مادر! و قبل از آن که توسط پدربزرگ «نجات» داده شوند، گرسنگی و بی کسی، زندگی شان را تنزل داده بود و به خاطر یک لقمه نان خشک، جسم و روحشان به بیگاری کشیده شده بود. صبح که از خواب برمی خاستند، اولین کسی که پا بر گردنشان می گذاشت، صاحبشان می شد و اولین فردی که لقمه بخور و نمیری به شکم گرسنه شان می ریخت، ارباب و صاحب اختیارشان! و اکنون که پایشان به پرورشگاه صنعتی باز شده و از آن زندگی نکبت نجات پیدا کرده بودند، خود را خوشخبت ترین آدم روی زمین می دانستند. همایون با زندگی در کنار بچه های پرورشگاه دریافت که خوشبختی به نوع نگاه او به زندگی بستگی دارد و اصلاً زندگی در کنار پدربزرگی که وقت، آسایش، زندگی و حتی ثروت شخصی اش را برای ساختن زندگی یتیمان وقف کرده، خودش عین خوشبختی است. کم کم همراه پدربزرگ که تمام وقتش در یتیم خانه می گذشت شروع به فعالیت نمود. نقش «دیلماج» پدربزرگ را در صحبت با دیگران بازی می کرد. کمبودهای بچه ها را به وی اطلاع می داد. غذایشان را بررسی می کرد. کفش و لباس و درس و مشق مدرسه شان را فراهم نمود و طوری با ایتام پرورشگاه قاطی و عجین شد که بعدها در تصمیمات مهم زندگیش، همه جا از وجود بچه های پرورشگاه استفاده می کرد و از نیروی فکر و کار آن ها در امور فرهنگی و تجارت سود می برد.
وی بعدها درباره دوران کودکی خود گفت:«پدربزرگ و مادربزرگم فقط یک بچه داشتند. به این جهت پدرم مرا فرستاد کرمان- پیش آن ها- که جای او باشم! پدربزرگ من به کلی کر بود و مادربزرگم به شدت وسواسی و مذهبی، از صبح تا شب قرآن می خواند و با کسی حرف نمی زد. همین خانه ای که حالا دفتر«گلاب زهرا» در آن هست، باغ بزرگی بود، من بودم و مادربزرگ و پدربزرگ که در این باغ بزرگ زندگی می کردیم. من می رفتم توی پرورشگاه بازی می کردم. در واقع من هیچ وقت از دوره کودکی عبور نکرده ام. از بچگی همه اش دنبال بازی بودم، حالا هم دارم بازی می کنم. بابا بزرگ من، خیلی آدم مترقی و پیشرویی بود. نخستین سینمای کرمان را راه انداخته بود. یک سالن سینما درست کرده بود که بی نظیر بود. هنوز هست. آن وقت ها تیرآهن که نبود. معماری می خواهی بینی، باید بیایی آن جا! سالنی به عرض- گمانم هفده، هیجده متر، با طاق ضربی. شب ها سینما می دادند. سینما صامت بوده گاهی زیرنویس داشت و مردم سواد نداشتند. من مامور بودم، این ها را با صدای بلند بخوانم که مردم متوجه قصه بشوند. می توانی حدس بزنی وقتی یک بچه پنج، شش ساله انواع و اقساط فیلم های ریچارد تالماگ را می بیند و زیر نویس ها را برای مردم می خواند، دچار چه احساساتی می شود!
البته پدربزرگ من آدم خیلی دانایی بود.]درجوانی[ از این جا رفته بود بندرعباس، بعد هند، بعد اروپا. همه جا را دیده بود. به شدت مترقی بود. آدم آزاده ای بود. ما با هم هفتاد و اندی سال اختلاف سن داشتیم ولی چنان دوست بودیم که نگو و نپرس. خیلی در تربیت من موثر بود. اسمش حاج اکبر بود، معروف به حاج اکبر کر.
خواندن و نوشتن را خیلی زود یادم داده بودند. وقتی آمدم کرمان، پدربزرگ مرا معتاد به کتاب خواندن کرد. پول تو جیبی ام را وقتی می داد که کتاب می خواندم. باید کتاب را تعریف می کردم تا پول توجیبی ام را بدهد. اولین کتابی که خواندم، «چهل طوطی» بود. بعد «امیرارسلان» و «حسین کرد» و بقیه. بعد همین جا رفتم مدرسه، البته از کلاس دوم. کلاس اول را در تهران خواندم. در مدرسه زردشتی ها. روز اول که رفتم سرکلاس، دیدم یک بچه ای کنار دستم نشسته، گفتم تو کی هستی؟ گفت: ایرج افشار. حالا هفتاد و هفت، هشت سال می شود که با او دوستیم. در کرمان، سال دوم یا سوم، یک هم کلاسی داشتم که زردشتی بود. عصری که به خانه برمی گشتیم، گفت خانه ما جشن سده است. برویم خانه ما! رفتیم. وقتی برگشتیم دیر بود. ساعت حدود شش، هفت غروب. در همین کوچه گلاب زهرا دیدم پدربزرگم، نگران قدم می زند و انتظار می کشد! مرا که دید، دستم را گرفت برد توی اتاق. هیچ هم نگفت. گفت بنشین. نشستم. از زیر تخت خوابش دو تا ترکه انار در آورد. گفتم می خواهد مرا تنبیه کند. نشست رو به روی من. پرسید کجا بودی؟ چطور بود؟ خلاصه، چرا خبر ندادی؟ بعد خیلی آرام جوراب هایش را کند، ترکه ها را در دستش گرفت و خودش را فلک کرد. سخت خودش را زد! من خیلی او را دوست داشتم. شروع کردم گریه کردن که ول کن…! دیگر یادم نیست چی شد. صبح که بیدار شدم، دیدم توی رختخواب بغلش هستم. با هم حرف زدیم، بهش گفتم؛ من دیر آمده بودم. تو چرا خودت را زدی؟ پیرمرد زد زیرگریه و بغلم کرد. ماچم کرد که ببخش! من هاج و واج شده بودم! گفت: فکر کردم اگر ترا بزنم، پای تو می سوزد و دل من. دل سوختن صد بار بدتر است. خودم را زدم که دل تو بسوزد. از آن وقت تا حالا هیچ وقت نشده، من یک بارهم دیر بیایم. من در یک همچه محیطی بزرگ شدم. حاج اکبر خیلی روی من کار کرد.»
ادامه تحصیل در تهران
همایون دوره دبستان را در کرمان تمام کرد. اما دبیرستان مناسبی در کرمان نبود. حاج اکبر با تمام دلبستگی شدیدی که به او پیدا کرده بود، ناچار شد وی را به تهران نزد پدرش بفرستد. در تهران وارد دبیرستان البرز، یکی از بهترین مدارس پایتخت شد. علاقه اش به مطالعه وی را به سمت تاریخ سوق داد. به طوری که تاریخ ایران باستان مشیرالدوله را در پانزده سالگی تقریباً از حفظ بود. این علاقه هرگز او را رها نکرد و اساس تمام فعالیت های فرهنگی اش شد و البته در کنار تاریخ به زبان انگلیسی نیز علاقمند شد. در دبیرستان البرز، استادی داشت به نام «دکتر جردن» که انگلیسی درس می داد و متوجه استعداد همایون شده بود. وی را تشویق کرد که در کنار مطالعات دیگر، زبان انگلیسی اش را نیز تقویت نماید. اما تاریخ باستان ایران برایش معنای دیگری داشت و آتشی در وجودش افروخت که دیگر خاموش نشد و اگر به تحقیقات، تالیفات و ترجمه های او نظری اندخته شود، شعله های آن را کاملاً می توان دید. بارها به خواهرش «مهدخت» می گفت، تا چندین بار تاریخ ایران باستان را نخوانی«آدم» نمی شوی.
یک سال بعد- آذرماه 1318- همایون پدربزرگ، دوست، حامی و مربی تربیتی اش را از دست داد. به دستور پدر، مادربزرگش را که تنها شده بود به تهران آورد. دو سال بعد آتش خانمان سوز جنگ جهانی دوم در اروپا شعله ور شد و زبانه های آن کشور ما را هم در برگرفت که نتیجه اش شد، فقر و قحطی و گرسنگی و وبا و تیفوس و طاعون در سراسر مملکت، خصوصاً در پایتخت. عبدالحسین پدر همایون معتقد بود، در میانه این مصیبت، کرمان امن تر از تهران است و از وی خواست، مادر بزرگ را برداشته به کرمان بروند.
همایون درباره این سال ها می گوید:«قحطی و گرسنگی همه جا را گرفته بود و من جوان و بی تجربه در میان این قحطی- پرورشگاه را هم باید اداره می کردم که در آن وانفسای مرگ و گرسنگی بسیار سخت بود.»
دو سال را با سختی در کرمان سر کرد تا امواج اولیه توفان بگذرد. در سال 1322 پدر از او خواست به اصفهان رفته، هم بر ملکی که در شمس آباد اصفهان داشتند نظارت کند و هم تحصیلش را که با شروع جنگ، نیمه کاره مانده بود تمام نماید. همایون پس از حدود 10 سال جدایی به اصفهان نزد مادرش رفت که با خواهرش مهدخت ساکن اصفهان شده بودند و در دبیرستان انگلیسی شهر که آن زمان بهترین دبیرستان اصفهان بود، مشغول شد و دیپلمش را گرفت.
کار در تجارت خانه
پدر که دنیای بسته بی سوادی را با گوشت و پوست خود درک کرده بود و با اراده ای خستگی ناپذیر که مخصوص صنعتی هاست، از بی سوادی مطلق، اینک به جایی رسیده بود که خود را به عنوان پایه گذار داستان های علمی – تخیلی به جامعه ادبی ایران معرفی می کرد و از طرفی استعدادهای در حد نبوغ همایون هم او را به وجود می آورد، نمی خواست برای پسرش چیزی کم بگذارد و آرزو داشت او وارد دانشگاه شده و تحصیلات کلاسیک را تا جایی که ممکن است ادامه دهد.
از همایون خواست به تهران بیاید و خودش را برای رفتن به دانشگاه آماده کند. همایون به تهران آمد؛ اما مایل نبود به دانشگاه برود. درست یا غلط معتقد بود، دانشگاه رفتن آدم را خنگ می کند! او می خواست به بازار برود و آینده خود را در آن جا جستجو کند. وی در مورد این سوال که به چه دلیل در مورد دانشگاه به چنین اعتقادی رسیده، می گوید:«من همیشه در مدرسه بیشتر از معلم ها می دانستم. چهارده، پانزده ساله بودم که کتاب ایران باستان مشیرالدوله را حفظ بودم. سر کلاس تاریخ، با معلم دعوایم می شد که فلان واقعه، این جور که شما می گویید نیست. پدرم هم چون خودش مدرسه نرفته بود و دانشگاه ندیده بود، دوست داشت و اصرار می کرد که من به دانشگاه بروم.»
تا مدتی سعی کرد رو در روی اعتقاد پدر نایستد و با درخواست او کج دار و مریز رفتار می کرد. در این دوره پدرش تعدادی آپارتمان داشت که آن ها را به خارجی ها اجاره داده بود و همایون کارهای قانونی آن ها را انجام می داد و طرف مکالمه مستاجرها بود. این ارتباط به نحو موثری زبان انگلیسی اش را تقویت کرد که بعدها بهره فراوانی از آن گرفت. اما پدر دست بردار نبود، از همایون خواست که دانشگاه برود. همایون هم صریحاً مخالفت کرد. کار به دعوا کشید! همایون قهر کرد و از خانه بیرون زد و دیگر برنگشت. دو سه روز بعد در تجارت خانه ای در بازار به شاگردی مشغول شد با حقوق ماهی 75 تومان و سه سال در آن جا ماندگار شد!
در تجارت خانه، همه کار می کرد. از جاروکشی و نظافت گرفته تا پست کردن نامه های خارجی، شب ها هم همان جا می خوابید. تعطیل که می شد تا دیروقت بیدار می ماند و نامه کمپانی های خارجی تجارت خانه را برای خودش ترجمه می کرد. رئیس تجارت خانه ماهی سیصدتومان به یک مترجم می داد تا نامه ها را برایش ترجمه کند. یک روز به یک ترجمه فوری نیاز داشتند و هرچه تلفن زدند، مترجم در دسترس نبود. همایون پا پیش گذاشت و گفت:«شاید من بتوانم آن را برایتان ترجمه کنم!»
رئیس با ناباوری گفت: چی، تو ترجمه کنی؟!
اما چون نیاز فوری داشت، گفت: خب، ترجمه کن ببینم!
همایون هم فوراً ترجمه شسته و رفته ای جلوی او گذاشت.
رئیس، متن ترجمه را که خواند، دستور داد:«همین امروز به آقای فلانی اطلاع دهید که دیگر به وجود او نیازی نداریم!»
همایون بسیار خوشحال شد که توانسته خود را به عنوان یک مترجم توانا به صاحب کارش بشناساند، خودش می گوید:«از خوشحالی سر از پا نمی شناختم، بیشتر از این جهت که حقوق مترجم را هم حق خود تصور می کردم و خیال می کردم سر ماه با سیصد تومان حق الترجمه، 375 تومان خواهم گرفت. هزاران نقشه برای خودم می کشیدم. اما آخرماه صاحب تجارتخانه همان 75 تومان را کف دستم گذاشت!
اعتراض کردم: آقا من دارم کار ترجمه شما را هم انجام می دم؟!
جواب داد: همین که هست، می خواهی بمان، نمی خواهی برگرد پیش پدرت!
– «نه آقا، ادامه می دهم.»
بعدها فهمیدم که این لقمه را هم پدرم برایم گرفته، بلکه من «آدم» بشم و برگردم خانه!
اندک اندک راه و چاه تجارت را یاد گرفتم و توانستم با تجارت خانه های خارجی، ارتباط برقرار کرده، از آن ها عکس و پوستر تبلیغاتی درخواست کرده و به قیمت خوبی بفروشم. دیگر برای خودم اسم و رسمی پیدا کرده بودم. تا این که بعد از سه سال، بالاخره پدر آمد سراغم. آن هم نه برای این که مرا از تجارتخانه بیرون بکشد، بلکه آمده بود با من شریک شود! همان جا بود که متوجه شدم در این سه سال هم دور از چشم و نظارت پدر نبوده ام. برعکس همه جا زیر نظر و مدیریت خود او بوده ام!
از این دوران است که زندگی همایون کم کم نضج می گیرد و پخته و آب دیده می شود. در فضای نسبتاً آزاد سیاسی بعد از جنگ جهانی با بسیاری از ادبا، نویسندگان، روشنفکران، فعالان سیاسی آشنا می شود و از میان آن ها با ایرج افشار و ابراهیم گلستان دوستی ماندگاری پیدا می کند. در سال 1334 مدیر عامل انتشارات فرانکلین در ایران می شود و اولین جرقه های نبوغ فرهنگی و اقتصادی اش از همین جا آشکار می گردد. انتشارات فرانکلین را با سبک و ایده ای جدید اداره می کند و به کمک آن نهضتی از ترجمه کتاب های مفید راه می افتد و در واقع نوعی اقتصاد فرهنگی راه اندازی می شود که هم نویسندگان و مترجمان از آن سود می برند و هم چاپخانه های متعدد را همراه و همکار خود می سازد. دو سال بعد چاپخانه افست بزرگترین صنعت چاپ خاورمیانه را برپا کرده و کتاب های درسی ایران و افغانستان را چاپ می کند. اندکی بعد کاغذ سازی عظیم پارس و چندین کار بزرگ دیگر که درباره آن ها مطالب فراوان گفته و نوشته شده و من از آن ها رد می شوم. نکته عجیب این فعالیت ها این جاست که به عنوان مدیرعامل وارد شده، کار را به دست گرفته، به سود دهی می رساند و می رود برسر کار دیگر، بی آن که از این شرکت ها برای خود، سهمی داشته باشد. اصلاً معتقد است که اگر مدیرعامل خودش سهام دار شد موجب سوء استفاده می شود. بی خود نیست که سیروس علی نژاد او را «اعجوبه» می نامد و مجتبی میرطهماسب که مستند « بانوی گل سرخ» را از زندگی او و همسرش «شهین سرلتی» ساخته از او با عنوان «مرد عجیب» یاد می کند.
حاج محمد صنعتی نیز که مستند گویی اش معروف است. دوستی نزدیک با همایون داشته، به نقل از جلد 17 کتاب «اسناد لانه جاسوسی آمریکا» می گوید: حتی آمریکایی ها هم انگار وی را به درستی نمی شناختند و اشاره اش به گزارش وابسته فرهنگی سفارت به وزارت خارجه آمریکاست که نوشته:«درباره همایون صنعتی زاده، من اخیراً گزارش بیوگرافیک مفصلی تهیه کرده ام و ازآن جایی که وی از شرکت در ضیافت ها خوشش نمی آید، شناختن او دشوار است.»
حضور در جبهه
سرانجام سال 1354 از راه می رسد، «مرد عجیب» به همراه دوست روشنفکرش «ابراهیم گلستان» با تیزبینی خاص خود به این نتیجه می رسند که دیکتاتوری شاه به حدی غیرقابل تحمل شده که بوی خوشی از آن به مشام نمی رسد. گلستان راه خارج در پیش می گیرد؛ اما همایون دلبستگی اش به ایران و ایرانی آن قدر زیاد است که این فکر را نمی پسندد. ناچار به شهر دوران کودکی اش، کرمان برمی گردد و خود را به اداره پروشگاه پدربزرگش مشغول می نماید. مرحوم پدربزرگ، ملکی دارد در لاله زار بردسیر که عده ای از اهالی آن را می برند و می خورند و حسابی هم به کسی پس نمی دهند. تصمیم به احیای آن می گیرد و طبیعتاً با مخالفت های فراوان مواجه می شود و در این آمد و رفت ها، باز ایده جدیدی در مغز نابغه کارآفرین جرقه می زند. با همسرش مشغول چیدن دسته ای نعناع هستند که با ناهار ظهرشان بخورند، دفعتاً متوجه بوی تند نعناع شده و به همسرش می گوید:«عطر و طعم گیاهان این کوهستان بسیار بیشتر از گیاهان مشابه است که از جاهای دیگر به دست می آید!» و فکر کاشت گل سرخ و تشکیلات «گلاب زهرا» آغاز می شود! در همین دوران، انقلاب از راه می رسد و طومار رژیم شاهی را در هم می پیچید. همایون می کوشد که پرورشگاه را از آسیب های اجتماعی حفظ کند. روزها با بچه ها مشغول است. جنگ تحمیلی با هجوم بعثی ها به مرزهای ایران آغاز می شود مرد غیرتمند، یک بار دیگر، علاقه به میهن و مردم و آرمان های دینی اش را به نمایش می گذارد و در سنین بازنشستگی با بچه های پرورشگاه عازم جبهه ها می شود. سردار محمدرضا بنی اسدی راد، از یاران بسیار نزدیک همایون که در سال های آغازین جنگ، فرمانده آموزش پادگان قدس کرمان بوده و رئیس هئیت مدیره فعلی بنیاد صنعتی امروز است می گوید: روزی در دفترم در پادگان قدس نشسته بودم و افکارم به شدت درگیر مسایل جبهه و جنگ بود. مرد کوچک اندامی با موهای کوتاه و ریش سفید وارد شد. زیاد توجهی نکردم. صدایش بلند شد: آقا، من با پسرهایم آمده ایم ثبت نام کنیم برای رفتن به جبهه و صدام بعثی را از حمله اش به ایران پشیمان کنیم. تمام حواسم متوجه او شد. به سن و سال و قیافه اش نمی آمد که چندین پسر آماده جنگ داشته باشد. با تعجب پرسیدم: شما و پسرانتان چند نفرید؟
– پانزده تا پسر دارم و با خودم می شویم 16 نفر
از تعجب خشکم زد: یعنی شما پانزده پسر در سن و سال آماده رفتن به جبهه دارید؟!
– مثل این که من باید اول خودم را معرفی می کردم.
– من همایون صنعتی زاده هستم، مدیرپروشگاه صنعتی و امروز با پانزده تا از پسرهای پرورشگاه که در واقع فرزندان خودم هستند آمده ایم به اتفاق برای اعزام ثبت نام کنیم و این آغاز دوستی سی ساله من با همایون صنعتی زاده بود.
همایون دوبار به جبهه رفت و امروز بنیاد صنعتی افتخار دارد که بیست و یک شهید و سه آزاده تقدیم دفاع از اسلام و آرمان های انقلاب نموده است.
سه کار بزرگ همایون
همایون در دوران پس از انقلاب سه کار ارزشمند انجام داد. اول آن که پرورشگاه صنعتی را از مصادره و تکه تکه شدن با چنگ و دندان نجات داد. دیگر آن که کارخانه«گلاب زهرا» را یک برند جهانی کرد و سوم آن که سهام خود از گلاب زهرا و دیگر ثروت و مایملک خود را به یتیمان بنیاد صنعتی بخشید و به همه دنیا دوستانی که به او ایراد می گرفتند، ثابت کرد که اگر راست می گویند، آن ها هم مثل او عمل کنند وگر نه اجازه دهند خدای تبارک و تعالی قاضی همه چیز باشد. قبل از همایون، همسرش شهین آواز رحیل سر داد و بهمن 1383 هنگامی که عازم بندرعباس و رسیدن نزد همسرش بود در تصادفی جان خود را از دست داد.
مردم لاله زار در مرگ این بانوی فداکار واقعاً عزادار شدند. همان مردمی که در ابتدای ورود این دو کارشکنی می کردند، اکنون فریاد می زدند که لاله زار مادر خود را از دست داده و یتیم شده است. زیرا او بود که کارگران و کشاورزان را در سهام کارخانه شریک کرد و امکاناتی در اختیار آن ها قرارداد که تا قبل از آن حتی اطلاعی از آن نداشتند. همایون «شهین» را در همان روستای لاله زار و در حاشیه گلزارهای گل سرخ دفن کرد و در کنارش هم جایی برای خودش اختصاص داد و اطرافش چهارستون ناتمام قرارداد و باید پذیرفت که نابغه کارآفرین حتما از ناتمامی این ستون ها فکر، فلسفه و ایده ای داشته که معانی خاصی دارند و ممکن نیست که معنایی نداشته باشند. سرانجام «مرد عجیب»، «اعجوبه»، «نابغه» و «کارآفرین» در صبح روز چهارم شهریور در حالی به سرای دوست شتافت که تا یک دقیقه قبل از مرگ نیز دست از تحقیقات علمی و تاریخی اش برنداشت و در حالی که چند جمله روی یک کاغذ کوچک برای دوستش «ایرج افشار» می نویسد و وی را به یک تحقیق تاریخی ارجاع و توجه می دهد، چشم از جهان فرو می بندد. ایرج افشار این تکه را در یادنامه همایون در مجله بخارا چاپ کرده و متاسفانه به علت سکرات موت معنای خاصی از آن مستفاد نمی شود؛ اما وجودش به خوبی نشان از دغدغه های همایون برای آیندگان دارد. روحش شاد.
به مناسبت هفتمینن سالگرد در گذشت همایون صنعتی زاده مرد عجیب
به مناسبت هفتمینن سالگرد در گذشت همایون صنعتی زاده
مرد عجیب
علیجان غضنفری
در سال 1304 هجری خورشیدی مرحوم عبدالحسین صنعتی زاده و همسرش «قمرتاج بانو» در تهران صاحب فرزند پسری می شوند. دایی بزرگ کودک «میرزا یحیی دولت آبادی»، مبارز مشروطه خواه و نویسنده معروف نام وی را «همایون» می گذارد. هوش سرشار و کنجکاوی های فراوانش از همان کودکی بیش از همه علاقه و توجه دایی را برانگیخته است. سفارش کرده که هر هفته یک بار «همایون» را نزد وی ببرند و در مورد وی می گوید:«دو خصیصه در همایون وجود دارد که در آینده، وی را به بزرگی خواهد رساند. استعداد فوق العاده و ابداع راه حل برای مشکلات.»
4سال بعد برادرش فریدون به دنیا می آید. او از تولد برادر شاد می شود. اما کودک با هوش، نگرانی پنهانی دارد که موجب وحشتش شده. می ترسد که این شادمانی چندان پایدار نباشد و آن اختلاف پدر و مادرش است. در سال 1312 و درست در اوج اختلافات «مهدخت» به دنیا می آید. همایون که اینک پسری 8 ساله است، اعتراضش را به این اختلاف علنی می کند! مهدخت صنعتی می گوید:«در حیاط منزل پدرم درخت بزرگی بود که بالا رفتن از آن خطرناک می نمود. همایون با زحمت زیاد خود را از تنه صاف و لغزنده آن بالا می کشد و فریاد می زند: چرا دوباره بچه دار شدید؟ او نباید در میانه این دعواها، به دنیا می آمد!»
تمام خانواده با ترس و لرز پای درخت جمع می شوند و هرچه التماس می کنند، پایین نمی آید. تا بالاخره پدرم می آید و رسماً به او قول می دهد که مهدخت آخرین فرزند او باشد! آن وقت اجازه می دهد، وی را پایین بیاورند.»
نگرانی کودک، 7 ماه بعد صورت واقعیت به خود می گیرد و پدر و مادر از هم جدا می شوند. از اینجا به بعد پای پدر بزرگ – حاج علی اکبر صنعتی- در زندگی همایون باز می شود و زندگی وی در مسیر تازه ای می افتد. حاج اکبر وقتی می بیند راهی برای نجات زندگی خانوادگی پسر و عروسش نمانده، از آن ها می خواهد که تربیت همایون را به وی واگذار کنند و به «دولت آبادی ها» می گوید:«شما می دانید که من جز این پسر (عبدالحسین) در زندگی کسی را ندارم و روزی که به خواستگاری عروسم آمدم با رضا و رغبت اعلام کردم که من تنها پسرم را به شما بخشیدم. امروز همه شما عاقل و بالغ بوده و مسئول سرنوشت خودتان هستید؛ اما من در برابر یک پسری که به شما داده ام، پسری از شما می خواهم و این خواهش من، چیزی از حق مادرانه شما کم نخواهد کرد. من می خواهم او را در راه صحیحی تربیت کنم.»
از این جا به بعد فصل جدیدی در زندگی همایون آغاز می شود. مهدخت می گوید: آینده نشان داد که همایون بیش از همه ما شانس آورد. فریدون که نزد پدر ماند و پدر وی را به آمریکا فرستاد که طب بخواند، همان جا در سن 21 سالگی خودکشی کرد. من هم همراه مادرم به اصفهان رفتم.
البته نباید فراموش کرد که همایون جنبه دیگری داشت که فریدون فاقد آن بود. فریدون خوب بود؛ اما استعداد و پشتکار همایون را نداشت. همایون هر وقت با مانع و مشکلی رو به رو می شد، تمام تلاش و خلاقیت خود را به کار می بست تا مانع را به بهترین شکل از پیش پای خود یا دیگران بردارد. یادم می آید، زمانی که من هفت سالم شد، پدرم، ضمن تماس با کرمان از همایون خواسته بود که به اصفهان آمده مرا از مادرم تحویل بگیرد و به تهران نزد پدر برساند. طبق قانون شرع، مادرم موظف بود در 7 سالگی مرا تحویل پدر بدهد. از اصفهان سوار اتوبوس که شدیم، من یک ریز گریه می کردم و پاهایم را به جلوی صندلی می فشردم، بلکه اتوبوس را از حرکت بیندازم! همایون با حوصله آرامم کرد و گفت: آخه دختر جون چه کسی تا حالا تونسته با گریه مشکلات خودشو حل کنه، که تو دومی اش باشی، هان؟!
گفتم:«خب میگی چه کار کنم، من فقط می خوام برگردم پیش مادر.
– هرکاری راه حل خودشو داره، تو به جای گریه کردن باید عقلتو به کار بیندازی و راه حل مناسبی پیدا کنی؟
– تو بگو چکار کنم؟
-این مشکل توئه، خودت ام باید حلش کنی.
– دادش تو رو خدا یه کاری بکن.
– فعلا ساکت باش و تا صبح فکر کن، مطمئنم اگه فکر کنی راهشو پیدا می کنی.
توی تهران از اتوبوس که پیاده شدیم، پرسید:«بالاخره راه حلی پیدا کردی؟»
– نه تو چی؟
– پس همین گوشه گاراژ بایست و از جات جم نخور و با هیچ کس هم حرفی نزن تا من برگردم!»
پس از چند دقیقه با یک پاکت بزرگ شکلات برگشت:«این شکلات ها رو می گیری و توی یه گوشه حیاط خونه قایم می کنی. سرسفره، پیش چشم بابا لب به غذا نمی زنی، هر وقت بابا ازت پرسید، مگه دوست نداری پیش من بمونی جواب می دی دوست دارم؛ اما دلم واسه مادرم تنگ می شه!»
چند روزی دستورات همایون را مو به مو عمل کردم، بابام که به شدت نگران حال و روز من بود، یه روز ازم پرسید: دختر مگه دلت نمی خواد پیش بابا بمونی؟! گفتم: چرا خیلی ام دوست دارم؛ اما یاد مادرم که می افتم، دلم تنگ می شه. یک هفته بعد، زن بابام زنگ زد به مادرم، و التماس کرد: مهدخت به کلی از خورد و خوراک افتاده، شما را به خدا، زودتر بیاین و اونو ببرین، یه وقت می میره و من مقصر می شم!
دو سه روز بعد، توی اتوبوس، همایون کنارم نشسته بود و هر دو شاد و خوشحال عازم اصفهان بودیم.
همایون در کرمان
در نخستین روزهای سال 1313، همایون به همراه پدر بزرگ وارد کرمان شد. زندگی در کرمان دریچه تازه ای به روی او گشود که به کلی با تهران متفاوت بود. در تهران او در خانه ای زندگی می کرد که از لحاظ مادی جزو خانواده های ثروتمند به حساب می آمد و پدر و مادر او اگر اختلافی داشتند، بر سر کمتر یا بیش تر ریخت و پاش کردن این ثروت بود. اما کرمان دنیای دیگری بود. در این شهر او با بزرگ هفتاد ساله ای آشنا می شد که هر چند گوشش بر روی اصوات این جهانی بسته شده لیکن پنجره ای از انسانیت در قلبش گشوده شده و چراغی در دلش روشن گشته که روز به روز شعله ورتر می شود و همه زندگی، تلاش و فعالیتش وقف آن شده است. هر روز صبح، از خواب برمی خیزد. پاشنه ها را می کشد. در ادارات سر و کله می زند. این و آن را می بیند تا بتواند برای ده ها یتیمی که چشم امیدشان به دست اوست، امید فراهم کند. اداره شان کند. برایشان سرپناه بسازد. مستغلاف گردآورد. آینده شان را تضمین کند. بی آن که چیزی برای خودش بخواهد.
همایون که با جدا شدن پدر و مادر، خوشبختی اش را از دست رفته می دید، در پرورشگاه پدربزرگ با بچه هایی آشنا شد که نه سایه پدری بر سرشان بود، نه مادر! و قبل از آن که توسط پدربزرگ «نجات» داده شوند، گرسنگی و بی کسی، زندگی شان را تنزل داده بود و به خاطر یک لقمه نان خشک، جسم و روحشان به بیگاری کشیده شده بود. صبح که از خواب برمی خاستند، اولین کسی که پا بر گردنشان می گذاشت، صاحبشان می شد و اولین فردی که لقمه بخور و نمیری به شکم گرسنه شان می ریخت، ارباب و صاحب اختیارشان! و اکنون که پایشان به پرورشگاه صنعتی باز شده و از آن زندگی نکبت نجات پیدا کرده بودند، خود را خوشخبت ترین آدم روی زمین می دانستند. همایون با زندگی در کنار بچه های پرورشگاه دریافت که خوشبختی به نوع نگاه او به زندگی بستگی دارد و اصلاً زندگی در کنار پدربزرگی که وقت، آسایش، زندگی و حتی ثروت شخصی اش را برای ساختن زندگی یتیمان وقف کرده، خودش عین خوشبختی است. کم کم همراه پدربزرگ که تمام وقتش در یتیم خانه می گذشت شروع به فعالیت نمود. نقش «دیلماج» پدربزرگ را در صحبت با دیگران بازی می کرد. کمبودهای بچه ها را به وی اطلاع می داد. غذایشان را بررسی می کرد. کفش و لباس و درس و مشق مدرسه شان را فراهم نمود و طوری با ایتام پرورشگاه قاطی و عجین شد که بعدها در تصمیمات مهم زندگیش، همه جا از وجود بچه های پرورشگاه استفاده می کرد و از نیروی فکر و کار آن ها در امور فرهنگی و تجارت سود می برد.
وی بعدها درباره دوران کودکی خود گفت:«پدربزرگ و مادربزرگم فقط یک بچه داشتند. به این جهت پدرم مرا فرستاد کرمان- پیش آن ها- که جای او باشم! پدربزرگ من به کلی کر بود و مادربزرگم به شدت وسواسی و مذهبی، از صبح تا شب قرآن می خواند و با کسی حرف نمی زد. همین خانه ای که حالا دفتر«گلاب زهرا» در آن هست، باغ بزرگی بود، من بودم و مادربزرگ و پدربزرگ که در این باغ بزرگ زندگی می کردیم. من می رفتم توی پرورشگاه بازی می کردم. در واقع من هیچ وقت از دوره کودکی عبور نکرده ام. از بچگی همه اش دنبال بازی بودم، حالا هم دارم بازی می کنم. بابا بزرگ من، خیلی آدم مترقی و پیشرویی بود. نخستین سینمای کرمان را راه انداخته بود. یک سالن سینما درست کرده بود که بی نظیر بود. هنوز هست. آن وقت ها تیرآهن که نبود. معماری می خواهی بینی، باید بیایی آن جا! سالنی به عرض- گمانم هفده، هیجده متر، با طاق ضربی. شب ها سینما می دادند. سینما صامت بوده گاهی زیرنویس داشت و مردم سواد نداشتند. من مامور بودم، این ها را با صدای بلند بخوانم که مردم متوجه قصه بشوند. می توانی حدس بزنی وقتی یک بچه پنج، شش ساله انواع و اقساط فیلم های ریچارد تالماگ را می بیند و زیر نویس ها را برای مردم می خواند، دچار چه احساساتی می شود!
البته پدربزرگ من آدم خیلی دانایی بود.]درجوانی[ از این جا رفته بود بندرعباس، بعد هند، بعد اروپا. همه جا را دیده بود. به شدت مترقی بود. آدم آزاده ای بود. ما با هم هفتاد و اندی سال اختلاف سن داشتیم ولی چنان دوست بودیم که نگو و نپرس. خیلی در تربیت من موثر بود. اسمش حاج اکبر بود، معروف به حاج اکبر کر.
خواندن و نوشتن را خیلی زود یادم داده بودند. وقتی آمدم کرمان، پدربزرگ مرا معتاد به کتاب خواندن کرد. پول تو جیبی ام را وقتی می داد که کتاب می خواندم. باید کتاب را تعریف می کردم تا پول توجیبی ام را بدهد. اولین کتابی که خواندم، «چهل طوطی» بود. بعد «امیرارسلان» و «حسین کرد» و بقیه. بعد همین جا رفتم مدرسه، البته از کلاس دوم. کلاس اول را در تهران خواندم. در مدرسه زردشتی ها. روز اول که رفتم سرکلاس، دیدم یک بچه ای کنار دستم نشسته، گفتم تو کی هستی؟ گفت: ایرج افشار. حالا هفتاد و هفت، هشت سال می شود که با او دوستیم. در کرمان، سال دوم یا سوم، یک هم کلاسی داشتم که زردشتی بود. عصری که به خانه برمی گشتیم، گفت خانه ما جشن سده است. برویم خانه ما! رفتیم. وقتی برگشتیم دیر بود. ساعت حدود شش، هفت غروب. در همین کوچه گلاب زهرا دیدم پدربزرگم، نگران قدم می زند و انتظار می کشد! مرا که دید، دستم را گرفت برد توی اتاق. هیچ هم نگفت. گفت بنشین. نشستم. از زیر تخت خوابش دو تا ترکه انار در آورد. گفتم می خواهد مرا تنبیه کند. نشست رو به روی من. پرسید کجا بودی؟ چطور بود؟ خلاصه، چرا خبر ندادی؟ بعد خیلی آرام جوراب هایش را کند، ترکه ها را در دستش گرفت و خودش را فلک کرد. سخت خودش را زد! من خیلی او را دوست داشتم. شروع کردم گریه کردن که ول کن…! دیگر یادم نیست چی شد. صبح که بیدار شدم، دیدم توی رختخواب بغلش هستم. با هم حرف زدیم، بهش گفتم؛ من دیر آمده بودم. تو چرا خودت را زدی؟ پیرمرد زد زیرگریه و بغلم کرد. ماچم کرد که ببخش! من هاج و واج شده بودم! گفت: فکر کردم اگر ترا بزنم، پای تو می سوزد و دل من. دل سوختن صد بار بدتر است. خودم را زدم که دل تو بسوزد. از آن وقت تا حالا هیچ وقت نشده، من یک بارهم دیر بیایم. من در یک همچه محیطی بزرگ شدم. حاج اکبر خیلی روی من کار کرد.»
ادامه تحصیل در تهران
همایون دوره دبستان را در کرمان تمام کرد. اما دبیرستان مناسبی در کرمان نبود. حاج اکبر با تمام دلبستگی شدیدی که به او پیدا کرده بود، ناچار شد وی را به تهران نزد پدرش بفرستد. در تهران وارد دبیرستان البرز، یکی از بهترین مدارس پایتخت شد. علاقه اش به مطالعه وی را به سمت تاریخ سوق داد. به طوری که تاریخ ایران باستان مشیرالدوله را در پانزده سالگی تقریباً از حفظ بود. این علاقه هرگز او را رها نکرد و اساس تمام فعالیت های فرهنگی اش شد و البته در کنار تاریخ به زبان انگلیسی نیز علاقمند شد. در دبیرستان البرز، استادی داشت به نام «دکتر جردن» که انگلیسی درس می داد و متوجه استعداد همایون شده بود. وی را تشویق کرد که در کنار مطالعات دیگر، زبان انگلیسی اش را نیز تقویت نماید. اما تاریخ باستان ایران برایش معنای دیگری داشت و آتشی در وجودش افروخت که دیگر خاموش نشد و اگر به تحقیقات، تالیفات و ترجمه های او نظری اندخته شود، شعله های آن را کاملاً می توان دید. بارها به خواهرش «مهدخت» می گفت، تا چندین بار تاریخ ایران باستان را نخوانی«آدم» نمی شوی.
یک سال بعد- آذرماه 1318- همایون پدربزرگ، دوست، حامی و مربی تربیتی اش را از دست داد. به دستور پدر، مادربزرگش را که تنها شده بود به تهران آورد. دو سال بعد آتش خانمان سوز جنگ جهانی دوم در اروپا شعله ور شد و زبانه های آن کشور ما را هم در برگرفت که نتیجه اش شد، فقر و قحطی و گرسنگی و وبا و تیفوس و طاعون در سراسر مملکت، خصوصاً در پایتخت. عبدالحسین پدر همایون معتقد بود، در میانه این مصیبت، کرمان امن تر از تهران است و از وی خواست، مادر بزرگ را برداشته به کرمان بروند.
همایون درباره این سال ها می گوید:«قحطی و گرسنگی همه جا را گرفته بود و من جوان و بی تجربه در میان این قحطی- پرورشگاه را هم باید اداره می کردم که در آن وانفسای مرگ و گرسنگی بسیار سخت بود.»
دو سال را با سختی در کرمان سر کرد تا امواج اولیه توفان بگذرد. در سال 1322 پدر از او خواست به اصفهان رفته، هم بر ملکی که در شمس آباد اصفهان داشتند نظارت کند و هم تحصیلش را که با شروع جنگ، نیمه کاره مانده بود تمام نماید. همایون پس از حدود 10 سال جدایی به اصفهان نزد مادرش رفت که با خواهرش مهدخت ساکن اصفهان شده بودند و در دبیرستان انگلیسی شهر که آن زمان بهترین دبیرستان اصفهان بود، مشغول شد و دیپلمش را گرفت.
کار در تجارت خانه
پدر که دنیای بسته بی سوادی را با گوشت و پوست خود درک کرده بود و با اراده ای خستگی ناپذیر که مخصوص صنعتی هاست، از بی سوادی مطلق، اینک به جایی رسیده بود که خود را به عنوان پایه گذار داستان های علمی – تخیلی به جامعه ادبی ایران معرفی می کرد و از طرفی استعدادهای در حد نبوغ همایون هم او را به وجود می آورد، نمی خواست برای پسرش چیزی کم بگذارد و آرزو داشت او وارد دانشگاه شده و تحصیلات کلاسیک را تا جایی که ممکن است ادامه دهد.
از همایون خواست به تهران بیاید و خودش را برای رفتن به دانشگاه آماده کند. همایون به تهران آمد؛ اما مایل نبود به دانشگاه برود. درست یا غلط معتقد بود، دانشگاه رفتن آدم را خنگ می کند! او می خواست به بازار برود و آینده خود را در آن جا جستجو کند. وی در مورد این سوال که به چه دلیل در مورد دانشگاه به چنین اعتقادی رسیده، می گوید:«من همیشه در مدرسه بیشتر از معلم ها می دانستم. چهارده، پانزده ساله بودم که کتاب ایران باستان مشیرالدوله را حفظ بودم. سر کلاس تاریخ، با معلم دعوایم می شد که فلان واقعه، این جور که شما می گویید نیست. پدرم هم چون خودش مدرسه نرفته بود و دانشگاه ندیده بود، دوست داشت و اصرار می کرد که من به دانشگاه بروم.»
تا مدتی سعی کرد رو در روی اعتقاد پدر نایستد و با درخواست او کج دار و مریز رفتار می کرد. در این دوره پدرش تعدادی آپارتمان داشت که آن ها را به خارجی ها اجاره داده بود و همایون کارهای قانونی آن ها را انجام می داد و طرف مکالمه مستاجرها بود. این ارتباط به نحو موثری زبان انگلیسی اش را تقویت کرد که بعدها بهره فراوانی از آن گرفت. اما پدر دست بردار نبود، از همایون خواست که دانشگاه برود. همایون هم صریحاً مخالفت کرد. کار به دعوا کشید! همایون قهر کرد و از خانه بیرون زد و دیگر برنگشت. دو سه روز بعد در تجارت خانه ای در بازار به شاگردی مشغول شد با حقوق ماهی 75 تومان و سه سال در آن جا ماندگار شد!
در تجارت خانه، همه کار می کرد. از جاروکشی و نظافت گرفته تا پست کردن نامه های خارجی، شب ها هم همان جا می خوابید. تعطیل که می شد تا دیروقت بیدار می ماند و نامه کمپانی های خارجی تجارت خانه را برای خودش ترجمه می کرد. رئیس تجارت خانه ماهی سیصدتومان به یک مترجم می داد تا نامه ها را برایش ترجمه کند. یک روز به یک ترجمه فوری نیاز داشتند و هرچه تلفن زدند، مترجم در دسترس نبود. همایون پا پیش گذاشت و گفت:«شاید من بتوانم آن را برایتان ترجمه کنم!»
رئیس با ناباوری گفت: چی، تو ترجمه کنی؟!
اما چون نیاز فوری داشت، گفت: خب، ترجمه کن ببینم!
همایون هم فوراً ترجمه شسته و رفته ای جلوی او گذاشت.
رئیس، متن ترجمه را که خواند، دستور داد:«همین امروز به آقای فلانی اطلاع دهید که دیگر به وجود او نیازی نداریم!»
همایون بسیار خوشحال شد که توانسته خود را به عنوان یک مترجم توانا به صاحب کارش بشناساند، خودش می گوید:«از خوشحالی سر از پا نمی شناختم، بیشتر از این جهت که حقوق مترجم را هم حق خود تصور می کردم و خیال می کردم سر ماه با سیصد تومان حق الترجمه، 375 تومان خواهم گرفت. هزاران نقشه برای خودم می کشیدم. اما آخرماه صاحب تجارتخانه همان 75 تومان را کف دستم گذاشت!
اعتراض کردم: آقا من دارم کار ترجمه شما را هم انجام می دم؟!
جواب داد: همین که هست، می خواهی بمان، نمی خواهی برگرد پیش پدرت!
– «نه آقا، ادامه می دهم.»
بعدها فهمیدم که این لقمه را هم پدرم برایم گرفته، بلکه من «آدم» بشم و برگردم خانه!
اندک اندک راه و چاه تجارت را یاد گرفتم و توانستم با تجارت خانه های خارجی، ارتباط برقرار کرده، از آن ها عکس و پوستر تبلیغاتی درخواست کرده و به قیمت خوبی بفروشم. دیگر برای خودم اسم و رسمی پیدا کرده بودم. تا این که بعد از سه سال، بالاخره پدر آمد سراغم. آن هم نه برای این که مرا از تجارتخانه بیرون بکشد، بلکه آمده بود با من شریک شود! همان جا بود که متوجه شدم در این سه سال هم دور از چشم و نظارت پدر نبوده ام. برعکس همه جا زیر نظر و مدیریت خود او بوده ام!
از این دوران است که زندگی همایون کم کم نضج می گیرد و پخته و آب دیده می شود. در فضای نسبتاً آزاد سیاسی بعد از جنگ جهانی با بسیاری از ادبا، نویسندگان، روشنفکران، فعالان سیاسی آشنا می شود و از میان آن ها با ایرج افشار و ابراهیم گلستان دوستی ماندگاری پیدا می کند. در سال 1334 مدیر عامل انتشارات فرانکلین در ایران می شود و اولین جرقه های نبوغ فرهنگی و اقتصادی اش از همین جا آشکار می گردد. انتشارات فرانکلین را با سبک و ایده ای جدید اداره می کند و به کمک آن نهضتی از ترجمه کتاب های مفید راه می افتد و در واقع نوعی اقتصاد فرهنگی راه اندازی می شود که هم نویسندگان و مترجمان از آن سود می برند و هم چاپخانه های متعدد را همراه و همکار خود می سازد. دو سال بعد چاپخانه افست بزرگترین صنعت چاپ خاورمیانه را برپا کرده و کتاب های درسی ایران و افغانستان را چاپ می کند. اندکی بعد کاغذ سازی عظیم پارس و چندین کار بزرگ دیگر که درباره آن ها مطالب فراوان گفته و نوشته شده و من از آن ها رد می شوم. نکته عجیب این فعالیت ها این جاست که به عنوان مدیرعامل وارد شده، کار را به دست گرفته، به سود دهی می رساند و می رود برسر کار دیگر، بی آن که از این شرکت ها برای خود، سهمی داشته باشد. اصلاً معتقد است که اگر مدیرعامل خودش سهام دار شد موجب سوء استفاده می شود. بی خود نیست که سیروس علی نژاد او را «اعجوبه» می نامد و مجتبی میرطهماسب که مستند « بانوی گل سرخ» را از زندگی او و همسرش «شهین سرلتی» ساخته از او با عنوان «مرد عجیب» یاد می کند.
حاج محمد صنعتی نیز که مستند گویی اش معروف است. دوستی نزدیک با همایون داشته، به نقل از جلد 17 کتاب «اسناد لانه جاسوسی آمریکا» می گوید: حتی آمریکایی ها هم انگار وی را به درستی نمی شناختند و اشاره اش به گزارش وابسته فرهنگی سفارت به وزارت خارجه آمریکاست که نوشته:«درباره همایون صنعتی زاده، من اخیراً گزارش بیوگرافیک مفصلی تهیه کرده ام و ازآن جایی که وی از شرکت در ضیافت ها خوشش نمی آید، شناختن او دشوار است.»
حضور در جبهه
سرانجام سال 1354 از راه می رسد، «مرد عجیب» به همراه دوست روشنفکرش «ابراهیم گلستان» با تیزبینی خاص خود به این نتیجه می رسند که دیکتاتوری شاه به حدی غیرقابل تحمل شده که بوی خوشی از آن به مشام نمی رسد. گلستان راه خارج در پیش می گیرد؛ اما همایون دلبستگی اش به ایران و ایرانی آن قدر زیاد است که این فکر را نمی پسندد. ناچار به شهر دوران کودکی اش، کرمان برمی گردد و خود را به اداره پروشگاه پدربزرگش مشغول می نماید. مرحوم پدربزرگ، ملکی دارد در لاله زار بردسیر که عده ای از اهالی آن را می برند و می خورند و حسابی هم به کسی پس نمی دهند. تصمیم به احیای آن می گیرد و طبیعتاً با مخالفت های فراوان مواجه می شود و در این آمد و رفت ها، باز ایده جدیدی در مغز نابغه کارآفرین جرقه می زند. با همسرش مشغول چیدن دسته ای نعناع هستند که با ناهار ظهرشان بخورند، دفعتاً متوجه بوی تند نعناع شده و به همسرش می گوید:«عطر و طعم گیاهان این کوهستان بسیار بیشتر از گیاهان مشابه است که از جاهای دیگر به دست می آید!» و فکر کاشت گل سرخ و تشکیلات «گلاب زهرا» آغاز می شود! در همین دوران، انقلاب از راه می رسد و طومار رژیم شاهی را در هم می پیچید. همایون می کوشد که پرورشگاه را از آسیب های اجتماعی حفظ کند. روزها با بچه ها مشغول است. جنگ تحمیلی با هجوم بعثی ها به مرزهای ایران آغاز می شود مرد غیرتمند، یک بار دیگر، علاقه به میهن و مردم و آرمان های دینی اش را به نمایش می گذارد و در سنین بازنشستگی با بچه های پرورشگاه عازم جبهه ها می شود. سردار محمدرضا بنی اسدی راد، از یاران بسیار نزدیک همایون که در سال های آغازین جنگ، فرمانده آموزش پادگان قدس کرمان بوده و رئیس هئیت مدیره فعلی بنیاد صنعتی امروز است می گوید: روزی در دفترم در پادگان قدس نشسته بودم و افکارم به شدت درگیر مسایل جبهه و جنگ بود. مرد کوچک اندامی با موهای کوتاه و ریش سفید وارد شد. زیاد توجهی نکردم. صدایش بلند شد: آقا، من با پسرهایم آمده ایم ثبت نام کنیم برای رفتن به جبهه و صدام بعثی را از حمله اش به ایران پشیمان کنیم. تمام حواسم متوجه او شد. به سن و سال و قیافه اش نمی آمد که چندین پسر آماده جنگ داشته باشد. با تعجب پرسیدم: شما و پسرانتان چند نفرید؟
– پانزده تا پسر دارم و با خودم می شویم 16 نفر
از تعجب خشکم زد: یعنی شما پانزده پسر در سن و سال آماده رفتن به جبهه دارید؟!
– مثل این که من باید اول خودم را معرفی می کردم.
– من همایون صنعتی زاده هستم، مدیرپروشگاه صنعتی و امروز با پانزده تا از پسرهای پرورشگاه که در واقع فرزندان خودم هستند آمده ایم به اتفاق برای اعزام ثبت نام کنیم و این آغاز دوستی سی ساله من با همایون صنعتی زاده بود.
همایون دوبار به جبهه رفت و امروز بنیاد صنعتی افتخار دارد که بیست و یک شهید و سه آزاده تقدیم دفاع از اسلام و آرمان های انقلاب نموده است.
سه کار بزرگ همایون
همایون در دوران پس از انقلاب سه کار ارزشمند انجام داد. اول آن که پرورشگاه صنعتی را از مصادره و تکه تکه شدن با چنگ و دندان نجات داد. دیگر آن که کارخانه«گلاب زهرا» را یک برند جهانی کرد و سوم آن که سهام خود از گلاب زهرا و دیگر ثروت و مایملک خود را به یتیمان بنیاد صنعتی بخشید و به همه دنیا دوستانی که به او ایراد می گرفتند، ثابت کرد که اگر راست می گویند، آن ها هم مثل او عمل کنند وگر نه اجازه دهند خدای تبارک و تعالی قاضی همه چیز باشد. قبل از همایون، همسرش شهین آواز رحیل سر داد و بهمن 1383 هنگامی که عازم بندرعباس و رسیدن نزد همسرش بود در تصادفی جان خود را از دست داد.
مردم لاله زار در مرگ این بانوی فداکار واقعاً عزادار شدند. همان مردمی که در ابتدای ورود این دو کارشکنی می کردند، اکنون فریاد می زدند که لاله زار مادر خود را از دست داده و یتیم شده است. زیرا او بود که کارگران و کشاورزان را در سهام کارخانه شریک کرد و امکاناتی در اختیار آن ها قرارداد که تا قبل از آن حتی اطلاعی از آن نداشتند. همایون «شهین» را در همان روستای لاله زار و در حاشیه گلزارهای گل سرخ دفن کرد و در کنارش هم جایی برای خودش اختصاص داد و اطرافش چهارستون ناتمام قرارداد و باید پذیرفت که نابغه کارآفرین حتما از ناتمامی این ستون ها فکر، فلسفه و ایده ای داشته که معانی خاصی دارند و ممکن نیست که معنایی نداشته باشند. سرانجام «مرد عجیب»، «اعجوبه»، «نابغه» و «کارآفرین» در صبح روز چهارم شهریور در حالی به سرای دوست شتافت که تا یک دقیقه قبل از مرگ نیز دست از تحقیقات علمی و تاریخی اش برنداشت و در حالی که چند جمله روی یک کاغذ کوچک برای دوستش «ایرج افشار» می نویسد و وی را به یک تحقیق تاریخی ارجاع و توجه می دهد، چشم از جهان فرو می بندد. ایرج افشار این تکه را در یادنامه همایون در مجله بخارا چاپ کرده و متاسفانه به علت سکرات موت معنای خاصی از آن مستفاد نمی شود؛ اما وجودش به خوبی نشان از دغدغه های همایون برای آیندگان دارد. روحش شاد.
