بایگانی مطالب برچسب: جنگ

بی‌خانمانی یک ساعت پیش از آتش‌بس

«در تماس اول به پدرم گفتم خسارت جزئی است،‌ ساعتی بعد دوباره صحبت کردیم و گفتم اندکی بیشتر از جزئی،‌ چند ساعت بعد دوباره پدرم زنگ زد،‌ این‌بار گفتم ساختمان ریزش دارد و ناپایدار است. در چهارمین تماس بالاخره حقیقت را گفتم؛‌ خانه‌مان به‌شکل کامل تخریب شده؛ نه تنها خانه ما، بلکه کل ساختمان.» اینها را «سینا طوسی»، عضو داوطلب هلال‌احمر که تک‌تک روزهای جنگ دوازده‌روزه در تهران مشغول امدادرسانی در خانه‌های ویران‌شده از حملات اسرائیل به ایران بود، می‌گوید. ساعت ۴ صبح هم‌زمان با آتش‌بس پدرش از شمال با او تماس گرفت و گفت همسایه‌ها خبر داده‌اند انفجاری در حوالی خانه‌شان رخ داده است. سینا در تمام طول مسیر تمرین کرد آرام باشد و خودش را نبازد. نیروهای هلال‌احمر در کوچه حاضر بودند، گفتند شما را چه کسی اعزام کرده؟ جواب داد: اینجا خانه ماست. همه شوکه‌شده کنار رفتند و راه را باز کردند، سینا برادرش را دید که سفینه اسباب‌بازی پرت‌شده بر اثر انفجار از انبار را در دست گرفته بود و گریه می‌کرد. هم‌زمان با تسلی دادن به برادر، چشمش به خانه و ساعت دیواری بود، ‌همان ساعتی که از کودکی تا همین شب قبل هر بار که بیدار می‌شد، چشمش به آن می‌افتاد و بیش از هر شیء دیگری در خانه برایش عزیز بود. بیل مکانیکی آمد و ضربه‌ای به دیوار خانه زد، به یکباره همه خاطرات ویران شد، ساعت دیواری، مجسمه محبوب مادر و هزاران چیز دیگر که ماحصل یک عمر تلاش پدرش از کار نجاری بود.

حمله به روح ورزش در روز المپیک

تنهایی جانسوز سگ‌های نگهبان

تو سبزِ جاودانْ بمان

در مذمّت آنانی که ایران را فروختند و به هم‌وطنان خود پشت کردند

هر صدایی در جنگ، رعدی بر جان کودکان اتیستیک

کودکان اتیسیک دنیا را با حساسیتی خاص می‌بینند و می‌شنوند؛ هر صدای ناگهانی برایشان مثل رعدی است که قلب کوچکشان را به تپش وامی‌دارد. برای این کودکان، که به ثبات و روتین زندگی‌شان تکیه کرده‌اند، جنگ دوازده روزه امنیتشان را سلب و تاریکی اضطراب را در دلشان بیشتر کرد؛ چراکه حتی گفتن اینکه صداهای بیرون، صدای «رعدوبرق» است هم بر بعضی از آنها اثری نداشت و دلهره‌شان را کم نمی‌کرد. «سید محمدعلی میری»، مدیر مطالبه‌گری انجمن اتیسم ایران، هم این موضوع را تأیید می‌کند و به «پیام ما» می‌گوید: «کودک اتیسیک صدای بمب را ده برابر بلندتر از ما می‌شنود و نگرانی‌‌اش هم بیشتر از یک فرد عادی است.»

مسافران با شوق آمدند، با ترس گریختند

ما فقط شنیدیم که آسمان ایران بسته است، که راه‌ها مسدود است و جاده‌ها شرایط ویژه دارند، که فقط ۲۰ لیتر بنزین به هر خودرو می‌دهند، که فرودگاه‌های کشور تعطیل است، که بانک‌ها هک شدند، که یک مجتمع مسکونی در بمباران تخریب شده، که اینترنت ملی شد، که خروجی‌های تهران ترافیک کیلومتری دارند، که… . بسیاری از اخبار را شنیدیم، بسیاری را زندگی کردیم و خودمان بخشی از خبر بودیم، بسیاری خبرها زندگی‌مان را تحت‌تأثیر قرار داد یا فلج کرد، از کنار بسیاری هم گذشتیم و شاید فکر نکردیم آدم‌هایی که بخشی از داستانشان با این اخبار جنگ گره خورده، چه تجربه‌ای را از سر گذراندند. طبیعی هم بود. ما دچار یک ترومای جمعی شده بودیم و هر کداممان در بخشی از این داستان پررنج، آسیب دیده بودیم و درگیر همان بخش بودیم و کمتر به دیگرانی که در جای دیگری از این داستان با بحران دست‌وپنجه نرم می‌کردند، فکر کردیم. ما هر کدام به‌شکلی بخشی از روایتی تلخ بودیم که یک نقطه مشترک داشت: «جنگ». حالا که پای حرف هم می‌نشینیم، می‌بینیم آن دوازده روز را هر کس به‌شکلی سپری کرده، با بحران مواجه شده و بحران را مدیریت کرده و توانسته از آن عبور کند. روایت راهنمایان گردشگری هم بخشی از این داستان است که با جمله: «وقتی جنگ شد...» آغاز می‌شود.

چشم در چشم مرگ

نجات‌یافتگان نخستین حملات اسرائیل به ایران/ در ساختمان اساتید سرو چه گذشت؟

پادکست ۱۸ تیر