روایت یک دورهمی به مناسبت روز جهانی غذا

در این کوچه هیچ غریبه‌ای نیست





در این کوچه هیچ غریبه‌ای نیست

25 مهر 1405، 22:04

عصر جمعه است و کوچه صائب در تاریکی خیابان خارک می‌درخشد. از نور و صدای همهمه، «آسه‌خوری نون» را پیدا می‌کنم و به میز بزرگی با رومیزی سفید می‌رسم که آدم‌ها با میوه و شیرینی و انواع آش و غذا از خودشان پذیرایی می‌کنند. یک روز در سال، بیست‌وچهارم مهر و در روز جهانی غذا، «وحید غلامی» که در آسه‌خوری همیشه میزبان است، مهمان می‌شود و همسایه‌ها و دوستان، میزبان این روز و میز غذا.

این سنت که بیش از یک دهه سابقه دارد، آدم‌های غریبه را سر یک سفره کنار هم می‌نشاند. وحید می‌گوید این دور هم جمع شدن طعنه‌ای است به زندگی مدرن که بین آدم‌ها فاصله می‌اندازد.

او به یکی از اهالی توضیح می‌دهد که هر سال یک موضوع را برجسته می‌کنند و موضوع امسال «همبستگی» است. وحید توضیح می‌دهد که امسال همه در کنار هم می‌خواهند نشان دهند در این گرانی و تنگنای معیشت، کسانی هستند که این اتفاقات روی «باهم بودنشان» کمتر تأثیر می‌گذارد.

آسه‌خوری را نه می‌توان کافه دانست و نه اقامتگاه. پناهگاهی دور از وقایع اقتصادی و اجتماعی است، اما برای ورود به آن باید قوانینش را هم لحاظ کرد؛ قاعده‌هایی که همان ابتدا در نوشته‌ای کنار درِ ورودی به چشم می‌آیند: «تشریف‌فرمایی افراد ناآشنا با نون شایسته نیست، استعمال سیگار و ورود به مباحث سیاسی و اقتصادی جایز نیست، به‌کارگیری تلفن و هر ابزاری از این‌دست اندر میانه محفل، ناستوده است و…».

انگار نه انگار که این نقطه از شهر، در پایتختی است که حتی مردم در خانه‌هایشان هم باهم غریبه‌اند، چه رسد به همسایگی و محله‌محوری که هر روز در آن کمرنگ‌تر می‌شود.

یک روزِ سال در کوچه صائب خیابان خارک همه باهم آشنایند؛ غذا برایشان فرهنگی است که باید از آن پاسداری کنند و غذاخوردن، کاری که باید «باهم» انجام دهند. در بین گپ‌وگفت‌ها هیچ صحبتی از احتمال وقوع جنگ یا خبرهای سیاسی نیست. صحبت از غذاست. زن جوانی از یکی می‌پرسد: «از سالادی که من درست کردم خوردی؟»

ساعت ۸ شب شده است. بعضی‌ها از وحید تشکر می‌کنند و می‌روند. جابه‌جای پهنای کوچه آدم است؛ پیر و جوان، نشسته و ایستاده، باهم گپ می‌زنند. برنامه از ساعت ۶ شروع شده و تا ۱۰ شب، که درِ آسه‌خوری نون باز است، ادامه دارد. ماشین‌ها و موتورهایی که رد می‌شوند به روشنایی این تاریکی شب نگاهی می‌اندازند. این شاید تنها شبی باشد که هیچ همسایه‌ای از صدای همهمه و موسیقی و گپ‌وگفت‌ها شکایت نمی‌کند. میزبان و مهمان، اهالی شهرند.

 

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

بارِ سنگین زندگی

بارِ سنگین زندگی