بایگانی مطالب: فرهنگ

«صداهای مراکش» پس از نیم‌قرن به فارسی ترجمه شد

کتاب «صداهای مراکش» نوشته‌ «الیاس کانتی»، نویسنده و متفکر بلغاری‌تبار و برنده‌ نوبل ادبیات، پس از بیش از پنج‌ دهه سرانجام در سال ۱۴۰۴ به فارسی منتشر شده است. این اثر، روایتی شنیداری و فلسفی از سفر کوتاه کانتی به مراکش در دهه‌ی ۱۹۵۰ است؛ سفری که در آن نویسنده با نگاهی تیزبین و انسانی، صداها، سکوت‌ها و زندگی روزمره مردم مراکش را ثبت می‌کند و از دل هیاهوی شهر، روح آن را می‌شنود.

همه‌چیز علیه «پیرپسر»

نگاهی به اقدام ساترا در توقیف اکران آنلاین ساخته «اکتای براهنی»

هویت و طبیعت قربانی سیاست

«ناصر فکوهی» بی‌توجهی به میراث‌فرهنگی را نه‌فقط غفلت، بلکه نشانه‌ای از بحران هویتی در مدیریت و جامعه ایران می‌داند. او می‌گوید تخریب بافت‌های تاریخی و نابودی محیط‌زیست، تنها ازبین‌بردن چند دیوار و درخت نیست، بلکه مرگ تدریجی تاریخ و هویت این سرزمین است؛ مرگی که با سوءمدیریت، انزوا از جهان و بی‌اعتنایی به منافع ملی شتاب می‌گیرد و می‌تواند در کمتر از یک دهه، زندگی را در نیمی از ایران ناممکن کند. گفت‌وگوی «پیام ما» را با فکوهی، انسان‌شناس، می‌خوانید:

قدم‌زدن در میان نغمه‌ها

در روزهای هشتم و نهم آبان‌ماه و در نخستین رویداد «موزیک‌تک»، موزه هنرهای معاصر تهران به صحنه‌ای برای تجربه موسیقی در فضا بدل شد؛ جایی که مخاطب نه‌فقط شنونده، بلکه بخشی از اجرای دوروزه بود. به‌گونه‌ای‌که ترکیب موسیقی، پرفورمنس و ویدئوآرت، توانست مرز میان هنر شنیداری و دیداری را از میان ببرد.

رئالیسم شبح‌گون در سینمای تقوایی

او ماند، تا دوام آدمی بماند

تابستانِ همیشگیِ ناصر

تقوایی «بین دو دور»

فروشدن چو بدیدی‌ برآمدن بنگر

لوکیشن «چای تلخ» را جلوی چشمانش آتش زدند

چند روزی از مراسم تشییع می‌گذشت که به همان محل بازگشته‌ام. تقاطع وصال و طالقانی. جای سنج و دمام صدای بوق ممتد ماشین‌ها و جیغ لاستیک بر آسفالت گرفته بود. سفیدپوشان روز خاکسپاری به خستگان پیاده‌رو تبدیل شده بودند. جای صدای خش‌دار کسی که در بلندگو از نقد سانسور می‌گفت را بلندگوی وانت میوه‌فروش پر کرده بود. مرد داستان ما در خاک آرام گرفته بود و زندگان تهران در تکاپوی هرروزه‌ غم نان می‌دویدند. باد از هر طرف می‌وزید. تهران دودخورده و خسته، غروب هر روزه‌اش را تجربه می‌کرد. قرار ما در کافه‌ای همان حوالی خانه‌ سینما بود. می‌خواستم آن خانم سرتاپا سفیدپوش روز خاکسپاری را ببینم. سؤالاتی داشتم که باید می‌پرسیدم. غمی که باید تسلا می‌یافت. راه‌رفتن «مرضیه وفامهر» تندوتیز است و صدایش گرفته؛ خستگی حتی از پس عینکی که بر چشم زده پیدا بود. می‌گویم تقوایی را هیچ‌وقت ندیده‌ام. فیلم‌هایش را همیشه دوست داشتم. شخصیتش را بیشتر و شیفته دانشش بودم. مردی که برای شرافتش سکوت کرد. همه از کارهای کرده و ناکرده‌اش آگاه‌اند. از ساخته‌هایش تمجید شده و از نوشته‌ها و گفته‌هایش جملات قصار ساخته‌اند. تقوایی انسانی بود برای تمام فصول برای همه سال‌های بربادرفته و روزهای در راه. اما آنچه به‌راستی مغزم را گرفتار کرده، آن ۲۳ سالی بود که فیلم نساخت و کنجکاوی اینکه پس چه‌ کرد. جرئت کردم و پرسیدم: «تقوایی در آن سال‌ها چه‌ کرد؟» وفامهر سخن آغاز می‌کند: