مرثیه‌ای برای میراث تاریخی و طبیعی ایران

داریم تمام می‌شویم…





داریم تمام می‌شویم…

23 شهریور 1405، 21:59

از این خاک برخاسته‌ایم و در این خاک خواهیم خفت؛ پس بدهی داریم بر این آب و خاک و باید آن را در حد توان انجام داد.
محمدحسن سمسار

هر صبحی که بیدار می‌شویم، خبر تیشه‌ای تازه بر تن ضعیف و نحیف میراث فرهنگی و طبیعی ایران منتشر شده است.

روزی تخریب پادگان روس‌های سبزوار و دولتخانهٔ صفوی قزوین، روزی دیگر هیأت‌امنایی‌شدن حافظیه و سعدیه و گودبرداری در جوار ارگ کریم‌خانی شیراز، شبی شکار یوزی و خرسی و قطع درختی و حریقی در جنگلی، شبی دیگر مصادرهٔ آیین و سنتی و حراج نسخه‌ای خطی؛ و این ماجرا آن‌قدر شاهد مثال دارد که تمام این صفحه را پر خواهد کرد و شگفت آن‌که تمام هم نمی‌شود و نقطهٔ پایانی ندارد. همین تازه‌ترینش و مصداق آفتاب آمد دلیل آفتاب، همین دیروز صبح بود که خبری با این تیتر منتشر شد: «تخت جمشید معامله شد.» و حال، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

ماجرا اما این تخریب‌ها و آسیب‌ها نیست که آن هم هست، اما صرفاً صورت‌مسئله است. آن‌چه دل هر دغدغه‌مندی را به درد می‌آورد، بی‌تفاوتی همه‌مان است و این پرسش که هیچ معلوم است داریم با خودمان و تاریخ و فرهنگ و طبیعت‌مان چه می‌کنیم؟ همه‌اش این سطر احمد شاملو در ذهنم می‌چرخد که «هرگز کسی این‌گونه فجیع به کشتنِ خود برنخاسته بود.» جوری برایمان این نابودی فزاینده و روبه‌تزاید میراث تاریخی و طبیعی‌مان به خبری روزانه بدل شده که کک‌مان هم نمی‌گزد؛ اگر بحران هولناک اقتصادی نمی‌گذارد فکر و ذکرمان به چیز دیگری برود و برسد، اما هیچ هوش‌وحواسمان نیست که چنان‌چه همین‌طور پیش برود، تا چندی دیگر تمام می‌شویم و هیچِ هیچِ هیچ نخواهیم داشت برای آیندگان‌مان.

نگرانی تنها برای فعالان میراث فرهنگی و محیط‌زیست است که دیگر عادت کرده‌اند به این بدسگالی‌ها، و نیز خبرنگاران این حوزه‌ها که گزارشی و خبری و یادداشتی و مصاحبه‌ای منتشر می‌کنند و خلاص. انگار آن‌ها هم خسته و فرسوده شده‌اند و به این اخبار بد روزانه عادت کرده‌اند. جملگی‌مان گویی این‌طور شده‌ایم. خبرها را می‌خوانیم و رد می‌شویم و صرفاً سری به تأسف و تأثر و تحسر و تحیر تکان می‌دهیم.

می‌فهمم که در برابر مافیاهای نابرابر، خواه دولتی و خواه شخصی، هیچ‌یک یارای مقاومت و استقامت نداریم و تاب‌وتوانی در توشه‌مان نمانده و نیست، اما شما را به خدا، دردمان بگیرد. اگر دولت‌ها آخرین و آخرین و آخرین دل‌مشغولی‌شان میراث تاریخی و زبانی و آیینی و ادبی و طبیعی‌مان است و گاهی آدم فکری می‌شود که خود آنان بخشی از این جورچین مافیا هستند و جملگی مأموریت به نابودی یافته‌اند؛ و مالکان شخصی و خصوصی که مانند آن شیر انیمیشن ماداگاسکار، که هر گورخری را استیک می‌دید، هر خانهٔ تاریخی را برجی بلندمرتبه می‌بینند؛ و شکارچیانی که هر حیوانی و گیاهی را به‌مثابهٔ کالایی برای قاچاق می‌شمارند و می‌انگارند، چرا جملگی ما این‌قدر بی‌مهر و نامهربان شده‌ایم با تاریخ‌مان، فرهنگ‌مان و طبیعت‌مان؟

باری، این یادداشت مثنوی هفتاد من کاغذ است و از این مجال و مقال خارج. اگر همهٔ درختان قلم شوند و همهٔ دریاها جوهر، باز هم ناتوان خواهند بود برای روایت این قصهٔ پرغصه. مخلص کلام آن‌که اگر همین‌گونه و احتمالاً بیش از پیش تکاهل و تغافل بورزیم و به حفاظت و حراست قیام نکنیم، تمام خواهیم شد؛ تمامِ مطلق.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *