بایگانی مطالب نشریه

تماشا

تئاتر “پل”
نویسنده: محمد رحمانیان
کارگردان ها: امین شجاعی – حمید نژادی
12 آبان لغایت 20 آذر
مجموعه فرهنگی هنری یادگاران صنعتی، پلاتو همایون

تئاتر

ماه در پیراهن
نویسنده : فارس باقری ( براساس طرحی از بابک دقیقی با عنوان “آدلاید”)
کارگردان : بابک دقیقی آبان و آذر 1394
کرمان، خیابان مطهری غربی، کوچه 25، خانه تئاتر موج نو

کاریکاتور

اسحاق جهانگیری: عده ای
امید مردم
را نشانه
گرفته‌اند

کارتون: صالح رزم حسینی

در حاشیه

مدیر پیکان اخراج والیبالیست ایرانی بخاطر رسوایی اخلاقی را رد کرد
برخی رسانه‌های برزیلی مدعی شدند بازیکن تیم والیبال پیکان بخاطر رسوایی اخلاقی از مسابقات باشگاه‌های جهان اخراج شده است. این خبر درحالی بازتاب زیادی داشته که هنوز پیکانی‌ها واکنشی به آن نداشته‌اند. به گزارش تابناک ورزشی، حضور تیم والیبال پیکان در مسابقات باشگاه های جهان در برزیل که کسب عنوان چهارمی این تیم همراه بود با یک رسوایی اخلاقی برای نماینده ایران همراه شد. سایت جهانی والیبال در خبری که صبح دیروز روی خروجی خود قرار داد از اخراج بازیکن سرشناس تیم والیبال پیکان از مسابقات بخاطر رسوایی اخلاقی پرده برداشت. براساس این گزارش، مسئولان برگزاری مسابقات در اتفاقی عجیب رای به اخراج «ر- ص» بازیکن تیم والیبال پیکان از جام باشگاه‌های جهان دادند. این بازیکن بخاطر آزار و اذیت جنسی یکی از پیشخدمت‌های هتل محل اقامت خود از مسابقات اخراج شد. گویا این اتفاق در آسانسور رخ داد که توسط دوربین ضبط شده و پس از بررسی توسط مسئولان، زمینه های اخراج این بازیکن را فراهم کرد. شیعی مدیرعامل پیکان اما با رد این خبر تاکید کرده که این بازیکن به خاطر درگیری با خدمتکاران و هل دادن یک خدمتکار زن و به خاطر شکایت آنها از محل مسابقات اخراج شده و بحث تعرض در کار نبوده است. رسانه های خارجی مدعی شده اند که فیلم تعرض این والیبالیست به خدمتکار زن در آسانسور وجود دارد.تیم والیبال پیکان در این مسابقات چهارم شد. سادا کروزیرو برزیل، زنیت کازان روسیه و یو پی س ان آرژانتین به ترتیب در رده های اول تا سوم قرار گرفتند.

حکم جالب یک قاضی بوشهری برای
دو مجرم جوان
حکم سه ‌ماه پاکسازی سواحل بوشهر در آخر هر هفته برای دو مجرم جوان آنها را ناخواسته در مسیر حفاظت از محیط زیست قرار داده است. به گزارش جام نیـوز، این دو جوان 20 ساله به اتهام برداشت غیرمجاز 20 کیلوگرم مرجان از آب‌های بوشهر به پرداخت 20 میلیون تومان جریمه نقدی محکوم شده بودند و این حکم در صورت تمکن نداشتن متهمان به حبس تبدیل می‌شد و هر دو جوان را روانه زندان می‌کرد. اما قاضی امین‌الله انصاری رئیس شعبه 104 کیفری 2 شهرستان بوشهر با تدبیر و هوشیاری و بررسی و ارزیابی وضعیت مالی دو متهم حکمی جایگزین برای آنها تعیین کرد که بر اساس آن هر دو پسر جوان به مدت سه ماه هر هفته در زمان شلوغی عصر جمعه به ساحل بوشهر انتقال می‌یابند و با نظارت کلانتری 12 شهرستان و نماینده حفاظت محیط زیست به پاکسازی ساحل خواهند پرداخت.

پست احسان خواجه امیری بعد از شایعه ممنوع الکار شدنش
احسان خواجه امیری با گذاشتن این پست در صفحه اینستاگرام خود به شایعات مربوط به ممنوع الکار شدنش خاتمه داد. احسان خواجه امیری در صفحه اینستاگرامش نوشت: از اونجایی که شایعه شده من ممنوع الکار شدم و باعث شده خیلی از شما عزیزان نگران شین مجبور شدم این پست و بزارم بگم خدا رو شکر من حالم خوبه و دارم به کارم با انرژی زیاد ادامه میدم این شایعه ها رو جدی نگیرید.

نمایشگاه هنری

نمایشگاه دست ساخته های هنرمندان
مرتصی بخردی، اوژن سیروسی، لیلا فرزانه،ل اله ثریا، میرمولاثریا،همایون برومندی ، مونا زند، اردشیر بافکار، ساره راه انجام و گروه lampino
زمان: 15 آبان ماه به مدت دو هفته
ساعت بازدید: 16 الی 19
مکان :رفسنجان – قاسم آباد حاجی، کوچه امام حسین20 درب دوم از راست گالری کویر

نمایشگاه

چهاردهمین نمایشگاه بزرگ کتاب کرمان
زمان : 16 الی 22 آبان ماه
ساعت بازدید : 10 صبح الی 8 شب
مکان: کیلومتر 8 اتوبان کرمان-باغین روبروی شهرک صنعتی شماره 2 (خضراء)، شرکت نمایشگاههای بین المللی جنوب شرق

این رابطه ها را با عشق اشتباه نگیرید

این رابطه ها را با عشق اشتباه نگیرید
شاید نه در خانه و نه در تمام سال‌هایی که پشت میز درس نشسته‌اید، هیچ کس این رازها را با شما در میان نگذاشته باشد. شاید وقتش باشد که باور کنیم برای شروع یک رابطه و به سرانجام رساندنش، واقعا به معلم و درس و کلاس نیاز داریم. باربارا دی آنجلیس یکی از کسانی است که تلاش می‌کند چیزهایی که خودش از زندگی و عاشق شدن یاد گرفته را با دیگران در میان بگذارد. چنین بهانه‌ای کافی است تا در این صفحه، بی‌سرانجام‌ترین رابطه‌های عاشقانه را برای‌تان معرفی کنیم.
بیشتر از او عاشق هستید؟
اگر به رابطه‌ای وارد شده‌اید که بیشتر از آنچه به شما عشق می‌ورزند، عشق خود را نثار فرد مقابل‌تان می‌کنید، سرنوشت خوبی در انتظار‌تان نخواهد بود. در چنین رابطه‌ای یکی از دو طرف از لحاظ روانی تعقیب‌کننده و دیگری تعقیب‌شونده است و هیچ وقت دو طرف، وضعیت برابری را در رابطه عاطفی‌شان تجربه نمی‌کنند.
بیشتر عاشق‌تان است؟
وقتی می‌گوییم در یک رابطه عاطفی باید موازنه احساسات برقرار باشد، منظورمان تنها این نیست که شما نباید عاشق‌تر از همسرتان باشید. اگر او هم بیشتر از آنچه شما دوستش دارید به شما عشق بورزد، این معادله به هم می‌خورد و رابطه‌تان آزار‌دهنده و ویرانگر می‌شود.
در رویاهای‌تان می‌سازیدش؟
وقتی همسرتان را به مجسمه‌ای بی‌عیب و نقص تبدیل می‌کنید و شیفته توانایی‌های بالقوه‌ای می‌شوید، باز هم رابطه‌تان را در معرض تهدید قرار می‌دهید. شما وقتی می‌توانید یک رابطه موفق را شکل دهید که عاشق او به همین شکل که هست باشید اما وقتی عاشق کسی می‌شوید که «می‌تواند باشد» یا «آرزو دارید باشد» کار را خراب می‌کنید.
فرشته نجات هستید؟
کسانی که به نجات دیگران معتاد هستند، به‌خاطر اعتمادی که به همسرشان دارند یا توانایی‌هایی که در او می‌بینند در کنارش نمی‌مانند؛ آنها تنها تصور می‌کنند که مسوول نجات همه افراد جهان هستند و ماموریت نجات دیگران را به عهده دارند.
معلم‌تان است؟
قرار نیست مردی که نقش همسرتان را دارد و در آینده قرار است پدر فرزندان‌تان باشد، معلم شما باشد. برای ساختن یک زندگی سالم، شما و همسرتان باید در یک مقام و مرتبه قرار داشته باشید و هیچ کدام‌تان خود را فرودست یا فرادست ندانید. وقتی یکی از شما دو نفر، خود را قدرتمند‌تر یا ضعیف‌تر ببیند، رابطه از مدار سلامت خارج می‌شود.
عاشق چشم و ابرویش هستید؟
زیبایی ظاهری، موقعیت خانوادگی، موقعیت شغلی یا حتی داشته‌های مالی نامزدتان باعث شده او را انتخاب کنید؟ پس وقتش است که از خود یک سوال مهم بپرسید؛ شما باید به این سوال جواب دهید که اگر این فرد این ویژگی را نداشت آیا همچنان برایم جذاب بود و می‌خواستم با او ازدواج کنم؟ اگر پاسخ‌تان به این سوال منفی است یا با تردید به آن جواب می‌دهید، معنایش این است که قرار است به رابطه‌ای وارد شوید که پیش از شروع، زمینه را برای شکست خوردنش فراهم کرده‌اید.
درد مشترک دارید؟
کم نیستند رابطه‌هایی که به‌خاطر درد مشترک شکل می‌گیرند. گاهی افراد در موقعیت‌هایی قرار می‌گیرند که به‌خاطر تفاهم‌های جزئی و کوچک احساس می‌کنند عاشق و دلباخته یکدیگر هستند. این افراد رابطه‌شان را براساس همین تفاهم‌های جزئی شکل می‌دهند و اگر موضوعی که دلیل پیوند‌شان شده برای‌شان اهمیت داشته باشد، به راحتی آن را با پیوندی عاشقانه و قوی اشتباه می‌گیرند.

معرفی برند «تیفانی اند کو»؛ ساعت‌های مچی

معرفی برند
«تیفانی اند کو»؛ ساعت‌های مچی
تیفانی اند کو «Tiffany & Co» که معمولأ با نام تیفانی شناخته می‌شود، شرکت کالای لوکس آمریکایی و چند ملیتی است که در زمینه طراحی، ساخت و فروش جواهرآلات، اعم از طلا، نقره و الماس، فعالیت می‌نماید. این شرکت در سال ۱۸۳۷ توسط چارلز لوئیس تیفانی، به‌عنوان مرکز فروش محصولات فانتزی و لوازم التحریر تاسیس شد و امروزه فروشنده طیف وسیعی از کالاها، لوازم و وسایل لوکس مانند طلا و جواهر، نقره استرلینگ، چینی آلات، کریستال، نوشت افزار، عطر، ساعت، لوازم جانبی و نیز برخی از کالاهای چرمی است.
آنها یک سبک جدید کشف کردند که برگرفته از هنر اروپا بود و در آداب و مذهب آن دوران ریشه داشت. موسس جوان، از سادگی و نظم موجود در طبیعت الهام گرفته بود که ثمره آن، نشان تیفانی شد. این نشان ابتدا در ظروف نقره پدیدار گشت که نخستین تولیدات شرکت محسوب می شدند و بعد ها به عنوان تامین کننده اصلی جواهرات و ساعت در آمریکا درخشیدند، عرصه ای که به اصلی ترین بستر بالندگی تیفانی مبدل شد. کارگاه نقره تیفانی اولین مدرسه طراحی در نوع خود بود و همین ویژگی باعث شد تا شخص چارلز لوئیس تیفانی ملقب به «معلم پیشرفت هنری» گردد.
بسیاری از این کالاها تحت نام تجاری تیفانی، در فروشگاه‌های تیفانی اند کو به ‌فروش می‌رسند و یا از طریق تجارت مستقیم، به ‌وسیله شرکت و بصورت ارسال پستی، توزیع می‌شوند. شهرت این شرکت، در بازار کالاهای لوکس، بیشتر برای کالاهای بخش الماس برند تیفانی می‌باشد و محصول ویژه آن حلقه‌های نامزدی تیفانی است.
شرکت تیفانی در سال ۲۰۱۳ در فهرست فوربز جهانی ۲۰۰۰ با ارزش بازار سرمایه ۸/۸ میلیارد دلار، در رتبه ۱۶۵۹ از بزرگترین شرکت‌های جهان قرار گرفت. دفتر مرکزی این شرکت در شهر نیویورک قرار دارد و بخشی از سهام آن در بازار بورس نیویورک معامله می‌شود. در این مطلب نگاهی می اندازیم به کلکسیون ساعت های برند تیفانی. ساعت های این برند به چند دسته طبقه بندی می شوند که ما نمونه هایی از آنها را در اینجا برایتان آورده ایم.
CT60
طراحی این ساعت ها در نیویورک و ساخت آن در سوئیس بوده است. این ساعت نه تنها طراحی ظریف و زیبا بلکه کیفیت بالایی نیز دارد. تمام استانداردهای برند تیفانی برای ساخت این مدل رعایت شده و مقاومت آن تا حدود 100 متر زیر آب است. این ساعت ها اتوماتیک هستند و تا 72 ساعت شارژ خود را نگه می دارند.
EAST WEST
این مدل ساعت استیل ضد زنگ، ظرافت و در عین حال جسارت خاصی را در طراحی خود به کار برده و به جای فرم عمودی، فرم افقی را برگزیده است. مقاومت آن در زیر آب نیز تا 30 متر می باشد.
COCKTAIL
برای طراحی این مدل ساعت از الماس های بسیاری استفاده شده است و طراحی آن به گونه ای است که هیچگاه از مد نمی افتد. طلای به کار رفته در این مدل لوکس 18 عیار است و تا 30 متر زیر آب نیز مقاومت دارد.
The Atlas
این مدل ساعت را می توانید هم با بند چرم و هم با بند استیل ضد زنگ آن خریداری کنید. مقاومت آن در زیر آب نیز تا 50 متر است.

چگونه عذرخواهی کنیم؟

چگونه عذرخواهی کنیم؟
ارتباط مناسب با دیگران داشتن منبعی سرشار از احساس آرامش در فرد به وجود می‌آورد، در حالی که درگیری و کشمکش موجب اضطراب فراوانی می‌شود که پیامدهای بدی به جا می‌گذارد. هنر عذرخواهی را بیاموزید. عذرخواهی صحیح و مناسب می‌تواند در اصلاح و محکم کردن روابط کمک و شما را از کشمکش‌های بیهوده و بی‌منطق دور کند. نکات زیر را به یاد داشته باشید، در هر شرایطی در هنگام عذرخواهی کردن به شما کمک می‌کنند.
راهنمایی‌های کلی:
1- پذیرفتن خطا: در نهایت مادرتان گلدان شکسته را خواهد دید و دوستتان فراموش کردن قرار را از یاد نخواهد برد. پس قدم اول برای هر عذرخواهی، پذیرفتن و اعتراف به اشتباه است.
2- هم‌اکنون انجامش بده: گفتن «متأسفم” همیشه آسان نیست. پس از مرتکب شدن اشتباهی فوراً عذرخواهی کنید، در این صورت ذهنتان مغشوش نمی‌شود و سوءتفاهم پیش نمی‌آید.
3- صادق باشید: واقعاً متأسفید؟ پس آن را ابراز کنید و به آن اعتقاد داشته باشید. یک عذرخواهی دروغین براحتی قابل تشخیص است زیرا اکثر افراد بازیگرهای خوبی نیستند و تظاهر کردن کار آسانی نیست.
4- حالت تدافعی به خود نگیرید: توهین کردن به افراد و انداختن تقصیر به گردن آنها حالت دفاعی خوبی نیست. از دلیل تراشیدن، سرزنش دیگران و عوض کردن بحث پرهیز کنید. توجیه کردن نوعی توضیح است، نه عذرخواهی.
5- بر روی زمان فعلی تمرکز کنید. به میان آوردن اختلافات و اشتباهات گذشته عادلانه نیست. نباید انتظار داشت که افراد درباره هرکاری که در گذشته به اشتباه انجام داده‌اند، معذرت‌خواهی کنند. به هر اتفاق به صورت مجزا نگاه کنید.
6- رها کنید: انجام اشتباه به معنی به آخر رسیدن دنیا نیست. خود را سرزنش نکنید، و سعی کنید آنچه انفاق افتاده را فراموش کنید و ببخشید. بخشیدن و بخشیده شدن به نفع ماست، زیرا بر اساس تحقیقات استرس را کاهش می‌دهد و باعث افزایش سلامتی می‌شود.
*راهنمایی برای شرایط خاص
خوب است که راهنمای بالا را در ذهن داشته باشید، اما در اینجا پیشنهاداتی برای شرایط خاص داریم : عذرخواهی در محل‌کار.
چگونه در محل‌کار عذرخواهی کنیم؟
حتی افراد محتاط نیز دچار اشتباه می‌شوند. چه حذف کردن ناخواسته‌ی یک ایمیل باشد، یا فراموش کردن جلسه، و یا یک اشتباه چشمگیر، همکاران و رئیستان شما را مسئول می‌دانند. بهترین راه این است که اشتباهات خود را قبول کنید و این نکات را بیاد داشته باشید.
چه کنیم: با رئیستان، زمانی که درگیر کاری نیست، بطور خصوصی صحبت کنید.
چه نکنیم: عذرخواهی خود را در یک جلسه عمومی، قبل از رویدادهای مهم و یا از طریق ایمیل مطرح نکنید.
چه کنیم: مسئولیت‌ پذیر باشید و حرفه‌ای عمل کنید.
چه نکنیم: افراد دیگر را سرزنش نکنید، از ناآگاهی به عنوان دلیل استفاده نکنید و روراست باشید.
چه کنیم: عذرخواهی را در قالب جملات مثبت ابراز کنید. عاشق کارتان هستید؟ به رئیستان بگویید. برای مثال: «از اینکه عضوی از این تیم هستم بسیار لذت می‌برم. ولی مرتکب اشتباهاتی شدم. اتفاقی که افتاد این بود که”
چه نکنیم: احساساتی عمل نکنید. تکرار جملات «احساس خیلی بدی دارم” یا «باورم نمیشه من این کارو کردم” دردی را دوا نمی‌کند.
چه کنیم: برای جبران اشتباه خود بیشتر کار کنید.
چه نکنیم: بطور پیوسته درباره تاسف خود صحبت نکنید. عمل کردن بهتر از حرف زدن است.

داعشی‌ها می‌خواستند سرم را ببرند

سرگذشت جوان ایرانی که در مرز یونان گرفتار تکفیری ها شد
داعشی‌ها می‌خواستند سرم را ببرند
حمید حاجی‌ پور
از چند قدمی مرگ برگشته. داعشی‌های نفوذی می‌خواستند سرش را بیخ تا بیخ ببرند. در مرز ترکیه – یونان گرفتار شد و معجزه‌آسا از مرگ گریخت. به قول خودش می‌خواسته زرنگی کند و قاطی آوارگان و پناهجویان سوریه‌ای به اروپا برود که…. بابک 28 ساله از پای مرگ برگشته و با یادآوری حوادث تلخی مثل مرگ آوارگان و بدرفتاری پلیس ترکیه و… که در طول مسیر مهاجرت به یونان برایش اتفاق افتاده رنگش مثل گچ سفید می‌شود. از بی‌غذایی و بی‌آبی و خوابیدن روی آسفالت در سرمای جانسوز بیابان می‌گوید و از اینکه چطور می‌خواسته‌اند قیمه قیمه‌اش کنند! یک ماه می‌شود از سفر پرخطرش برگشته، با کلی خواهش و اصرار که نامش را برای کسی فاش نمی‌کنیم و هویتش محفوظ می‌ماند و…قرار می‌گذاریم برای ساعت 11 صبح جلو مغازه‌ خودش. سر وقت حاضر می‌شوم. مغازه شال و روسری فروشی دارد با ویترینی جذاب البته برای خانم‌ها. جلوی در می‌ایستم تا سرش خلوت شود. مشتری‌هایش مدام در حال امتحان کردن شال و روسری هستند. پس از چند دقیقه اشاره می‌کند که آماده‌ام. کار را به شریکش می‌سپارد و می‌آید. اصرار می‌کند که به کافه‌ای برویم تا راحت‌تر گپ بزنیم اما دوست دارم قدم‌زنان برایم تعریف کند. این طور راحت‌ترم و کسی هم به حرفمان گوش نمی‌کند. می‌خواهم از همان ابتدای تصمیم‌گیری برای مهاجرت تا بازگشتش به خانه را تعریف کند.
مهاجرتی خطرناک همراه با پناهجویان سوری
«دایی‌ام در آلمان زندگی می‌کند، حدود 28 سالی می‌شود. هر وقت می‌آید ایران از وضعیت آنجا برایمان می‌گوید. راستش دوست داشتم یک روزی به اروپا بروم ولی چند ماه پیش که در اخبار دیدم آوارگان و مهاجران سوری از طریق ترکیه به اروپا می‌روند تصمیم گرفتم که خودم را به منطقه «ادرنه» – شهرمرزی نزدیک به یونان- برسانم و همراه آنان به یونان بروم.
موضوع را با یکی از دوستانم درمیان گذاشتم و قرار شد او هم مرا در این سفر همراهی کند. 3هزار دلار ردیف کردم و به شریکم گفتم که می‌خواهم به آلمان بروم و اگر برنگشتم حق شراکتم را بدهد به خانواده‌ام.
بعد از اینکه ساک و وسایلم را جمع و جور کردم راهی شدم به سوی استانبول. شهری زیبا و البته خیلی شلوغ، خیابان‌های استانبول پر از مسافران ایرانی، افغانی و سوریه‌‌ای بود.
چند روزی را در این شهر گذراندیم و قرار شد به شهر ادرنه برویم. پلیس تردد اتوبوس‌ها را به این شهر ممنوع کرده بود. چاره‌ای نداشتیم جز اینکه با تاکسی ادامه سفر بدهیم. با 250 دلار خودمان را رساندیم به شهر مرزی «کشان» که فکر کنم یک ساعت و نیم راه بود، حدود ساعت 6 عصر رسیدیم. به دنبال مسافرخانه‌ای می‌گشتیم که شب را آنجا بمانیم.
زبان ترکیه‌ای را خوب بلدم ولی با هرکس صحبت می‌کردم متوجه می‌شدند که ترکیه‌ای نیستم، به‌خاطر اینکه نمی‌توانستم با لهجه خودشان حرف بزنم. چند نفری از من پرسیدند اهل کجا هستی؟ اگر سوریه‌ای هستی هیچ کمکی نمی‌کنند و باید سریع آنجا را ترک کنیم ولی اگر ایرانی هستیم می‌توانند ما را از طریق رودخانه مرزی به یونان رد کنند.
آنجا هرکس قیمتی می‌داد از هزار تا 2 هزار دلار، راستش مانده بودیم قبول کنیم یا نه. به هر حال ما آمده بودیم که برویم. با یکی قول و قرار گذاشتیم که نفری 1500 دلار بگیرد و ما را بدون خطر از رودخانه کم عرض ولی خروشان و پر عمق رد کند.
تا جنگل نزدیک مرز راهی نبود و راه‌بلد اصرار می‌کرد که باید یک شب را در جنگل بمانیم. راستش در غربت اعتماد کردن کار بیجایی است. راه‌بلد چهره‌ غلط‌ اندازی داشت و ترسیدیم که برود و با چند نفر دیگر برگردد و چندهزار دلارمان را سرکیسه کند. به همین خاطر قبول نکردیم، همان شب تصمیم گرفتیم خودمان را به ادرنه برسانیم تا با مهاجران سوری به سمت مرز برویم. هیچ اتوبوس و «دون»ی حق رفتن به مناطق مرزی نداشت و البته پلیس می‌دانست کسانی که به‌سوی مرز می‌روند اهل این کشور نیستند و برای مهاجرت به اروپا آمده‌اند. دوباره تاکسی گرفتیم و به ادرنه رفتیم. 2ساعتی در راه بودیم تا اینکه به ترمینال رسیدیم. هوا خیلی سرد بود. شب را در همان ترمینال صبح کردیم. ساعت 9 صبح به‌سوی پلی یک کیلومتری که مرز بین یونان و ترکیه بود رفتیم ولی پلیس جلویمان را گرفت. راه بسیار کمی داشتیم تا یونان اما نشد.»
با حسرت می‌گوید‌ ای کاش پلیس اجازه خروج می‌داد تا این همه سختی و بدبختی نمی‌کشیدیم. بعد ادامه حرفش را می‌گیرد:
«به مأموران پلیس گفتیم ما گردشگر هستیم و می‌خواهیم برویم از پل بازدید کنیم ولی اصرارمان نتیجه‌ای نداد و دست آخر رفتیم و گفتیم که ایرانی هستیم و می‌خواهیم برویم یونان. آنها هم ما را سوار ماشین‌شان کردند و گفتند که بهتر است از مرز دیگری برویم چون آن طرف، مرزبانان یونانی ایستاده‌اند و به هرکس که غیرقانونی وارد خاک‌شان شود تیراندازی می‌کنند.
بعد با هم صحبت کردند و گفتند که مسیر خطرناک است و بهتر است برویم استانبول و برگردیم ایران. آنها ما را به ترمینال رساندند که برگردیم. توی ترمینال حدود 2 هزار سوری بودند که می‌خواستند پیاده بروند سمت یکی از مرزهایی که احتمال موفقیت برای رفتن به یونان زیاد بود. ما هم همراه ‌شان رفتیم. به دوستم گفتم که تو ترکیه‌ای بلد نیستی و من هم عربی؛ پس بهتر است ادای لال‌ها را دربیاوریم تا کسی متوجه نشود ما ایرانی هستیم. می‌دانستیم راه طولانی در پیش داریم. از قبل آجیل، شکلات، کاکائو و بیسکویت و نان داخل کوله‌هایمان گذاشته بودیم. همراه پناهجویان پیاده راه افتادیم و رفتیم. 3 شبانه روز توی راه بودیم. روزها راه می‌رفتیم و غروب هرکجا بودیم می‌ماندیم تا صبح. روزها خیلی گرم بود و شب‌ها هم خیلی سرد. زن و مرد و پیر و جوان و کودک شب‌ها کنارهم می‌خوابیدند تا با گرمای بدن همدیگر گرم بمانند و از سرما خشک نشوند.خبری از دستشویی و حمام و کمک مسئولان ترکیه‌ای هم نبود. جلو کاروان ما 3 اتوبوس خالی با چند ماشین پلیس بود تا ما را در کنترل خود داشته باشند.
بالاخره بعد از 3 روز رسیدیم به مرز. آنجا دسته دیگری پلیس ایستاده بودند و اجازه خروج نمی‌دادند و مدام می‌گفتند باید خودمان را به کمپی که 4 کیلومتر آنطرف‌تر هست برسانیم. مثل اینکه آنجا هم چند هزار نفری بودند که می‌خواستند در صورت اجازه اتحادیه اروپا وارد یونان شوند.
البته درصورتی که به آنها ملحق می‌شدیم کار برای من و دوستم سخت می‌شد چون که باید پاسپورت نشان می‌دادیم و به زبان عربی هم تسلط می‌داشتیم.
به هرحال پناهجویان قبول نکردند به آن کمپ بروند و اصرار داشتند که باید از این مرز خارج شوند. 4 روز آنجا ماندیم و در این چند روز سوری‌ها با شعار دادن یا برهنه شدن و حتی درگیری با پلیس می‌خواستند از مرز عبور کنند ولی تلاش‌شان نتیجه‌ای نداشت.
جیره آب و غذای من و دوستم تمام شد و هیچی نداشتیم برای خوردن. حتی خواهش‌های من از مأمور پلیس برای گرفتن یک بطری آب به جایی نرسید. می‌گفت دستور آمده به ما هیچ کمکی نکنند. با این وضعیت سخت که خیلی از مردم حال‌شان بد می‌شد و از حال می‌رفتند و کارشان به بیمارستان می‌کشید، دوستم تصمیم گرفت برگردد. حالش بد بود و تحمل این وضعیت برایش خیلی خیلی سخت بود و رفت.»
حرف‌هایمان به درازا کشیده بود و حواسمان نبود که دوبار خیابان را بالا و پایین کرده‌ایم. حالا به جلو مغازه‌اش رسیده‌ایم. بابک داخل مغازه می‌رود تا ببیند چه خبر است و بعد صدایم می‌کند که مشتری در مغازه نیست و بهتر است گپ‌مان را آنجا ادامه دهیم.
غـــافلگیر شدن از سوی داعشی‌های نفوذی
روی میز کلی روسری و شال ریخته که باید مرتب شود و تا بخورد و برود توی قفسه. او در حالی که یک به یک شال‌ها را مرتب می‌کند ادامه می‌دهد: «یک ساعت از رفتن دوستم نمی‌گذشت که از تشنگی توانی برایم نمانده بود. روی زمین دراز کشیده بودم که دیدم مردی بطری به ‌دست به آنهایی که حال‌شان خوب نیست جرعه جرعه آب می‌دهد. خودم را به او رساندم. بعد از اینکه جرعه‌ای آب خوردم و به طرف کوله پشتی‌ام برمی‌گشتم مردی با ریش بلند و سبیل تراشیده از من به عربی پرسید کجایی هستم، بعد با دستش خانه‌ای را روی هوا ترسیم کرد که وطنم کجاست؟ راستش از شدت ترس دست و پایم با آن حال نزارم می‌لرزید. خودم را به لال بودن زدم و روی هوا نقشه جمهوری آذربایجان را ترسیم کردم. چیزی نفهمید و مرا پیش 3 جوان که لال بودند، برد. آنها با ایما و اشاره از من سؤال کردند و من چون آشنایی با این علامت‌ها نداشتم نتوانستم جواب بدهم و لو رفتم که من لال نیستم. آن مرد با خشونت یقه‌ام را گرفت و سرم داد کشید. مدام می‌گفت ایرانی، ایرانی؟ من می‌گفتم نه آذربایجانی آذربایجانی! با شنیدن صدای مرد عرب 20- 30 مرد عرب‌زبان که قیافه‌شان خوفناک بود دورم جمع شدند.
آنها را در طول مسیر بارها دیده‌بودم، زن و بچه‌ای همراهشان نبود. به ترکی گفتم که می‌خواهم به اروپا بروم. یکی از آنها که ترکیه‌ای بلد بود از من پاسپورتم را خواست و من به دروغ گفتم، ندارم. بعد ادامه داد که اگر پاسپورتی از داخل کوله‌ام پیدا کند مرا برهنه خواهد کرد و سرم را خواهد برید، چاره‌ای جز گفتن حقیقت نداشتم. گذرنامه را از داخل جیب جلویی کوله درآوردم و تحویلش دادم. وقتی برایشان مشخص شد ایرانی‌ام سر و صدایی بلند شد که کم مانده بود سکته کنم. پیش خودم گفتم بابک، کارت تمام است و چند دقیقه دیگر سرت را بیخ تا بیخ گوش‌ات می‌برند. در همان چند لحظه‌ به گذشته‌ام، به آینده‌ای که پیش خودم همیشه تصور می‌کردم، به پدر و مادر و خانواده‌ام که مرا دیگر نخواهند دید فکر می‌کردم که مرد سوری پرسید می‌دانی ما سلفی هستیم؟
با شنیدن سلفی برق از سرم پرید و مطمئن شدم که کارم تمام تمام است. گفتم نه به‌خدا. من 4 شبانه ‌روز می‌شود که با شما می‌آیم تا به یونان و از آنجا پیش دایی‌ام به آلمان بروم. گفت دروغ ‌می‌گویی و تو نفوذی نیرو‌های اطلاعاتی هستی! به بغض افتادم و گفتم نه من مهاجرم و می‌خواهم برای ادامه زندگی به اروپا بروم.»
بابک حرف‌هایش را قطع می‌کند و آب می‌نوشد و می‌نشیند روی چهارپایه و عرق سردی را که روی پیشانیش نشسته پاک می‌کند. انگار هنوز هم یادآوری این خاطرات برایش آزاردهنده است و ترسناک.
نجات از دست تکفیری‌ها
«بین مردهای سوری که قیافه‌شان به داعشی‌ها شبیه بود بحث شده بود و حرف‌هایی مثل ذبح، اعدام، قطع رأس و…می‌زدند که نفسم را به شماره‌انداخت. مردی که ترکیه‌ای بلد بود به من گفت این چند نفر داعشی هستند و برای نفوذ به اروپا می‌روند و تصمیم دارند تو را بکشند.
کمی عقب‌تر بایست تا ببینم می‌توانم نجاتت بدهم یا نه؟ آرام آرام خودم را عقب کشاندم ولی در آن بیابان مگر راه فراری بود؟ پلیس هم فاصله زیادی با ما داشت و کاری هم از دست‌شان برنمی‌آمد.
مرد سوری آن جمعیت را همراه خود چند ده متری آن طرف‌تر برد و مشغول صحبت با آنها شد. پس از چند دقیقه معلوم شد اختلاف دارند و باهم دعوا می‌کنند به حدی که دست به یقه شدند.
هراز گاهی با غضب به من نگاه می‌کردند و هر نگاه آنها چند کیلو از وزنم را کم می‌کرد. انگار یک پادگان سرباز توی دلم رژه می‌رفتند. بعد از 10 دقیقه طرفم آمد و با خشم و عصبانیت گفت شانس آورده‌ام. گفت مردان داعشی می‌خواستند مرا به قتل برسانند و او آنها را متقاعد کرده که این کار باعث می‌شود پلیس به داعشی بودن آنها شک کند. پاسپورتم را به طرفم پرت کرد و گفت بدو تا جایی که می‌توانی، چون این جماعت دست‌بردار نیستند و هر فرصتی به‌دست بیاورند حتماً تو را خواهند کشت. پاسپورتم را برداشتم و در حالی که نگاهم به نگاه داعشی‌ها بود فقط دویدم. فکر کنم یک‌ساعتی از ترس ‌دویدم. از شانس بد ماشینی هم رد نمی‌شد که سوارم کند. چند ساعتی پیاده‌روی کردم تا اینکه صدای ماشینی شنیدم. تشنگی امانم را بریده بود و اگر در جاده می‌ماندم حتماً خوراک گرگ‌ها می‌شدم. وقتی نور ماشین را در سیاهی شب دیدم وسط جاده ایستادم تا راننده توقف کند که همین کار را هم کرد. ماشین هلال احمر ادرنه بود.
با زبان ترکی از آنها خواهش کردم مرا هم به شهرشان ببرند. وقتی به من آب دادند و کمی جان گرفتم توضیح دادم که چه بلایی سرم آمده است.راننده و تیم پزشکی از تعجب شاخ درآورده بودند که خدا به من رحم کرده که کشته نشده‌ام چون جسدهای زیادی را در این چندماه پیدا کرده‌اند که در این مسیر به قتل رسیده‌بودند.»
امتحان شانس این بار از دریا
وقتی به ترمینال رسیدم از آنجا با 40 دلار رفتم استانبول. یکی دو روز ماندم و استراحت کردم. توی هتل به سرم زدم؛ این بار از دریا بروم. با خودم گفتم من که تا اینجا آمده‌ام و تا چند قدمی مرگ هم رفته‌ام، حالا یک‌بار هم دریا را انتخاب کنم.
فردا رفتم مرکز شهر. جمعیت زیاد بود. بیشتر از خود مردم استانبول، افغانی‌ها و سوری‌ها بودند. البته ایرانی‌ها را هم می‌شد پیدا کرد. 100 تا قاچاقچی و مسافرپران جلو آدم را می‌گرفتند که حاضرند شما را به اروپا ببرند.
بعضی از آنها ادعا می‌کردند با 6هزار دلار و با جعل پاسپورت آن هم تضمینی، مسافران را هوایی به اروپا می‌فرستند. بعضی هم با قایق‌های لاستیکی بزرگ موتوردار نفری 1500 دلار می‌گرفتند وم سافران را به یکی از ساحل‌های یونان می‌بردند که این کار با آب مواج و سردی که دریا داشت ریسکش زیاد بود و پشیمان شدم. البته اخبار ترکیه نشان می‌داد، برخی از این قایق‌ها که بیشتر از ظرفیت مهاجر سوار کرده بودند یا به‌خاطر طوفان در دریا غرق شده‌اند. من چاره‌ای نداشتم جز برگشت به خانه.
– پشیمانی از بازگشت؟
نه، ولی دوست داشتم می‌رفتم.
– چقدر درس خوانده‌ای؟
فارغ‌التحصیل رشته برق هواپیما هستم.
– پس چرا در رشته خودت کار نمی‌کنی؟
در جوابم می‌خندد.
– درآمد شال و روسری چطور است؟
برای این 9 متر مغازه ماهی چند میلیون تومان کرایه می‌دهم. ته درآمدمان چقدر می‌خواهد بشود که آن هم تقسیم بر 2 شود!
– هنوز دوست داری مهاجرت کنی؟
بله. اگر فرصت پیدا کنم.
– با داعشی‌ها؟
خدا نکند، آن دفعه هم ناخواسته با آنها همسفر شده بودم. خدا رحم کرد که زنده ماندم، مدیون دعاهای مادرم هستم.

کتاب صوتی گزیده‌ای از شعر جهان

کتاب صوتی گزیده‌ای
از شعر جهان
کتاب صوتی «ایستگاه قطار سانتا ایرنه» شامل گزیده‌ای از شعر جهان به انتخاب و روایت علی‌اکبر گودرزی‌ طائمه به بازار آمده است. این مجموعه شامل شعرهایی از برتولت برشت، خورخه لوئیس بورخس، پابلو نرودا، ولادیمیر مایاکوفسکی، آنتونین بارتوشک، سالواتوره کوازی مودو، جوزپه انگارتی، آنا آخماتوا، آلدو پالاتسکی، امبرتو سابا، ولادیمیر هولان، کنستانتین کاو افی، چزاره پاوزه، پل سلان و… است.
شعری از این مجموعه سروده خورخه لوئیس بورخس: «خاطرم سرشار باد از یاد خیابانی خاکی با دیوارهای کوتاه و سواری بالابلند که سپیده را از خود سرشار می‌کند با شنلی ژنده و بلند. در یکی از روزهای ملالت‌بار در روزی بی‌تاریخ خاطرم سرشار باد از یاد مادرم که به صبح می‌نگرد در ایستگاه قطار سانتا ایرنه.»
شعرهای کتاب صوتی «ایستگاه قطار سانتا ایرنه» را حسن تهرانی ترجمه کرده است. مجموعه نخست این کتاب گویا با قیمت 10 هزار تومان عرضه شده است.

ایده گرفتن برنده نوبل از شاهنامه

ایده گرفتن برنده نوبل از شاهنامه
مشهورترین نویسنده امروز ترکیه از فرار و فرودهای زندگی‌اش می‌گوید، از این‌که هنوز محافظ شخصی دارد و در خیابان‌های استانبول قدم می‌زند و برای نوشتن رمان جدیدش ایده می‌گیرد. «گاردین» اخیرا گفت‌وگویی با اورهان پاموک رمان‌نویس ترک برنده نوبل ادبیات سال 2006 منتشر کرده که در آن به الهام گرفتن او از «شاهنامه»، حماسه ماندگار فردوسی و داستان «شاه اودیپ» سوفوکل اشاره شده است. «بیگانگی در ذهنم» نام جدیدترین رمان پاموک است که نگارش آن شش سال زمان برده. این اثر 44 فصل دارد و زندگی «مولود» فروشنده‌ای خیابانی را روایت می‌کند. شاهد سیر تغییر و تحولات در همسایگی خود هستند. شخصیت اصلی داستان جدید پاموک در اقتصاد چندان موفق نمی‌شود و خانه‌ای اجاره می‌کند و به فروش بستنی، مرغ، برنج و … و در پایان نوشیدنی می‌پردازد. اورهان پاموک سال 1952 در خانواده‌ای ثروتمند به دنیا آمد. او در یکی از کالج‌های آمریکایی استانبول تحصیل کرد و عمیقا دوست داشت نقاش شود. ابتدا به سراغ رشته معماری رفت، اما اوایل قرن بیستم این رشته را ترک کرد و به نویسندگی روی آورد .