فاطمه باباخانی
روزنامهنگار
فاطمه باباخانی
4 تیر 1404
روایت ۳ شهر در روزهای جنگ
«مردم نهتنها از شیراز، بلکه از آباده و سایر شهرها خودشان را به پارک ملی بمو رساندند تا آتش را خاموش کنند. حتی برخی فرصت نکرده بودند یک بطری آب با خودشان بردارند. همه آمدند تا حریقی که بهواسطه حمله جنگندهها و پهپادها به جان بمو افتاده بود، خاموش شد.» اینها را «بهمن ایزدی»، فعال محیطزیست ساکن شیراز، میگوید. در تبریز بهگفته «بهرام تندران»، فعال محیطزیست و کوهنورد ساکن این شهر، مردم برنامه زمانبندی حملهها را میدانستند و خودشان را آماده میکردند. «ژیوار کرمی»، فعال گردشگری ساکن کرمانشاه، نیز از حملههای گاه و بیگاه میگوید و نگرانیهایی که بابت حفاظت از «طاقبستان» بهوجود آمد. بااینحال، بهگفته هر سه نفر بهخلاف تهران، زندگی در کرمانشاه، تبریز و شیراز جریان داشت و این شهرها خالی از سکنه نشدند یا جمعیتشان مشابه تهران محدود نشد.
فاطمه باباخانی
1 تیر 1404
خانه، پناهگاه اصفهانیها
«از خانه بیرون نمیروم؛ نه که دلم نخواهد، قبل از این سروصداها بیشتر وقتها بیرون از خانه بودم. بهندرت دوستانم را میبینم. هوا تاریکنشده در خانهام.» اینها صحبتهای «شروین» 13ساله ساکن اصفهان است. او تنها ساکن این شهر نیست که خانهنشین شده، بسیاری از نوجوانان اصفهانی این روزها را بیشتر در خانهاند، همچنان که بزرگسالان پس از انجام کارشان بهسرعت به خانه برمیگردند. «مرجان» یکی دیگر از اهالی این شهر است که از شبهای تاریک و ترسناک شهر میگوید و بلافاصله اضافه میکند «میدانم تهران اوضاع شما بدتر است.»
فاطمه باباخانی
27 خرداد 1404
تهران، تهران دوستداشتنی
فاطمه باباخانی
25 خرداد 1404
محیطزیست زیر سایه جنگ
این روزها چه جای سخن گفتن از حفاظت و محیطزیست! این عبارت را ممکن است خیلیها در ذهن داشته باشند. اما اتفاقاً در همین زمانه پرآشوب است که باید حواسمان به تنوعزیستی و محیطزیست کشورمان باشد، چراکه خساراتی که به آن وارد میشود، جبرانناپذیر است. مجموعه یادداشتی که میخوانید نظر سه حفاظتگر است. از «هوشنگ ضیایی»، پیشکسوت محیطزیست، گرفته تا «ایمان ابراهیمی» و «پوریا سپهوند»، حفاظتگران محیطزیست. هوشنگ ضیایی در یادداشت خود از تشکیل کارگروهی برای حفاظت توسط سازمان حفاظت محیطزیست میگوید و ایمان ابراهیمی از تبعات جنگ بر حفاظت. پوریا سپهوند هم نگرانیهای خود برای در حاشیه قرار گرفتن حفاظت را بیان کرده و مثالهایی در این باره آورده است. نباید یادمان برود که تنوعزیستی و محیطزیست ایران اهمیت دارد و باید از آن حفاظت کنیم؛ حتی در زمانه سخت.
فاطمه باباخانی
19 خرداد 1404
«سیهمار» هنوز جان میگیرد
زهرش را دوباره به دل مردم ریخته… زهر سیهمار در همین خرداد «اسامه بلوچی»، «سدیس بلوچی» و «میرخاتون بلوچی» را کشت. مردم بجوکان در بخش لاشار نیکشهر این شبها خواب ندارند. ترس در دل همهشان خزیده. یکی از اهالی روستای بجوکان میگوید: «خدا شاهد است از وقتی این اتفاق افتاده شبها نمیتوانم بخوابم. ساعت ۵ صبح خوابم برد. همهاش نور گوشیام روشن است. خانه ما امنیت ندارد، نه ماشین هست، نه آنتن موبایل. تا «چانف» ۱۵ کیلومتر جاده خاکی است و میلیونی از ما پول میگیرند تا به درمانگاه برسیم.» مردم روستا شبها تا صبح بیدارند، نقل ترس از خوابیدنشان را نمیتوانند به خبرنگاران مرکزنشین بگویند، آنها نمیتوانند فارسی صحبت کنند و خبرنگاران هم بلوچی نمیدانند! اینها گفتههای «زابد آهورانی» بهورز روستاست که صدای اهالی شده. در روستا وضع همه شبیه زابد است. بیدار ماندن، نور انداختن به اطراف و هر گوشه را گشتن!
فاطمه باباخانی
18 خرداد 1404
معمای توله خرس پردیسان
زمان گمشدن تولهخرس معلوم است، اما اینکه چطور گم شد، بعد از بیش از ۱۰ روز همچنان نامعلوم! گفته میشود تولهخرس را نیمههای شب پنجشنبه در محوطه پردیسان مشاهده کردهاند، آیا در قفس بهاشتباه باز بوده؟ کسی برای سرقت تولهخرس سیاه آمده و نصیبش تولهخرس قهوهای شده و بعد آنجا رهایش کرده؟ یا تولهخرس از دستش رها شده، سؤال دیگر اینکه یک تولهخرس گم شده یا دو تولهخرس؟ اینها را کسی نمیداند یا اگر میداند، هنوز به رسانهها درز پیدا نکرده! در این فضای مبهم پرسشهای دیگری هم مطرح میشود؛ چرا تولهخرس به تهران منتقل شد؟ چه کنیم تا تولهخرسهای دیگر به این وضعیت دچار نشوند؟ سرنوشت مراکز نگهداری منطقهای حیاتوحش چه شد؟
فاطمه باباخانی
18 خرداد 1404
خواهر غم شهادت برادر محیطبانش را تاب نیاورد
فاطمه باباخانی
16 خرداد 1404
کمین شکارچی غیرمجاز حوالی تنگه بیستم
خودش را مخبر جا زده بود، تماس گرفت و گفت شکارچی در حوالی تنگه بیستم است. هدایتالله دیدهبان نمیدانست دروغ میگوید. با همکارانش هماهنگ کرد و بهسمت تنگه راه افتاد. مخبر قلابی و دو نفر دیگر آنجا کمین کرده بودند. ماشین دیدهبان که رسید، شروع به شلیک کردند، نگذاشتند حتی پیاده شود. تیر به شیشه رسید و راحت از آن رد شد، از بدن دیدهبان اما بیرون نیامد، همانجا ماند و جان عزیزش را گرفت. جامعه محیطزیست که هنوز در سوگ یاسر مصدق بود، بار دیگر رخت عزا پوشید. از دست رفتن دیدهبانی که منطقه حفاظتشده «خائیز» را بهنام او میشناختند، موجی از واکنش را بههمراه داشت، اساتید دانشگاه، فعالان محیطزیست و مدیران سازمان حفاظت محیطزیست مطالب زیادی دراینباره نوشتند. «حمید ظهرابی»، معاون محیطزیست طبیعی سازمان حفاظت محیطزیست، یکی از آنها بود. «باید راهی پیدا کنیم تا مردم حیاتوحش را مال خودشان بدانند، باید منافع حفاظت با منافع مردم محلی همسو شود، اما چرا نمیشود؛ بیشک اولینش این است که بهقدر کافی در این راه نکوشیدهایم، از حرف و نقل این و آن ترسیدهایم. عافیتطلبی کردهایم، بهانهای هم نداریم، هرچه بگوییم عذر بدتر از گناه است.» «محمود قاسمپوری»، استاد دانشگاه تربیتمدرس، نیز در کنار متخلفان و شکارچیان غیرمجاز از کسانی نام برد که در راه حفاظت در مواردی سنگاندازی میکنند. «در دهه ۹۰ یک پروژه مطالعاتی ارزشمند با هدف کاهش درگیری بین شکارچی و محیطبان توسط همکاران ما در حال انجام بود. نتیجه؟ بهدلیل ورود یک دستگاه امنیتی و ضعف حراست وقت سازمان حفاظت محیطزیست ناتمام ماند!» در این پرونده نوشتههای سه نفر درباره سه کارشناس محیطزیست را منتشر میکنیم؛ «هوشنگ ضیایی» پیشکسوت محیطزیست، «بهمن ایزدی» کنشگر باسابقه محیطزیست و «بهزاد رئیسیان» دبیر کمیته آموزش انجمن جهانی ارزیابی. آنها هم مشابه حمید ظهرابی و محمود قاسمپوری از زوایای دیگری تلاش کردهاند به این موضوع بپردازند، از رویه استخدامی محیطبانان گرفته تا ضرورت کارگروهی برای باز شدن گره تعارض محیطزیست و جامعه محلی.
فاطمه باباخانی
10 خرداد 1404
سوختند تا زاگرس نسوزد
«مامان هیچی نیست»؛ البرز نیمخیز روی برانکارد نشسته بود، در آمبولانس را که جلوی بیمارستان گچساران باز کردند، رو به مادرش این جمله را گفت. بعد صورت سیاهشده از دود و سوختگیاش را به سمت خواهر چرخاند: «مامان را آرام کن، من مشکلی ندارم.» انگار آب سردی روی صدیقه ریختند، جانش آتش گرفت؛ مثل تن و بدن و ریه البرز که برای نجات زاگرس و بلوطهایش سوخته بودند. صدیقه نمیدانست چه بر سر ریه برادرش آمده، باید زمان میگذشت. چه آن روز در بیمارستان گچساران که شش ساعت بیهوده نگهشان داشتند و چه روزهایی که در بیمارستان یاسوج بود. یکییکی مسئولان آمدند، عکس گرفتند و رفتند تا اینکه یک روز پرستاری او را به گوشهای کشید و گفت اگر میخواهی برادرت زنده بماند، بفرستش اصفهان. صدیقه همه این روزها امیدوار بود زخمهای برادرش بهزودی خوب شوند و به خانه برگردند، در اصفهان فهمید که حضور هشتروزه البرز در عملیات اطفای حریق ریهاش را پر از دود بلوطهای آتشگرفته کرده است. البرز عصر جمعه ۳۰ خرداد تمام کرد؛ هر چند راه او ادامه یافت، همچنان که نامش! «مردم از شمال و جنوب با ما همدردی کردند، حتی بعضی از آنها که با من تماس گرفتند نمیتوانستند فارسی صحبت کنند. همه گفتند البرز را دوست داشتند. یکی بهنام البرز در منطقهای دورافتاده در چهارمحالوبختیاری مدرسه ساخت، یکی جهیزیه عروس و داماد را به یاد البرز تهیه کرد. قلههای زیادی را با خاطره او فتح کردند. اگر مردم نبودند، نمیدانم وضع ما چه میشد. افسوس میخورم که مدیران منابعطبیعی و محیطزیست قدر طبیعت را نمیدانند.» آتشسوزی در کوهستان زاگرس در سالهای اخیر جان ۲۱ نفر را گرفته، از این تعداد ۱۹ نفرشان داوطلبانه برای اطفای حریق رفته بودند. آنها پدر و پسر کسانی بودند که زندگیشان پس از سوختن این عزیزان، در آتش افتاده است.
فاطمه باباخانی
6 خرداد 1404
زنان حفاظتگر در رزمی بیپایان با نابرابریها
«سازمان حفاظت محیطزیست یکی از مردسالارترین نهادهای کشور است». این را «صفورا زواران حسینی» میگوید از همان نوجوانی یعنی در اواخر دهه ۷۰ درگیر مسئله محیطزیست بوده و بیش از ۲۰ سال است که در این حوزه فعالیت میکند. او در این سالها هم در مناطق تحت مدیریت سازمان محیطزیست کار کرده است و هم در مدارس و روستاهای حاشیه زیستگاه یوز! در این سه دهه ناچار بود هم درگیر رنگ لباس و اندازه مانتو باشد و هم اینکه چه ساعتی در مهمانسرا با همکاران مرد خود جلسه بگذارد، مبادا دیروقت باشد و بگویند «چرا تا ساعت ۱۱ شب با هم جلسه دارید؟» موضوع دیگری هم از نظر زواران محدودیتهایی را برای زنان ایجاد میکرد؛ قشر اجتماعی و اقتصادی! «درحالیکه ما در انجمنمان بیشتر وابسته به حملونقل عمومی بودیم، گروههای دیگر با خودروهای شخصی شاسیبلند راحتتر تردد میکردند. این تفاوتها بهشدت بر تجربه حضور ما در فیلد تأثیرگذار بود و باعث میشد دسترسی به موقعیتهای میدانی برای ما دشوارتر و دورتر باشد. نمیدانم چقدر بتوان این موضوع را بهصورت دقیق بیان کرد، اما قطعاً قشر اجتماعی و اقتصادی فرد و دسترسی به امکانات، نقش مهمی در تاریخ حضور زنان در فعالیتهای میدانی دارد.» زواران در سالهای اخیر از مناطق تحت مدیریت سازمان محیطزیست فاصله گرفته و درگیر آموزش در محیط شهری است. این روزها ذهنش به این مسئله مشغول شده است، «چرا تنها یک طبقه اقتصادی از آموزشهای مرتبط با طبیعت در شهرها بهرهمند میشوند؟»
فاطمه باباخانی
5 خرداد 1404
«هُماگ» تنها میسوزد
«در این ۵۰ سال آنقدر حواسمان در حفاظت به گونههای بزرگجثه بود که هم سایر گونهها فراموش شدند و هم زیستگاههایشان؛ نمونهاش هماگ!» این را «باربد صفایی مهرو»، دانشآموخته زیستگاهها و تنوعزیستی، میگوید. پنجشنبه اول خرداد آتش به جان منطقه حفاظتشده «هماگ» افتاد، از آن روز تاکنون کمتر کسی اخبار و تصاویر آن را در شبکههای اجتماعی به اشتراک گذاشته یا خبرهای آن را دنبال کرده است. چند نفر در جمع محیطزیستیها میدانند «هماگ» کجاست؟ و چه گونههایی دارد؟ درحالیکه بهگفته این خزندهشناس «بیراه نیست اگر بگویم هماگ از نظر ارزش حفاظتی حتی برتر از مناطقی مانند پارکهای ملی ارسباران و گلستان است».
فاطمه باباخانی
4 خرداد 1404
اقتصاد سیاسی علیه زندگی
اگر همه کشورها به این نتیجه برسند که باید مصرف سوختهای فسیلی را کاهش دهند، تبعات آن بر زندگی کارگرانی که در بخش سوختهای فسیلی فعالیت میکنند، چیست؟ آیا باید روی سازگاری با تغییراقلیم متمرکز شویم یا «کاهش انتشار»،؟ چرا سرمایهداری مانعی بر سر مقابله با گرمایش جهانی است؟ چه راهحلهایی را روی میز داریم؟ پرداختن به این پرسشها و موارد دیگر موضوع نشستی درباره تغییراقلیم با محوریت کتاب «بحران آبوهوایی و پیمان نوین سبز جهانی» نوشته «نوام چامسکی» و «رابرت پالین» بود. در این نشست که توسط انجمن علمی دانشجویی شهرسازی دانشگاه شهید بهشتی برگزار شد، «بهزاد ملکپور اصل» و «مهسا غفورینام» مترجمان این اثر و «محمدرضا جعفری» پژوهشگر تغییراقلیم سخنرانی کردند.
