«پیام ما» مسیر شش‌دهه‌ای کشاورزی «ایران» از «اصلاحات ارضی» تا یکپارچه‌سازی تولید را بررسی می‌کند

نظام‌های بهره‌برداری، حلقه نادیده کشاورزی

« اصلاحات ارضی»، کشاورزان را مالک زمین کرد، اما پراکندگی اراضی و ضعف مدیریت، تولید را پرهزینه ساخت اکنون حفظ مالکیت فردی و تجمیع بهره‌برداری، راهی برای افزایش بهره‌وری و تقویت امنیت غذایی است





نظام‌های بهره‌برداری، حلقه نادیده کشاورزی

14 شهریور 1405، 21:58

اصلاحات ارضی، کشاورز ایرانی را از رعیت به مالک تبدیل کرد، اما یک مسئله حل‌نشده باقی ماند: چگونه می‌توان در زمین‌های کوچک و پراکنده، تولیدی اقتصادی داشت؟ شش دهه بعد، پاسخ این پرسش هنوز میان تداوم خرده‌مالکی و الگوهایی چون تعاونی‌ها، شرکت‌های سهامی زراعی و کشت‌وصنعت‌ها جست‌وجو می‌شود. اگر اقتصاد روستا را فقط با میزان درآمد و قدرت خرید خانوار روستایی بسنجیم، بخشی از واقعیت را ندیده‌ایم. روستا تنها محل زندگی چند خانوار نیست و زمین نیز فقط یک سرمایه نیست؛ کارخانه‌ای است که باید برای کشور غذا تولید کند. ممکن است درآمد یک خانوار روستایی از مسیرهای غیرمرتبط با کشاورزی افزایش پیدا کند، اما اگر ساختار بهره‌برداری از زمین، آب، سرمایه، نیروی انسانی و فناوری به شکلی باشد که تولید را کم‌رمق و پرهزینه کند، مسئله دیگر فقط معیشت خانوار نیست. پای امنیت غذایی یک کشور به میان می‌آید. شاید به همین دلیل است که برای فهم بخشی از مشکلات امروز کشاورزی «ایران»، باید به بیش از شش دهه قبل برگشت؛ به روزهایی که اصلاحات ارضی، ساختار مالکیت زمین را دگرگون کرد و یکی از بزرگ‌ترین تغییرات اجتماعی تاریخ معاصر «ایران» را در روستاها رقم زد.

وقتی رعیت مالک شد

در آغاز دهه ۱۳۴۰، بخش بزرگی از روستاهای «ایران» همچنان بر مناسبات ارباب ـ رعیتی استوار بود. منابع تاریخی از ساختاری سخن می‌گویند که در آن، بخش بزرگی از روستاییان یا زارعان سهم‌بر و مستأجر بودند یا اساساً مالکیتی بر زمین نداشتند. در مقابل، بخش قابل‌توجهی از زمین در اختیار مالکان بزرگ قرار داشت.

اصلاحات ارضی در چنین شرایطی آغاز شد. در مراحل مختلف، زمین‌های مالکان بزرگ خریداری یا مشمول مقررات اصلاحات قرار گرفت و میان زارعان توزیع شد. برآوردهای پژوهشی، دامنه این انتقال را حدود ۶ تا ۷ میلیون هکتار و شمار بهره‌مندان را نزدیک به دو میلیون زارع برآورد کرده‌اند؛ هرچند درباره میزان دقیق زمین و تعداد بهره‌مندان، در منابع مختلف اختلاف وجود دارد.

از این منظر، اصلاحات ارضی را نمی‌توان اتفاقی کوچک یا صرفاً اداری دانست. مناسباتی که در آن کشاورز عمدتاً نیروی کار روی زمین دیگری بود، جای خود را به مالکیت دهقانی و خرده‌مالکی داد.

اما مالک‌شدن کشاورز پایان مسئله نبود. در واقع، اصلاحات ارضی یک سؤال تازه را پیش روی سیاست‌گذار گذاشت: حالا که زمین به کشاورز رسیده، این زمین قرار است چگونه و با چه مقیاسی تولید کند؟

این پرسش مهم بود، چون مالکیت زمین و بهره‌برداری اقتصادی از زمین یک چیز نیستند. در مرحله نخست اصلاحات ارضی، ساختار سازمانی بهره‌برداری از زمین تا حد زیادی دست‌نخورده باقی ماند. با گذشت زمان نیز تعداد زیادی از کشاورزان در واحدهای کوچک قرار گرفتند؛ واحدهایی که در بسیاری از موارد، سرمایه کافی، دسترسی مناسب به نهاده، قدرت چانه‌زنی، امکان مکانیزاسیون و مدیریت حرفه‌ای نداشتند. این کشاورزان که سال‌ها روی زمین‌های اربابی کار می‌کردند، با روش‌های مدیریت، تأمین نهاده ارزان یا ارتباط مؤثر با بازار برای فروش محصول خود به قیمت مناسب نیز بیگانه بودند.

در واقع، اصلاحات ارضی مسئله «چه کسی مالک زمین است؟» را تا حد زیادی تغییر داد، اما مسئله «چه کسی و با چه سازمانی زمین را اقتصادی اداره کند؟» همچنان باقی ماند.

از ارباب به خرده‌مالک

اینجا همان نقطه‌ای است که مفهوم «نظام بهره‌برداری» اهمیت پیدا می‌کند.
«سیامک جلیلوند»، مدیرکل دفتر نظام‌های بهره‌برداری وزارت جهاد کشاورزی، نظام بهره‌برداری را رابطه‌ای میان «منابع تولید» و «عوامل تولید» می‌داند؛ یعنی اینکه آب، خاک و زمین چگونه با نیروی انسانی، سرمایه، ماشین‌آلات و نهاده کنار هم قرار بگیرند تا بیشترین بهره‌وری حاصل شود. او تأکید دارد که نظام بهره‌برداری صرفاً یک ساختار اقتصادی نیست، بلکه یک سازمان اقتصادی و اجتماعی است و بدون شناخت جامعه، فرهنگ و شرایط محلی نمی‌توان برای آن نسخه واحدی پیچید.اگر این تعریف را مبنا قرار دهیم، اصلاحات ارضی نظام بهره‌برداری باشد، آغاز دوره‌ای از جست‌وجو برای یافتن نظامی جدید بود.

بیش از آنکه پایان یک نخستین و گسترده‌ترین شکل، خرده‌مالکی و کشاورزی خانوادگی بود. مزیت این مدل روشن بود: کشاورز مالک زمین خود شد، انگیزه مستقیم برای تولید داشت و استقلال اقتصادی و اجتماعی او افزایش یافت. اما همین مدل در مقیاس کوچک با محدودیت‌هایی روبه‌رو بود. کشاورزی یک فعالیت زنجیره‌ای است و زمین کوچک به‌تنهایی نمی‌تواند همه نیازهای آن را پاسخ دهد. خرید نهاده، استفاده از ماشین‌آلات، مدیریت آب، دسترسی به بازار و فروش محصول، همه به مقیاس نیاز دارند.

در چنین شرایطی، اگر هر کشاورز بخواهد همه این کارها را به‌تنهایی انجام دهد، هزینه بالا می‌رود و قدرت چانه‌زنی پایین می‌آید. این وضعیت باعث شد کشاورزی برای مالکان تازه، غیراقتصادی و چالش‌برانگیز شود و انگیزه فرزندان این کشاورزان برای ادامه کشت‌وکار روی زمین پدری کاهش یابد.

پس راه‌حل بعدی از دل یک ایده ساده بیرون آمد: مالکیت می‌تواند فردی بماند، اما بعضی از فعالیت‌ها باید جمعی شوند.

تعاونی؛ بازگرداندن «با هم بودن» به روستا

تعاونی‌های روستایی یکی از پاسخ‌های اولیه به این مسئله بودند. تعاونی قرار نبود زمین را از کشاورز بگیرد؛ قرار بود بخشی از خدماتی را که یک کشاورز کوچک به‌تنهایی نمی‌تواند با صرفه اقتصادی انجام دهد، جمعی کند.

تأمین نهاده، خدمات، ماشین‌آلات و برخی امور مربوط به تولید و فروش، در این ساختار می‌توانست با تجمیع تقاضای کشاورزان، ارزان‌تر و مؤثرتر انجام شود.
اما تعاونی‌های روستایی نیز با محدودیت‌هایی مواجه شدند. گسترش سریع آن‌ها الزاماً به‌معنای ایجاد سازمان‌های اقتصادی قدرتمند نبود. برخی تعاونی‌ها کوچک بودند و وابستگی قابل‌توجهی به ساختار دولتی داشتند. همین مسئله توان آن‌ها را برای تبدیل‌شدن به یک بنگاه اقتصادی مستقل محدود می‌کرد.

از اینجا، سیاست‌گذار به‌سمت مدل‌های دیگری رفت که قرار بود علاوه بر خدمات، خود عملیات تولید را نیز یکپارچه کنند.

شرکت سهامی زراعی؛ مالکیت برای مردم، مدیریت برای یک واحد

در سال ۱۳۴۶، شرکت‌های سهامی زراعی وارد صحنه شدند. ایده اصلی این بود که زمین‌های کشاورزان در یک مجموعه بزرگ‌تر قرار گیرد و تولید از حالت قطعات پراکنده به یک واحد مدیریتی و اقتصادی بزرگ‌تر منتقل شود؛ در عین حال، کشاورزان سهام‌دار شرکت باقی بمانند.

این مدل قرار بود تناقض میان «مالکیت کشاورز» و «مقیاس اقتصادی تولید» را حل کند.

به‌جای اینکه هر کشاورز دو یا سه هکتار زمین خود را جداگانه شخم بزند، آبیاری کند، محصولش را برداشت کند و برای فروش آن مذاکره کند، زمین‌ها در قالب یک واحد بزرگ‌تر مدیریت می‌شدند. کشاورز نیز متناسب با زمین خود سهم دریافت می‌کرد و در صورت تمایل، برای شرکت کار می‌کرد.

در این قالب، کشاورز امکان فروش زمین خود را نداشت و زمین نیز به ارث نمی‌رسید؛ بلکه می‌توانست سهام خود را به فروش بگذارد یا آن را در قالب ارث تقسیم کند. این الگو، روشی بسیار کارآمد برای ممانعت از خردشدن اراضی بود.

در اینجا برای نخستین‌بار تلاش شد مسئله بهره‌وری، مکانیزاسیون و مدیریت یکپارچه در مقیاس وسیع‌تر حل شود.

نتیجه نیز در همه موارد منفی نبود. پیش از انقلاب، ده‌ها شرکت سهامی زراعی ایجاد شد و در برخی از آن‌ها یکپارچه‌سازی زمین، مدیریت آب، مکانیزاسیون و افزایش بهره‌وری تجربه شد. «جلیلوند» نیز چهار شرکت باقی‌مانده از آن دوره را نمونه‌هایی می‌داند که توانسته‌اند در طول دهه‌ها به فعالیت ادامه دهند و حتی زنجیره‌ای از تولید، دامپروری، صنایع تبدیلی و فرآوری را در خود ایجاد کنند.

اما این مدل یک مشکل بزرگ داشت: مشارکت واقعی کشاورزان.

بخشی از شرکت‌های سهامی زراعی با دخالت و فشار دولت شکل گرفته بودند. کشاورزانی که در نتیجه اصلاحات ارضی صاحب زمین شده بودند، تمایلی به واگذاری مدیریت آن نداشتند. همین سابقه باعث شد پس از انقلاب، بسیاری از آن‌ها با این نگاه که ساختارشان محصول اجبار حکومت گذشته بوده است، منحل شوند. چهار شرکت باقی‌مانده، به گفته او، شرکت‌هایی بودند که در برابر انحلال مقاومت کردند، به فعالیت خود ادامه دادند و درحال‌حاضر نیز با بهره‌وری و سود بالا مشغول فعالیت هستند.

این تجربه یک درس مهم داشت: حتی اگر یک مدل اقتصادی روی کاغذ موفق باشد، بدون رضایت و مشارکت جامعه محلی پایدار نمی‌ماند.

تعاونی تولید؛ حد فاصل خرده‌مالکی و یکپارچگی

در همین مسیر، تعاونی‌های «تولید» روستایی اهمیت پیدا کردند. قانون تعاونی‌کردن تولید و یکپارچه‌شدن اراضی در سال ۱۳۴۹، اساساً به‌دنبال این بود که کشاورزان بتوانند ضمن حفظ مالکیت، قطعات خود را برای عملیات تولیدی یکپارچه کنند.

این مدل از یک جهت هوشمندانه بود: قرار نبود کشاورز مالکیت زمینش را از دست بدهد؛ قرار بود هزینه‌های تولید و عملیات مشترک شوند.
امروز نیز براساس گفته مدیرکل دفتر نظام‌های بهره‌برداری، حدود ۱۵۸۳ تعاونی تولید در کشور فعال‌اند و نزدیک به ۳۰۰ تعاونی به‌سمت یکجاکِشتی رفته‌اند. در یکجاکِشتی، کشاورزان همچنان مالک زمین‌های خود هستند، اما عملیات تولید در سطح بزرگ‌تری برنامه‌ریزی می‌شود.
این تفاوت مهم است: یکپارچه‌سازی لزوماً به‌معنای یکسان‌شدن مالکیت نیست.
ممکن است ۱۰۰ کشاورز همچنان ۱۰۰ مالک مستقل باشند، اما برای کشت، آبیاری، ماشین‌آلات و بعضی خدمات، مانند یک واحد اقتصادی رفتار کنند.

چرا همه‌جا یک نسخه جواب نمی‌دهد؟

اینجا شاید مهم‌ترین درس تاریخی نظام‌های بهره‌برداری آشکار شود: اندازه زمین به‌تنهایی تعیین‌کننده نیست.
«جلیلوند» تأکید می‌کند که در برخی مناطق، کشاورزان علاقه چندانی به تجمیع زمین ندارند؛ چون زمین کوچک آن‌ها به‌دلیل شرایط آب، خاک، اقلیم و امکان چند کشت در سال، همچنان درآمد مناسبی ایجاد می‌کند. در مقابل، در مناطقی که کمبود آب، نیروی انسانی، سرمایه یا مهاجرت روستاییان به مسئله تبدیل شده است، تمایل به تجمیع بیشتر است.
این مسئله نشان می‌دهد که نظام بهره‌برداری را نمی‌توان با یک نسخه سراسری ساخت.

حتی فناوری نیز بدون شناخت جامعه می‌تواند شکست بخورد. «جلیلوند» از تجربه‌ای می‌گوید که در آن، کمباین به منطقه‌ای برده شد، اما کشاورزان از آن استفاده نکردند، چون برداشت دستی منبع درآمد بخشی از نیروی کار روستا بود.

بنابراین، مسئله فقط این نیست که «چه فناوری‌ای بهتر است؟» سؤال این است که چه فناوری‌ای، در چه جامعه‌ای و با چه مدلی از بهره‌برداری قابل‌اجراست؟

مسئله امروز؛ چگونه بدون گرفتن زمین، مقیاس بسازیم؟

امروز دیگر نمی‌توان نسخه‌ای را که با اجبار اجرا شده است، تکرار کرد. تجربه شرکت‌های سهامی زراعی گذشته نشان داد که حتی یک مدل موفق اقتصادی، اگر از نظر اجتماعی پذیرفته نشده باشد، دوام نمی‌آورد. از سوی دیگر، رهاکردن همه‌چیز به خرده‌مالکی نیز مسئله را حل نمی‌کند.

پس راه سوم چیست؟

شاید پاسخ، تفکیک مالکیت از بهره‌برداری باشد.
کشاورز می‌تواند مالک زمین خود باقی بماند، اما برای بخشی از عملیات تولید، عضو یک نظام بزرگ‌تر شود؛ نظامی که بتواند ماشین‌آلات را مدیریت کند، آب را یکپارچه‌تر مصرف کند، نهاده را ارزان‌تر بخرد، محصول را در حجم بیشتری بفروشد و برای بازار برنامه داشته باشد.

در چنین مدلی، تعاونی تولید می‌تواند حلقه نخست باشد و در مراحل پیشرفته‌تر، در صورت رضایت کشاورزان، به‌سمت شرکت‌های سهامی زراعی حرکت کند.
«جلیلوند» نیز از همین مسیر سخن می‌گوید: تعاونی‌های مستعد می‌توانند با حفظ مالکیت کشاورزان، به‌سمت یکپارچه‌سازی بیشتر حرکت کنند و در مناطقی که شرایط اجتماعی و اقتصادی آن را می‌پذیرد، شکل‌های بزرگ‌تر و متمرکزتر بهره‌برداری ایجاد شود.

اما یک حلقه دیگر نیز وجود دارد که کمتر به آن توجه شده است: بازار.

کشاورز ممکن است در تولید متخصص باشد، اما الزاماً تاجر نیست. یک کشاورز نمی‌تواند هم‌زمان متخصص آب و خاک، ماشین‌آلات، تولید، تجارت، صادرات و بازاریابی باشد.
از همین رو، شبکه تعاونی‌ها و اتحادیه‌ها می‌تواند در دو سوی تولید نقش بازی کند: پیش از تولید، برای تأمین نهاده و پس از تولید، برای فروش، فرآوری و بازاررسانی. این همان شبکه‌ای است که می‌تواند قدرت چانه‌زنی کشاورزان خرد را بالا ببرد و فاصله میان مزرعه و بازار را کاهش دهد.

مسئله فقط درآمد روستایی نیست

در نهایت، شاید مهم‌ترین خطای سیاست‌گذاری این باشد که اقتصاد روستا را صرفاً با «درآمد خانوار» تعریف کنیم.
درآمد مهم است؛ اما کافی نیست.

زمین کشاورزی بخشی از زیرساخت تولید غذای کشور است. اگر زمین، آب، نیروی انسانی و سرمایه در ساختاری قرار بگیرند که هزینه تولید را بالا ببرد و بهره‌وری را پایین بیاورد، پیامد آن فقط کاهش سود کشاورز نیست. کاهش تولید داخلی، وابستگی بیشتر به واردات، افزایش آسیب‌پذیری در برابر بحران‌های خارجی و فشار بر امنیت غذایی، بخشی از پیامدهای آن است.

از این منظر، نظام بهره‌برداری یک موضوع حاشیه‌ای در وزارت جهاد کشاورزی نیست. نظام بهره‌برداری همان سازوکاری است که تعیین می‌کند منابع محدود کشور ــ زمین، آب، سرمایه و نیروی انسانی ــ چگونه به غذا تبدیل شوند.

تجربه شصت‌ساله «ایران» نشان داده است که نه مالکیت بزرگ به‌تنهایی پاسخ‌گوست، نه خرده‌مالکی بدون شبکه، نه تعاونی بدون مدیریت و نه فناوری بدون شناخت جامعه.
مسئله اصلی شاید این نباشد که زمین را از چه کسی بگیریم و به چه کسی بدهیم. مسئله این است که چگونه می‌توان مالکیت کشاورز را حفظ کرد و در عین حال، مقیاس اقتصادی، مدیریت حرفه‌ای، فناوری، بازار و زنجیره ارزش را به زمین بازگرداند.

اصلاحات ارضی، کشاورز را مالک کرد. مسئله امروز این است که مالک را صاحب یک بنگاه اقتصادی کارآمد کنیم؛ به‌گونه‌ای که انگیزه تولید حفظ شود و کشاورزی روستایی جایگاه ازدست‌رفته خود را بازیابد.

 

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *