مدرسه در تبعید

۱- ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه صبح است. نور کم‌رنگی از پنجره آشپزخانه می‌آید و روی میز می‌افتد. گوشی، کنار استکان چای، مدام روشن و خاموش می‌شود. افسانه هنوز کیف و سوئیچ را برنداشته. ایستاده، صفحه را بالا می‌کشد، پایین می‌آورد، دوباره امتحان می‌کند. صدا می‌زند: «پرهام، زودتر بیا، فکر کنم وصل شد!» … ادامه خواندن مدرسه در تبعید