بایگانی مطالب برچسب: اسرائیل

روایت‌سازی و انسان‌زدایی

درباره موج افغانستانی‌ستیزی

مادرها اینجا با آسفالت کودکانشان را زنده نگه می‌دارند

«خانواده‌ام گرسنه‌اند. همسایه‌ها دارند می‌میرند. من باید این بی‌عدالتی‌ها را به اشتراک بگذارم؛ چون آنها باید دست از این کار بردارند.» این نوشته‌ای از «مصعب ابو توهه»، نویسنده و پژوهشگر فلسطینی، در مجله نیویورکر است. او در سراکیوز در ایالت نیویورک آمریکا زندگی می‌کند. از شب نقض آتش‌بس در غزه، بین ۱۷ و ۱۸ مارس ۲۰۲۵، ارتش اسرائیل اقدامات نظامی خود را تشدید کرده که براساس گزارش آنروا، آژانس امدادرسانی و کاریابی برای آوارگان فلسطینی در خاور نزدیک، ده‌ها هزار مورد تلفات، ویرانی زیرساخت‌های غیرنظامی و جابه‌جایی گسترده مشاهده شده است. درحالی‌که یکی از فرستادگان بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل، به واشنگتن رفته تا درباره آتش‌بس احتمالی گفت‌وگو کند، هواپیماها و تانک‌های اسرائیلی شمال و جنوب غزه را در هم می‌کوبد.

قهرمان ملی با جنگ آمد

تیر آرش اگر رها می‌شد، می‌خورد به «لیلا» که داشت پرتقال‌ها را یکی‌یکی از داخل پلاستیک بیرون می‌آورد. اسم آرش را که می‌شنود، با چشم‌های آبی‌اش به روبه‌رو و مجسمه‌ نگاه می‌کند و خرم‌آباد را به یاد می‌آورد: «اگر می‌خواهی درباره آرش بدانی، یک مجسمه از آن در میدانی در خرم‌آباد است. من اصالتاً خرم‌آبادی‌ام. پدربزرگ و مادربزرگم درواقع اهل آنجا بودند که حالا همه‌شان را از دست دادم.» پرتقال‌ها را با دقت روی هم می‌چیند: «روزی که این مجسمه را در میدان ونک نصب کردند، من اینجا بودم. بعدش جنگ شد. من جنگ را با چشم خودم اینجا دیدم.» لیلا سه روز نخوابیده بود و جنگ در سرش تکرار می‌شد. صدای انفجار صداوسیما را شنیده بود: «آن روز از شهرداری اینجا بودند و داشتند کارهای نصب مجسمه را انجام می‌دادند. آن لحظه به مجسمه نگاه کردم. فکر کردم با تمام مشکلاتی که مردم دارند، اگر دولت از آنها حمایت کند، ایران آدم‌های خوبی دارد.» او مثل خیلی‌های دیگر آرش کمانگیر را نشانه قدرت می‌داند. همان‌طورکه «دهقان محمدی»، مجسمه‌ساز، به «پیام ما» می‌گوید ساخت مجسمه آرش بسیاری را به وجد آورد و تصاویرش به‌عنوان یک نماد ملی در روزهای جنگ دست‌به‌دست شد.

میان ماندن و رفتن درنگ می‌کُشدم

جویندگان زندگی زیر آوار

در چندمین روز جنگ این اتفاق افتاد مهم نیست، مهم این است که اثرات شوم این موشک‌پرانی به زندگی مردم غیرنظامی هم رسیده ‌است. گویا شعاع نقطه‌زنی اسرائیل چندصدمتر اطراف هر نقطه را منفجر و منهدم کرده است. امدادگران هنوز هم در حال فعالیت میان آوارها هستند. یکی از امدادگران به «پیام ما» از خانواده‌ایی می‌گویند که به گواه همسایگان از ابتدای جنگ تهران را ترک نکردند و چراغ اتاق‌خوابشان تا پیش از انفجار روشن بوده ‌است: «از محوطه‌ای که قاعدتاً راهرو و درگاهی منزل باشد، وارد می‌شویم. جز تلی از خاک و آهن چیزی باقی نمانده‌ است. حجم خرابی و آوار، هرگونه امیدی را به زنده یافتن ساکنین خانه پلاک ۷ می‌خشکاند. یخچال از وسط تا شده‌ است. پس آشپزخانه آنجاست. طبق گفته همسایه، روبه‌روی آشپزخانه اتاق‌خواب ساکنین پلاک ۷ است. اما روبه‌روی یخچال فقط آوار است. جلوتر که می‌رویم، تکه‌پاره‌هایی از پتو و پارچه دیده می‌شود.» این جست‌وجو همچنان ادامه دارد. امدادگران می‌پرسیدند؟ «پس کجا هستند؟ مگر یک آپارتمان ۸۰متری چقدر فضا دارد که این زوج پیدا نمی‌شوند؟» با صدای مهیب سقوط شیئی سنگین به ‌خود می‌آییم و همگی بالای سرمان را نگاه می‌کنیم. آن شیء سنگین تخت دونفره‌ای بود که در اثر انفجار همچون اعلامیه به دیوار روبه‌رویی چسبیده بود و در اثر ریزش بقایای سقف، بر زمین افتاد. اجزای بدن زوج ساکن پلاک ۷ جای بین دیوار و تخت در اتاق‌خوابشان پخش‌ شده‌ بود.

صحنه پس از آتش‌بس

نهم تیر می‌شود؛ شش روز پس از روزی که آتش‌بس میان ایران و اسرائیل اعلام شد. شش روز است که آرام‌آرام زندگی به نظم پیشینش بازمی‌گردد و مردم به خانه‌ها و شهرهایشان بازگشته‌اند. هرچند که از جنگ، بی‌خانگی یا ازدست‌دادن عزیزی سهم برخی از آنها شده، با این‌همه، در میان ویرانی‌ها و ترس‌های باقیمانده، نشانه‌هایی از حیات دوباره دیده می‌شود. گالری‌ها و صحنه‌های تئاتر که چند روز پیش در خاموشی و اضطراب فرو رفته بودند، حالا دوباره کم‌کم به روزهای گذشته خود بازمی‌گردند و سینماها که در دوران جنگ ۱۲روزه هم فعال بودند، شاهد اکران فیلم‌های تازه می‌شوند. فرهنگ، بار دیگر خود را در دل خاکستر جای داده و آرام‌آرام جوانه می‌زند. بازگشایی تدریجی فعالیت‌های فرهنگی، از تمرین نمایش‌های نیمه‌تمام تا برگزاری نمایشگاه‌ها، نشانه‌ای است از اینکه هنر نیروی بازسازی است.

ادعایی که از اساس پوچ بود

|پیام ما| در روزهای پیش از حمله اسرائیل و آمریکا به سایت‌های هسته‌ای ایران، رافائل گروسی در سخنانی که رویترز در روز 20 ژوئن آنها را منتشر کرد، اعلام کرده بود: «اصفهان، محل یکی از بزرگ‌ترین تأسیسات هسته‌ای ایران، مکانی است که قرار بود یک مرکز غنی‌سازی اورانیوم در آن راه‌اندازی شود.»

بازگشت به خانه در بیم‌وامید

ساعت ۱۱ شب بود که به تهران رسیدند، دوستانشان را به خانه‌هایشان رساندند و وارد خیابان پاسداران شدند. چند کوچه پایین‌تر از بوستان نهم ترافیک شروع شد. مردم برای تماشا آمده بودند. با وجود تماس دوستان و اطلاع‌رسانی در مورد آنچه در این کوچه اتفاق افتاده بود مانیا باز هم شوکه شد. از دو خانه ویلایی سرکوچه تنها تلی از خاک و از ساختما‌ن‌های چندین طبقه اطراف آن‌ها، تنها اسکلتی به جا مانده بود. اسباب‌بازی فروشی سر کوچه دیگر آن نمای شاد همیشگی را نداشت، با وجود پاکسازی، کف خیابان پر از شیشه بود و برق می‌زد. همسرش حسین سر کوچه ماشین را پارک کرد تا ببینند چه بر سر همسایگان آمده است. مانیا مات و مبهوت به ساختمان‌ها نگاه می‌کرد. خانه‌ آنها در انتهای کوچه بود،‌ موج انفجار به شیشه‌های لابی رسیده و باعث فروریختن آنها شده بود. در تاریکی شب عکسی از ساختمان سر کوچه گرفت‌ و آن را در شبکه اجتماعی خود منتشر کرد. همان وقت یکی از آن سر دنیا پیامی برایش فرستاد که دلش را آتش زد. یکی از همان‌ها که رفته‌اند و منتظرند جان‌های عزیز دیگری هزینه بدهند تا دنیای آنها گلستان شود. تنها مانیا نبود که در برگشت به خانه شوکه شد، بسیاری پس از چند روز خروج از تهران،‌ با شهر دیگری مواجه شدند. بیش از این گروه، آنها که پیش از جنگ به دلایل مختلف به کشورهای دیگر سفر کرده بودند و در میانه جنگ با سختی فراوان خودشان را به تهران رساندند.